لحظاتی وجود دارند که ناباورانه، چیزی درونم در تقلاست تا اثبات کند «خیلی هم برایم مهم نیست»، اصلاً مهم نیست. عشق همهچیز زندگی یک مرد نیست. من حتی قبل از اینکه با «اچ» آشنا شوم هم خوشحال بودم. کلی «اعتبار» داشتم. به خودم میگویم مردم با این مسائل کنار میآیند. بله، احتمالاً من هم بتوانم از پسش بربیایم. آدم شرمش میاید به این بهانهها گوش کند، ولی گاهی این افکار خیلی هم بیربط نمیگویند؛ اما بعد، ناگهان یک فولادِ گداخته از خاطرات وسط سرت میخورد و تمام این «عقلِ سلیم» و حرفهایش مثل مورچهای در دهانهٔ کوره، محو میشوند.