امضا
بعد از جنگ، معلم به بچهها میگفت:
«کارنامههایتان را فقط مادرتان امضا کند.»
فاطمه کلهر
از جنگ که برگشت، مادرش آینهها را برداشت.
شعبدهباز واژگان
مادرم گفت:
«پدرت که خوب شد، مهمانی میگیریم.»
امشب در خانهٔ ما مهمانی است. مرا به خانهٔ همسایه بردهاند.
پالیزبان
از جنگ که برگشت، مادرش آینهها را برداشت.
moon
توبه
قبل از همه وارد کلیسا شدم. زنها مرا نمیشناختند؛ ولی همهٔ مردها مرا میشناختند. یکشنبهٔ بعد با قیافهٔ مردانه رفتم.
amirhosein
مریض که شد، طلبکاران او را به بهترین بیمارستان بردند.
moon
جایی نداشت که پالتوَش را بگذارد. فکر زمستان نمیگذاشت از تنش دربیاورد.
moon
از جنگ که برگشت، مادرش آینهها را برداشت.
ᖇOᔕE ᗷᗩᖇᗪOT