جملات زیبای کتاب ها؛ داستان های مینیمال | طاقچه
تصویر جلد کتاب ها؛ داستان های مینیمال

بریده‌هایی از کتاب ها؛ داستان های مینیمال

نویسنده:مصطفی خدامی
انتشارات:نشر صاد
امتیاز
۳.۶از ۱۳ رأی
۳٫۶
(۱۳)
امضا بعد از جنگ، معلم به بچه‌ها می‌گفت: «کارنامه‌هایتان را فقط مادرتان امضا کند.»
فاطمه کلهر
از جنگ که برگشت، مادرش آینه‌ها را برداشت.
شعبده‌باز واژگان
مادرم گفت: «پدرت که خوب شد، مهمانی می‌گیریم.» امشب در خانهٔ ما مهمانی است. مرا به خانهٔ همسایه برده‌اند.
پالیزبان
جایی نداشت که پالتوَش را بگذارد. فکر زمستان نمی‌گذاشت از تنش دربیاورد.
moon
از جنگ که برگشت، مادرش آینه‌ها را برداشت.
moon
توبه قبل از همه وارد کلیسا شدم. زن‌ها مرا نمی‌شناختند؛ ولی همهٔ مردها مرا می‌شناختند. یکشنبهٔ بعد با قیافهٔ مردانه رفتم.
amirhosein
مریض که شد، طلبکاران او را به بهترین بیمارستان بردند.
moon
از جنگ که برگشت، مادرش آینه‌ها را برداشت.
ᖇOᔕE ᗷᗩᖇᗪOT
از زن مرحومش کینه‌ای به دل نداشت. مردم به‌خاطرِ ثروتش به او احترام می‌گذاشتند.
Zahed

حجم

۲۱٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۵۶ صفحه

حجم

۲۱٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۵۶ صفحه

قیمت:
۱۹,۰۰۰
تومان