جملات زیبای کتاب ادراک یک اندوه | طاقچه
تصویر جلد کتاب ادراک یک اندوه

بریده‌هایی از کتاب ادراک یک اندوه

نویسنده:سی.اس لوئیس
انتشارات:نشر گلگشت
امتیاز
۳.۵از ۱۹ رأی
۳٫۵
(۱۹)
زمان نیز نامِ دیگری از مرگ است
ali73
می‌گفت مرگ چنین حسی دارد «سفری تنها به درونِ تنهایی».
nazanin
هرگز نمی‌دانید چقدر به یک باور اعتقاد دارید تا زمانی که آن تبدیل به مسئلهٔ مرگ و زندگی شود.
masoome
این گستاخیِ ماست وقتی زنی را با رُک‌گویی، انصاف و جوانمردی می‌بینیم او را «مردانه» صدا می‌کنیم. این گستاخیِ آن‌هاست که وقتی مردی را احساساتی، باسلیقه یا لطیف می‌بینند «زنانه» صدایش می‌کنند.
masoome
ذاتِ واقعیت هم بت‌شکن است. معشوقِ زمینی، حتی در این زندگی، بی‌وقفه در حالِ شکست‌دادنِ تصوراتِ شما از خودش است؛ و شما دقیقاً می‌خواهید که این‌گونه باشد.
sadaf_sp
تمامِ روابطِ انسانی به درد ختم می‌شود -این بهایی است که نُقصانِ وجودی ما اجازه می‌دهد شیطان بتواند در ازای نعمت عشق از ما بستاند.
nazanin
اگر مردگان در زمان نیستند، یا در زمانِ ما نیستند، پس وقتی از آنها حرف می‌زنیم، تمایزِ واضح بینِ «بود»، «هست» و «خواهد بود» چیست؟
ali73
و گذشته، گذشته است و این دقیقاً معنیِ زمان است و زمان نیز نامِ دیگری از مرگ است و بهشت «موقعیتی» است که «چیزهایی که درگذشته‌اند، به آن می‌رسند».
named.aida
هرگز نمی‌دانید چقدر به یک باور اعتقاد دارید تا زمانی که آن تبدیل به مسئلهٔ مرگ و زندگی شود.
nazanin
اما بعد معلوم شد که اندوه یک «شرایط» یا وضعیت نیست، یک روند است.
masoome
چرا او در زمان کامیابی حاضر و تأثیرگذار است و حالا در هنگامهٔ استیصال این‌قدر غایب و خاموش؟
شازده 🪐
لحظاتی وجود دارند که ناباورانه، چیزی درونم در تقلاست تا اثبات کند «خیلی هم برایم مهم نیست»، اصلاً مهم نیست. عشق همه‌چیز زندگی یک مرد نیست. من حتی قبل از اینکه با «اچ» آشنا شوم هم خوشحال بودم. کلی «اعتبار» داشتم. به خودم می‌گویم مردم با این مسائل کنار می‌آیند. بله، احتمالاً من هم بتوانم از پسش بربیایم. آدم شرمش میاید به این بهانه‌ها گوش کند، ولی گاهی این افکار خیلی هم بی‌ربط نمی‌گویند؛ اما بعد، ناگهان یک فولادِ گداخته از خاطرات وسط سرت می‌خورد و تمام این «عقلِ سلیم» و حرف‌هایش مثل مورچه‌ای در دهانهٔ کوره، محو می‌شوند.
sadaf_sp
ابتدا از رفتن به مکان‌هایی که من و «اچ» در آن خوشحال بودیم می‌ترسیدم -بارِ محبوب، جنگلِ محبوب. اما تصمیم گرفتم که ناگهانی انجامش دهم -مثل بازفرستادنِ خلبانی به آسمان که به‌تازگی سقوطی را از سر گذرانده. به شکل غیرمنتظره‌ای، فرقی نمی‌کرد. غیبتش در آن مکان‌ها مؤکدتر از جاهای دیگر نیست. اصلاً غیبتش متصل به مکان نیست. به نظرم اگر کسی هرگز طعم نمک را نچشیده باشد، دیگر قابلیت تشخیص آن را بین غذاها ندارد. ذات طعام متفاوت می‌شود. غیبت هم همین است. «فعلِ» زندگی کردن دیگر چیزِ متفاوتی است. غیبتش آسمان‌وار، مانند پتویی روی همه‌چیز می‌افتد.
sadaf_sp
زمانی که تنها چیزی که درون روح مانده، بانگِ درخواستِ کمک است، دقیقاً لحظه‌ای است که خدا هیچ کمکی نمی‌تواند بکند: مانند مردی در حال غرق شدن که نجاتش امکان‌پذیر نیست، چون زیادی دست‌وپا می‌زند و آرام نمی‌گیرد. شاید این فریادهای مکرر جلوی شنیدنِ صدایی که منتظر شنیدنش هستیم را می‌گیرد.
masoome
معشوقِ زمینی، حتی در این زندگی، بی‌وقفه در حالِ شکست‌دادنِ تصوراتِ شما از خودش است؛ و شما دقیقاً می‌خواهید که این‌گونه باشد؛ او را با تمامِ تضاد، اشکالات، سرسختی‌ها و غیرمنتظره بودنش می‌خواهید.
