جملات زیبای کتاب شهر معمولی | طاقچه
تصویر جلد کتاب شهر معمولیsubscriptionAvailable

کتاب شهر معمولی

نوع کتاب
۴.۶(از ۳۳ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ROZA
۲۶
قلبت فریبی سخت خورد / جنگیدی اما بَخت، مُرد حرص و طمع آوار شد / شایستگی‌ها تار شد تو غرق زحمت می‌شوی / پاسوز محنت می‌شوی از خویشتن هم می‌رَمی / بی‌فایده جان می‌کَنی در را به رؤیا باز کن / بالا برو، پرواز کن این است نفرین سیاه / آوارگی در نور ماه تا تارها هم‌سو شوند / تا محو گردد این گزند تا دشمنی جبران شود / تا سایه‌ها رقصان شود آن‌گاه، این نفرین سخت / یک‌باره خواهد بست رخت
Parsa
۱۵
به نظر من اگر خوش‌شانس باشی، خواهر هم مثل دوست است؛ حتی بهتر از آن. خواهر مثل بهترین دوستِ دنیا، تا روز قیامت می‌ماند.
Parsa
۱۳
عشق کلمهٔ سنگینی است
ROZA
۱۳
و من این‌شکلی جادو را آزاد کردم...
A.zainab
۱۰
زمان همهٔ تصاویر را محو می‌کند؛ بی‌توجه به اینکه روز اول چقدر واضح و شفاف بوده‌اند.
آنی
۹
امروز، پیراهنی از جنس آفتاب خواهم پوشید مثل زنبق‌ها خواهم چرخید و مثل ستاره‌ها خواهم شکفت. دست‌گرفتن دل‌دادن زیر آسمان جوهری من اتفاق خواهد افتاد. سیاره‌ام را از روی زمین برمی‌دارم. روی دریایی سفالی می‌نویسم: امید.
daisy
۷
همیشه بهم می‌گفت اشکالی نداره که قلبم بین صفحه‌های کتاب‌ها آروم می‌شه... ولی بعدش می‌گفت: اما این راه زندگی نیست؛ اینکه اون‌قدر توی داستان‌های دیگران غرق بشی که هیچ‌وقت نتونی داستانی برای خودت داشته باشی.»
حسین علیزاده
۶
او را به‌همین‌خاطر - و به هزار دلیل دیگر - دوست دارم.
yasi
۵
انگار چون باهم دوست شده‌ایم، می‌توانیم از پسِ هزارتا دوشنبه بربیاییم.
yasi
۴
«دعا می‌کنم امروز بدانید چقدر عزیز هستید... و امیدوارم برای عزیزانتان دعا کنید. همین هفته به آن‌ها بگویید که چقدر برایتان ارزش دارند. حتماً نباید مثل اُدبا حرف بزنید... کافی‌ست بی‌ریا باشید.»
Book worm
۴
زندگی پُر از حرکت است؛ آدم‌ها می‌آیند و می‌روند؛ آدم‌ها هر روز از کنار هم می‌گذرند. هیچ‌وقت نمی‌دانی کدامشان قلبت را خواهد دزدید؛ هیچ‌وقت نمی‌دانی روحت کجا آرام خواهد گرفت. فقط می‌توانی بگردی... و امیدوار باشی... و باور کنی.
yasi
۴
از تصور چشم‌های جونا که با شنیدن حرف‌هایم، رنگشان از سبز خوش‌حالِ شب‌رنگ به سبز لجنیِ غمگین تغییر می‌کرد، می‌ترسیدم.
حسین علیزاده
۴
به گمانم مهم نیست چندبار داستان را شنیده باشی، مهم این است که چه کسی آن را تعریف می‌کند. قصه‌گو که خوب باشد، قلبت آن را مثل یک قصهٔ دستِ‌اول می‌شنود.
daisy
۴
به نظرم عشق تنها کلمه‌ای است که مزّه دارد؛ وقتی‌که کلمهٔ عشق را به زبان می‌آورم، دقیقاً مثل پشمک شیرین است
Book worm
۳
از کلمه‌ها هم خوشم میاد؛ جمعشون می‌کنم. عاشق شعر و آهنگ و داستانم؛ هرچی که از کلمه درست شده باشه...
yasi
۳
آن‌روز جونا فقط دوستی نبود که رازهایم را نگه می‌داشت؛ دوستی بود که از جاهای ساکت بدش نمی‌آمد. سکوت بین ما مثل کاناپهٔ راحت و گرم‌ونرمی بود که رویش نشسته بودیم. جونا کمی به کاغذها نگاه کرد و من به صدای پرنده‌ها گوش دادم که از فرصت استفاده می‌کردند تا زیر نور خورشید آواز بخوانند. پیش خودم فکر کردم تعجبی ندارد که طوفان‌های درّهٔ نیمه‌شب این‌قدر پُرسَروصدا و بدجنس‌اند. حتماً آسمان دلش برای لالایی‌های شیرین مود تری تنگ شده بود.
yasi
۳
فرنی‌جو فریاد کشید: «این از جمعه هم بهتره! از شب‌تاب هم بهتره! از خامهٔ کیک هم بهتره!»
yasi
۳
به نظرم نگه‌داشتن حسرت‌های گذشته، مثل یادگاری، کمکی به آدم نمی‌کند.
