
erfan
۱۲۸۲
فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
Saeid Canani
۷۷۸
تنها مرگ است که دروغ نمیگوید!
صابر
۶۸۲
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد
Mr.Aqayi
۵۴۳
آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمیکنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطهی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ دراین دنیای پست یا عشق او را میخواستم و یا عشق هیچکس را.
avina
۴۷۵
کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جان کندن میکنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیهسوزی که روغنش تمام بشود خاموش میشوند.
سین.ز
۴۷۰
در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم
دهقان غذاخوار
۳۴۱
در مقابل یک قادر متعال و صاحباختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۳۰۱
فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
ka'mya'b
۲۴۶
تنها مرگ است که دروغ نمیگوید!
حضور مرگ همهی موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچهی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند. در سنهایی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره میکند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطهور بشود که از زمان و مکان خودش بیخبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند؟ آنوقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.
Lucifer
۲۳۱
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد
:-)
۱۴۴
افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمدهاند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
abolfazl
۱۲۷
فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم
پیشگو
۱۲۶
حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش، چاروادار و چشم و دلگرسنه بود.
fereshte997
۱۱۶
من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهی من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشتهام!»
Ava
۱۱۱
نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد
roksana
۹۸
زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد.
هدیهٔ دریا
۷۸
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.
Yuri Markov
۷۶
اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.
Gabriel
۷۳
برای کسی که در گور است زمان بیمعنی است.
rezaat98
۷۱
کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بیدغدغه!
Arvin Rahnama
۷۰
میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم
کتابخون.
۶۷
باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم
ali
۶۴
از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم
هوتن
۶۰
آیا مقصودم نوشتن وصیتنامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد.
z
۶۰
قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.
Niloofar
۵۸
زندگی من مثل شمع خرده خرده آب میشود. نه، اشتباه میکنم مثل یک کندهی هیزمِ تر است که گوشهی دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۵۳
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهی پرنده بود
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۵۲
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
:-)
۵۱
فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
:-)
۴۴
از این حالت جدید خودم کیف میکردم و در چشمهایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.
