سیلی غر زد: «وای، خدایا!» ولی از این تعریف و تمجید خوشش آمد. همیشه دوست داشت تصور کند که قصر واقعاً دوستش دارد و اینکه پدرش هم متوجه این موضوع شده بود، خوشایند بود.
رالف گفت: «تازه، یه نفر باید مواظب من باشه.» و دستش را دور شانههای سیلی انداخت و او را پهلوی خودش کشید.
لایلا گفت: «نگران نباشید، مادر.» گونههای ملکه را بوسید. «من از جفتشون مراقبت میکنم.»
سیلی و رالف دوتایی چشمهایشان را تاب دادند. آنها میدانستند معنی این حرف چیست: لایلا قصد داشت هم مثل ملکهها رفتار کند، هم مثل مادرها. میخواست به آنها دستور بدهد هر شب با لباسهای رسمی توی سالن غذاخوری تابستانی شام بخورند. ولی حتماً مدام هم بهشان گوشزد میکرد که سبزیجاتشان را بخورند و سوپشان را هورت نکشند.