امیلی کمی خیالش راحت شد و گفت: «دیشب تمومش کردم. خوندنش زیاد ساده نبود، منظورم ادبیاتی که به کار برده و جملهبندیها و انتخاب کلمههاشه. مثل خط اول که نوشته: به دیدار شخصی به نام آقای ویلیام لِگراند مبتلا شدم. خب میتونست بگه دیدمش.»
هولیستر کتاب را بست و آن را به امیلی برگرداند. «این طرز صحبت کردن این روزها خیلی ادبی به نظر میرسه، اینطور نیست؟ این داستان در زمانهٔ متفاوتی نوشته شده، طبیعیه که اینطوری باشه.»
جیمز پرسید: «از کلمهٔ ابتلا برای بیماری استفاده میکنن، نه ملاقات آدما. مگه اینطور نیست؟»
امیلی خندهٔ ریزی کرد و گفت: «شاید آقای ویلیام لگراند یه کلمهٔ رمز واسه آبلهمرغون بوده.»
«اگه اینطور باشه، پس من وقتی چهار سالم بوده آقای ویلیام لگراند رو ملاقات کردم.»
امیلی گفت: «من واکسن زدم واسه همین هیچوقت ایشون رو نمیبینم.»
هولیستر نفسش را بیرون داد و گفت: «بیچاره آقای لگراند. مردم ازش فرار میکنن تا به ملاقاتش مبتلا نشن.»