جملات زیبای کتاب ها؛ داستان های مینیمال | طاقچه
تصویر جلد کتاب ها؛ داستان های مینیمالsubscriptionAvailable

کتاب ها؛ داستان های مینیمال

نوع کتاب
۳.۶(از ۱۳ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
مصطفی خدامی
انتشارات: 
نشر صاد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
فاطمه کلهر
۷
امضا بعد از جنگ، معلم به بچه‌ها می‌گفت: «کارنامه‌هایتان را فقط مادرتان امضا کند.»
شعبده‌باز واژگان
۴
از جنگ که برگشت، مادرش آینه‌ها را برداشت.
پالیزبان
۱
مادرم گفت: «پدرت که خوب شد، مهمانی می‌گیریم.» امشب در خانهٔ ما مهمانی است. مرا به خانهٔ همسایه برده‌اند.
moon
۱
جایی نداشت که پالتوَش را بگذارد. فکر زمستان نمی‌گذاشت از تنش دربیاورد.
moon
۱
از جنگ که برگشت، مادرش آینه‌ها را برداشت.
amirhosein
۰
توبه قبل از همه وارد کلیسا شدم. زن‌ها مرا نمی‌شناختند؛ ولی همهٔ مردها مرا می‌شناختند. یکشنبهٔ بعد با قیافهٔ مردانه رفتم.
moon
۰
مریض که شد، طلبکاران او را به بهترین بیمارستان بردند.
ᖇOᔕE ᗷᗩᖇᗪOT
۰
از جنگ که برگشت، مادرش آینه‌ها را برداشت.
Zahed
۰
از زن مرحومش کینه‌ای به دل نداشت. مردم به‌خاطرِ ثروتش به او احترام می‌گذاشتند.