جملات زیبای کتاب شبح شصت و هشتم | طاقچه
تصویر جلد کتاب شبح شصت و هشتم

بریده‌هایی از کتاب شبح شصت و هشتم

امتیاز
۴.۳از ۶۷ رأی
۴٫۳
(۶۷)
«دارم کتاب می‌خونم.» من پرسیدم: «کتابش خوبه؟» «بله.» «اسمش چیه؟» «برو پیِ کارت.»
پری ناز
«دردسر سراغ اون‌هایی می‌ره که دنبالش می‌گردن.»
پری ناز
«می‌دونین چی بدتره؟ این‌که اوضاع هنوز هم همین‌جوریه. کافیه یه نگاه به پولدارهایی بندازین که از صدقه‌سری فقیربیچاره‌ها روزبه‌روز چاق‌تر می‌شن. دولت هم جلوشون رو نمی‌گیره.»
پری ناز
دردسر درست می‌کردیم. ما بچه‌های بدی هستیم. اصلاً همین است که هست.
هرگز
«دردسر سراغ اون‌هایی می‌ره که دنبالش می‌گردن.»
Book
چیزهایی در آسمان و زمین است، هوراشیو، که فلسفهٔ تو هرگز به خواب هم نمی‌بیند
Zed.Naserian
تولد چیزی نیست جز خواب و فراموشی... در کودکی، بهشت همواره در حوالی ماست.»
پری ناز
بچه‌های شاد و بچه‌های غمگین؛ آن‌ها که آرامند و آن‌ها که خاموش؛ آن‌ها که پرشورند و آن‌ها که مسرور؛ بچه‌های خوب؛ بله، بچه‌های خوب؛ و تمام بچه‌های بدِ دوست‌داشتنی.
★ fatemeh ★
دختری موطلایی که بینی‌اش کَک‌ومَک داشت پیشخدمت ما بود. او تقریباً شانزده سال داشت و به نظرم دبیرستانی بود. از آن دخترهایی که دلم می‌خواست یک روز باهاش ازدواج کنم.
هرگز
طبق حرف‌های نویسنده، آدم باید با جهان معنوی هماهنگ باشه تا بتونه ارواح رو ببینه. این‌که کسی تا حالا ارواح رو ندیده دلیل نمی‌شه که از این‌جا رفته باشن.
★ fatemeh ★
«به قول شکسپیر، چیزهایی در آسمان و زمین است، هوراشیو، که فلسفهٔ تو هرگز به خواب هم نمی‌بیند.»
🪷.Mohadd3.⛈️
کِیلب با صدایی دلنشین، قشنگ‌ترین دروغِ ممکن را گفت. «با این‌که کتک زدن ما دلش رو واقعاً به درد می‌آورد.»
mahzooni
او زُل‌زُل نگاهم می‌کرد، انگار گونه‌ای از نژادِ انسان بودم که باید تا حالا منقرض می‌شد.
Book
«همین روزهاست که بلا نازل بشه.»
پونه
اگر مادربزرگ حتی یک مورد شیطنت را بهشان خبر می‌داد، مجبور می‌شدیم تمام تعطیلات تابستان برویم کلاس مقدماتی جبر.
هرگز
مرده‌ها جای خودشون رو دارن، زنده‌ها هم جای خودشون رو. رد شدن از مرزی که اون‌ها رو از ما جدا می‌کنه، کار خطرناکیه.
★ fatemeh ★
آخرش عدالت رو پیدا کردیم، مگه نه؟»
کتابخانه‌ی‌بنفش
«همه‌چی نامردیه. هر دوتون اون‌قدر بزرگ شدین که این رو بفهمین.»
CallmeAnayk
خوب زندگی کن تا خوب بمیری. قانونش همینه؛
CallmeAnayk
اگه خودتون اون‌جا بودین، این‌قدر راحت ازم نمی‌پرسیدین همه‌ش همین بود یا نه
Anita
معلوم بود اصلاً دلش نمی‌خواهد با کسی معاشرت کند. وقتی دنیا دارد به آخر می‌رسد، آدم چرا باید دوست پیدا کند؟!
eve
با خودم گفتم آن‌ها دیوانه‌اند. ولی صدایی آزاردهنده توی سرم پچ‌پچ می‌کرد: «اگه دیوونه نباشن چی؟»
eve
من مرده‌ها را می‌بینم و گیرشان می‌اندازم.