masoome
می‌گویند یک آدم غمگین نیاز به چیزهایی دارد که حواسش را پرت کنند -چیزی که او را از خودش بیرون بکشد. مسخره است. مردی را در نظر بگیرید که مثل سگ خسته است و در شبی سرد، نیاز به پتوی دیگری دارد؛ قطعاً ترجیح می‌دهد دراز بکشد و سگ‌لرز بزند تا بلند شود و پتویی پیدا کند. تازه متوجه می‌شوم که چرا آدم‌های تنها، نامرتب می‌شوند؛ و درنهایت، کثیف و حال به هم زن
شازده 🪐
آه خدای من، خدا، چرا باید چنین رنجی را به خودت می‌دادی و این موجود را از کالبدش بیرون می‌کشیدی تا حالا محکوم به بازگشت -به باز مکیده شدن- به کالبدش باشد؟
nazanin
جانِ من، هرگز فهمیدی که چقدر از وجودم را در توشه‌ات داشتی، وقتی ترکم می‌کردی؟ تو حتی مرا از گذشته‌ام خالی کردی، حتی از چیزهایی که هرگز به تو نگفتم. اشتباه کردم که گفتم پایِ قطع‌شده آرام از دردِ قطع شدن بهبود می‌یابد. فریب‌خورده بودم، چون آن‌قدر راه‌های زیادی برای آزار دارد که یکی‌یکی کشفشان می‌کنم.
Mohanna
جسمانیت بشر، همیشه محدودیتی دارد. در حقیقت هرگز نمی‌توانید در «ضعف» دیگری شریک شوید؛ همین‌طور در ترس یا رنج. چیزی که احساس می‌کنید، شاید خیلی بد باشد. شاید حتی باور کنید که چیزی به بدیِ دیگری حس می‌کنید، هرچند که من به‌شخصه به عقلِ فردی با چنین ادعایی شک می‌کنم. اما، درنهایت شما نمی‌توانید اندازهٔ دیگری درد را احساس کنید.
masoome
سرنوشت (هر چیزی که هست) عاشق این است که یک استعداد بی‌نظیر ایجاد کرده و بعد ناامیدش کند. بتهوون کر شد.
masoome
زمان نیز نامِ دیگری از مرگ است
masoome
واقعیت هرگز بازتکرار نمی‌شود. امکان ندارد یک چیز گرفته شود و دقیقاً همان بازگردانده شود.
masoome
مرگ فقط پوچی‌ای را نمایان می‌کند که همیشه وجود داشته است
masoome
و اندوه هنوز هم شبیه ترس است. شاید، به بیانی دقیق‌تر شبیه تعلیق. یا حتی حسی شبیه انتظار؛ جایی پرسه زدن و انتظار اتفاقی را کشیدن. این به زندگی حس دائمیِ وضعیتی موقت را می‌دهد. در این وضعیت هیچ کاری ارزش شروع کردن را ندارد
masoome
بدن می‌تواند بیست برابرِ ذهن درد بکشد. در بدترین حالت، افکار تحمل‌ناپذیر بازمی‌گردند و بازمی‌گردند، اما دردِ فیزیکی جایی نمی‌رود که بازگردد. اندوه مانند بمب‌افکنی است که در آسمان دایره‌وار می‌چرخد و هر بار بالای سرمان می‌رسد بمبی را رها می‌کند؛ دردِ فیزیکی مانند رگبارِ ناتمام خمپاره‌ها روی سنگرها در جنگ اول جهانی است، ساعت‌های متمادی آتش بدون هیچ تنفسی. افکار هرگز ایستا نیستند، درحالی‌که درد معمولاً هست.
masoome
تا وقتی چشم‌ها پر از اشک است، نمی‌توان چیزی را به شفافیت دید
masoome
آدمی با حواسِ پنج‌گانه؛ هوشی جدایی‌ناپذیر از انتزاع، حافظهٔ تصادفی گزینش‌شده؛ دسته‌ای از پیش‌ذهنیت‌ها و پیش‌داوری‌ها که آن‌قدر زیادند که فقط می‌توانم اندکی از آنها را مورد بررسی قرار دهم -حتی هرگز از همه‌شان باخبر هم نمی‌شوم. چنین سازه‌ای، چقدر از «واقعیت»را می‌تواند درون خود جا دهد؟
masoome
بخشی از هر مصیبت، به زبانی، سایه یا بازتابِ مصیبت است: یعنی علاوه بر رنجی که مصیبت با خود دارد؛ تفکر مداوم به ذاتِ رنج کشیدن را هم به ارمغان می‌آورد. من نه‌تنها هر روزِ تمام‌ناشدنی را در اندوه زندگی می‌کنم، بلکه هر روز را مشغول تفکر به این واقعیت هستم که «روزم را در اندوه زندگی می‌کنم».
شازده 🪐
ما تصویر کسانی را که خوب می‌شناسیم آن‌قدر در حالات مختلف، زوایای مختلف، نورهای مختلف و بااحساس مختلف -راه رفتن، خوابیدن، خندیدن، گریستن، خوردن، حرف زدن، فکر کردن- دیده‌ایم که تمامِ تصاویر و حالات در ذهن تجمع می‌کنند و تبدیل به یک کلیّت محو می‌شوند. ولی صدایش هنوز برایم شفاف است. صدای به‌یادماندنی‌اش -صدایی که هرلحظه می‌تواند مرا تبدیل به کودکی مویه‌کنان کند.
شازده 🪐
سرنوشت (هر چیزی که هست) عاشق این است که یک استعداد بی‌نظیر ایجاد کرده و بعد ناامیدش کند.
شازده 🪐