لاکوود گفت: «سابقهٔ تاریخیش رو بررسی کنیم. بله، بله، میدونم چون هر سی ثانیه یه بار جفتتون دارین فریادزنان توی گوشم تکرارش میکنین. میشه یه دقیقه کولیبازی درنیارین و گوش کنین؟ فِرفَکس با اینکه خیلی عجیبوغریب به نظر میرسه، ولی مشتریمونه و ما باید به خواستههاش عمل کنیم. شمشیرهامون رو که داریم، مگه نه؟ و یهعالمه زنجیر دفاعی. پس زیاد هم بیدفاع نیستیم.» بعد خودش را کنار کشید و گفت: «لوسی، باز دوباره اونجوری با اون چشمهات بهم خیره شدی.»
«بله، درسته. چون فکر نمیکنم به اندازهٔ کافی این موضوع رو جدی گرفته باشی.»
«اشتباه میکنی. خیلی هم جدی گرفتمش. ما میریم به کوم کَری هال و زندگیمون رو به خطر میندازیم. اینو خوب میدونم.» لبخندی زد و ادامه داد: «ولی مگه شغلمون همین نیست؟»