
کتاب ها؛ داستان های مینیمال
پدیدآورندگان:
مصطفی خدامیانتشارات:
نشر صاد٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
فاطمه کلهر
۷
امضا
بعد از جنگ، معلم به بچهها میگفت:
«کارنامههایتان را فقط مادرتان امضا کند.»
شعبدهباز واژگان
۴
از جنگ که برگشت، مادرش آینهها را برداشت.
پالیزبان
۱
مادرم گفت:
«پدرت که خوب شد، مهمانی میگیریم.»
امشب در خانهٔ ما مهمانی است. مرا به خانهٔ همسایه بردهاند.
moon
۱
جایی نداشت که پالتوَش را بگذارد. فکر زمستان نمیگذاشت از تنش دربیاورد.
moon
۱
از جنگ که برگشت، مادرش آینهها را برداشت.
amirhosein
۰
توبه
قبل از همه وارد کلیسا شدم. زنها مرا نمیشناختند؛ ولی همهٔ مردها مرا میشناختند. یکشنبهٔ بعد با قیافهٔ مردانه رفتم.
moon
۰
مریض که شد، طلبکاران او را به بهترین بیمارستان بردند.
ᖇOᔕE ᗷᗩᖇᗪOT
۰
از جنگ که برگشت، مادرش آینهها را برداشت.
Zahed
۰
از زن مرحومش کینهای به دل نداشت. مردم بهخاطرِ ثروتش به او احترام میگذاشتند.
