هان نپنداری که از یاد قناری بال رفت
بس که خود را زد به دیوار قفس، از حال رفت
این قدر میگویم: از پشت ردیف میله هم
نام آزادی که آمد، او به استقبال رفت
مثل مردی روستایی، مانده در شهری غریب
هر که بوی آشنایی داشت، از دنبال رفت
کُشت این اندوه، باغی را که عمری لالهاش
آرزو میکرد بلبل باشد اما لال رفت
فرصتی میخواست تا تاریخ را عاشق کند
پیش چشمش ماه تا آمد بتابد، سال رفت
مادربزرگ💝