ATIEH
دختری موطلایی که بینی‌اش کَک‌ومَک داشت پیشخدمت ما بود. او تقریباً شانزده سال داشت و به نظرم دبیرستانی بود. از آن دخترهایی که دلم می‌خواست یک روز باهاش ازدواج کنم. مادربزرگ گفت: «تریسی، این‌ها نوه‌هامن؛ تراویس و کُری. قراره تابستون این‌جا بمونن.» مادربزرگ لبخندزنان ادامه داد: «نمی‌دونم اگه تریسی نبود، چی‌کار می‌کردم. اون برامون غذا سِرو می‌کنه، ظرف‌ها رو می‌شوره و همیشه مهمون‌خونه رو تمیز و مرتب نگه می‌داره.» تریسی خم شد به طرف من و کُری و گفت: «این‌جا بهتون خیلی خوش می‌گذره. مثلاً قراره این‌جا خونهٔ ارواح باشه، ولی من که تا الان هیچی ندیدم. دیگه یه‌جورهایی ناامید شدم. دلم خوش بود که وقتی برگردم مدرسه، می‌تونم چندتا داستان ترسناک واسه دوست‌هام تعریف کنم.»
melina
بالای پله‌ها مکث کردیم و گوش دادیم. مهمان‌ها، ارکسترِ خروپف راه انداخته بودند. صدای دیگری نمی‌آمد. درِ اتاق‌هایشان بسته بود و هیچ نوری بیرون نمی‌تابید. می‌توانستیم از پله‌های پشتی که در انتهای دیگرِ راهرو بود، فرار کنیم توی آشپزخانه. به هم نگاه کردیم، و من سرم را به نشانهٔ آماده بودن تکان دادم. کُری با صدای بلند و نفس‌های بُریده‌بُریده شروع به هق‌هق کرد و من چراغ‌قوهٔ جیبی‌ام را مثل موج حرکت دادم. نور آبی‌رنگش آن‌قدر ضعیف بود که به‌زور توی تاریکی دیده می‌شد. تخته‌های چوبی زیر پاهای برهنه‌مان غژغژ می‌کردند؛ درِ اتاق‌ها را یکی‌یکی زدم و خنده‌ای بلند و شیطانی سردادم.
melina
کُری با التماس به او گفت: «بهمون بگو چه اتفاقی افتاد.» من در ادامهٔ حرفش گفتم: «همه‌چی رو موبه‌مو تعریف کن. هیچی رو از قلم ننداز.» تریسی سرش را تکان داد و گفت: «مگه نمی‌بینین باید ظرف‌ها رو بشورم؟!» خانم بروستر که داشت دستمال‌های کثیف را از هم جدا می‌کرد، سرش را بلند کرد و گفت: «بگو دیگه. براشون تعریف کن. من هم دلم می‌خواد بشنوم.» ما سه نفر که از علاقهٔ خانم بروستر به موضوع جا خورده بودیم، به او خیره شدیم. او هم بدون این‌که به ما نگاه کند، همین‌طور داشت دستمال‌سفره‌های سفید را از آبی‌ها جدا می‌کرد. تریسی زیرلب گفت: «دیگه نمی‌خوام درباره‌ش حرف بزنم.» خانم بروستر گفت: «تو که ماجرا رو واسه همه تعریف کردی، خب به من هم بگو.»
melina
آرامشِ مُردگان را بر هم نزنید. زیر آن، کلمات دیگری با حروف ریزتر نوشته بودند: چستر کوکلی کارآگاه امور فراطبیعی مردی که در روزهای سخت، به دادِ شما می‌رسد.
melina
سِث به من نیشخند زد و گفت: «خجالت نمی‌کشی که یه دختر جرئتش از تو بیشتره، پسرهٔ سوسولِ به‌دردنخور؟!» آیرا به سِث گفت: «این‌طوری باهاش حرف نزن. عصبانی‌ش کنی چه فایده‌ای داره؟!» سِث به من اخم کرد و دوباره زیرلب گفت: «بچه سوسول. پس دامنت کو؟ گُل‌سرت کو؟» کِیلب گفت: «ساکت باش، سِث.»
melina
من گفتم: «عالیه. تخت، جالباسی، میز، صندلی و یه چراغ. دیگه از خدا چی می‌خوام؟!»
محمد نصیری
گول زدن آدم‌هایی مثل جنینگزها کاری نداره چون دلشون می‌خواد روح ببینن. لازم نیست زحمت بکشی و متقاعدشون کنی، همین جوری هم حرفت رو باور می‌کنن
محمد نصیری