حسین علیزاده
۳
به نظرم هیش‌کی و هیچی از ماهِ نیمه‌شب تنهاتر نیست. خیلی افتضاحه که اون بالا بین ده‌هزارتا ستاره نشسته باشی، ولی دستی نداشتی باشی که درازش کنی و یکی از اونا رو بگیری...»
daisy
۳
مهم نبود خانه‌مان کجاست؛ چون خانه همان‌جایی است که قلب‌های نخ‌نمایی مثل قلب‌های ما به آنجا تعلق دارد.
daisy
۳
این چیزی است که از معجزه‌ها یاد گرفته‌ام: آن‌ها بعضی‌وقت‌ها خیلی سریع می‌آیند و گاهی هرچقدر دلشان می‌خواهد، لِفتش می‌دهند تا به تو برسند. تشخیص‌دادنشان سخت است، چون معجزه‌ها هیچ‌وقت همان‌شکلی نیستند که شما فکر می‌کنید. بعضی معجزه‌ها گُنده و پُرزَرق‌وبرق‌اند، بعضی‌ها شیرین و ساده. بعضی معجزه‌ها باعث می‌شوند بخواهی فریاد بکشی، بعضی‌های دیگر هم باعث می‌شوند بخواهی آواز بخوانی.
f.r
۲
این چیزی است که از معجزه‌ها یاد گرفته‌ام: آن‌ها بعضی‌وقت‌ها خیلی سریع می‌آیند و گاهی هرچقدر دلشان می‌خواهد، لِفتش می‌دهند تا به تو برسند. تشخیص‌دادنشان سخت است، چون معجزه‌ها هیچ‌وقت همان‌شکلی نیستند که شما فکر می‌کنید. بعضی معجزه‌ها گُنده و پُرزَرق‌وبرق‌اند، بعضی‌ها شیرین و ساده. بعضی معجزه‌ها باعث می‌شوند بخواهی فریاد بکشی، بعضی‌های دیگر هم باعث می‌شوند بخواهی آواز بخوانی.
f.r
۲
هر چیزی که لمس می‌کنی، هر چیزی که بو می‌کشی، هر چیزی که می‌چشی، هر تصویری که می‌بینی... همه‌شون قدرت این رو دارن که تو رو یاد یه خاطرهٔ غم‌انگیز بندازن. دست تو نیست که اول کدوم خاطره به یادت بیاد، ولی می‌تونی تصمیم بگیری که اون رو با یه خاطرهٔ خوب عوض کنی.
f.r
۲
چون مطمئنم که درّهٔ نیمه‌شب نمی‌تواند تنها شهر جادویی دنیا باشد. شرط می‌بندم توی هر خیابان، هر ساختمان قدیمی، هر قلب شکسته، هر کلمهٔ داستان‌ها، یک‌خُرده جادو هست. شاید جایی قایم شده و باید دنبالش بگردی. شاید هم جادو همین‌جاست؛ درست روبه‌روی تو! و تنها کاری که باید برای دیدنش بکنی، این است که باورش کنی.
کاربر ۴۲۶۱۱۱۸
۲
به نظرم عشق تنها کلمه‌ای است که مزّه دارد؛ وقتی‌که کلمهٔ عشق را به زبان می‌آورم، دقیقاً مثل پشمک شیرین است.
Book worm
۲
سعی کن دو طرفِ ماجرا رو بشنوی، بعد تصمیم بگیری که کدومش راسته؛
Book worm
۲
خانواده، خانواده است؛ چه دو نفره باشد، چه ده نفره. مهم نیست مامانت سرپرستت باشد یا بابابزرگت. می‌دانستم که خانواده می‌تواند به صد شکل مختلف دربیاید
Book worm
۲
اگر به‌اندازهٔ کافی شجاع باشی تا عشق بورزی... و ببخشی... و خاطرات آفتابی را به یاد بیاوری... هیچ نفرینی در دنیا نیست که کوچک‌ترین تأثیری روی تو داشته باشد. «دوستت دارم.»
yasi
۲
اولیور یک جعبه طلوع‌شاتوتی باز کرد. چند دقیقه ساکت شد و منتظر ماند تا خاطره‌ها توی دهانش آب شوند.
کاربر ۴۸۴۳۳۸
۲
حس اینکه داستانی را آن‌قدر دوست داشته باشی که فقط نخواهی بخوانی‌اش؛ بخواهی حسش کنی.