او گفت: «بهم بگو. از این آزمایش چی یاد گرفتی؟»
تعجب را از خودم راندم و سعی کردم فکر کنم. جواب واضح خواص تخم بادمجان و دستورهایی بود که میشد از آن تهیه کرد. اما استاد بندیکت طوری نگاهم میکرد که انگار دنبال چیز بیشتری میگشت.
گفتم: «مسئولیتش به عهدهٔ منه.»
ابروهای استاد بندیکت بالا رفتند. با خشنودی گفت: «بله.» دستهایش را بهسمت گیاهها، روغنها و مواد معدنی که در اطرافمان بودند تکان داد و گفت: «این مواد هدیههایی هستن که پروردگار به ما پیشکش کرده. اونا ابزار حرفهٔ ما هستند. چیزی که باید همیشه به یاد داشته باشی اینه که اونا فقط همینن: ابزار. میتونن شفا بدن یا بکشن. ابزارها هیچوقت خودشون تصمیم نمیگیرن. این دستها ـ و قلب ـ استفادهکنندهشونه که این کار رو میکنه. هیچکدوم از چیزهایی که بهت یاد میدم، مهمتر از این نیستن کریستوفر. میفهمی؟»