رو به کوکو میکنم. «ممنونم که به ما کمک کردی. میدونم که مجبور نبودی کمک کنی.»
او جواب میدهد: «بعضیوقتها باید از سرزمینم محافظت کنم. پدرم نمیتونه این کارو انجام بده. اون خیلی پیر و مریضه. خواهر بزرگ من قراره ملکه بشه. پس حدس میزنم این کارها به من مربوط میشه. من خیلی سوارکارِ خوبیام. من سریع فکر میکنم. اهداف والا دارم. وقتیکه دست چپم هم بهاندازهٔ دست راستم بتونه خوب کار کنه، اونموقع دیگه کسی جلودارم نیست. همه شنیدین؟» اعلام میکند: «من فرماندهٔ کل هستم.»
سربازها و میمونها همه به او احترام میگذارند.
رجینالد میگوید: «عالیه!»