جملات زیبای کتاب لاک وود و شرکا؛ جلد اول | طاقچه
تصویر جلد کتاب لاک وود و شرکا؛ جلد اول

بریده‌هایی از کتاب لاک وود و شرکا؛ جلد اول

۴٫۳
(۳۴)
دیگه غصهٔ گذشته رو نخور! گذشته مال روح‌هاست. همهٔ ما کارهایی کرده‌یم که ازشون پشیمونیم. اون چیزی که مهمه آینده‌ست؛ مگه نه
Sara.iranne
آن‌قدر در موقعیت‌های بحرانی، گزینه‌های غلطی را انتخاب کرده بودم که حالا نتوانم کاملاً به احساسم اعتماد کنم.
Zohreh
لاک‌وود فریاد زد: «تو دختری، مگه شما حساس‌تر نیستین؟» «ما به احساس‌ها و تفاوت‌های جزئی توی رفتارهای انسانی حساس‌تریم. حتماً به راهروهای مخفی توی دیوارها حساس نیستیم.»
Zohreh
بله، روز مُرده بود و شب فرا رسیده بود و مهمانان عمارت به جُنب‌وجوش افتاده بودند، اما لاک‌وود و شُرکا آماده بودند. ما با هم کار می‌کردیم و نمی‌ترسیدیم.
Zohreh
غصهٔ گذشته رو نخور! گذشته مال روح‌هاست. همهٔ ما کارهایی کرده‌یم که ازشون پشیمونیم.
Zohreh
بعضی وقت‌ها سه دقیقه خیلی‌خیلی طول می‌کشد.
کاربر ۱۰۵۷۶۸۵۸
جرج غُرّید: «فقط وقتی تجهیزات مناسب داشته باشیم. یه چیز دیگه هم هست: چیزی که فِرفَکس دربارهٔ انتخاب‌کردن ما گفت، با عقل جور درنمی‌آد. پونزده‌تا آژانس دیگه توی لندن هست که از لاک‌وود و شُرکا بزرگ‌تر و موفق‌ترن. ولی به نظر نمی‌رسه تو از این‌که اومده سراغ ما تعجب کرده باشی.» لاک‌وود سرش را تکان داد. «اتفاقاً برعکس، فکر می‌کنم این کارش واقعاً عجیبه. شاید جذاب‌ترین بخش این پرونده هم همین باشه. به همین خاطر هم باید کاملاً ازش استفاده کنیم تا ببینیم چی می‌شه. حالا، اگه تموم شد...» گفتم: «تموم نشده. هنوز مونده. پس هیوگو بلِیک و گردن‌بند چی؟
Vianna
شمشیر درخشانی به کمربندش آویزان بود. پشتش به ما بود، دستکش‌های سیاهی به دست داشت و مشغول وارسی یکی از ظرف‌های کوچک بود. نور چراغ‌قوه‌اش را روی آن انداخته بود. پرتوهای نور از سطح آن بازمی‌تابیدند و سقف را روشن می‌کردند. چیزی را که به دنبالش بود پیدا نکرد. ظرف را با حرکت تحقیرآمیزی روی زمین انداخت. لاک‌وود مؤدبانه گفت: «تا شما مشغول غارت خونه‌مون هستین، چایی دم کنم براتون؟»
Vianna
لاک‌وود گفت: «سابقهٔ تاریخیش رو بررسی کنیم. بله، بله، می‌دونم چون هر سی ثانیه یه بار جفتتون دارین فریادزنان توی گوشم تکرارش می‌کنین. می‌شه یه دقیقه کولی‌بازی درنیارین و گوش کنین؟ فِرفَکس با این‌که خیلی عجیب‌وغریب به نظر می‌رسه، ولی مشتریمونه و ما باید به خواسته‌هاش عمل کنیم. شمشیرهامون رو که داریم، مگه نه؟ و یه‌عالمه زنجیر دفاعی. پس زیاد هم بی‌دفاع نیستیم.» بعد خودش را کنار کشید و گفت: «لوسی، باز دوباره اون‌جوری با اون چشم‌هات بهم خیره شدی.» «بله، درسته. چون فکر نمی‌کنم به اندازهٔ کافی این موضوع رو جدی گرفته باشی.» «اشتباه می‌کنی. خیلی هم جدی گرفتمش. ما می‌ریم به کوم کَری هال و زندگی‌مون رو به خطر می‌ندازیم. اینو خوب می‌دونم.» لبخندی زد و ادامه داد: «ولی مگه شغلمون همین نیست؟»
Vianna