
کاربر ۱۹۰۷۳۱۷
۴
و استواری ستاندن، و نه در دادن، نهفته است؟
و کیستید شما که آدمیان در برابرتان سینه چاک دهند، و غرورشان را به تماشا بگذارند، تا سزاواری آنها را عریان و سربلندیشان را بیحیا ببینید؟
نخست وارسید که خود آیا سزاوارید که بخشندهای،
و واسطهای برای بخشندگی باشید؟
زیرا به راستی این حیات است که به حیات میبخشد،
و شما که خود را گشادهدست میپندارید، جز شاهدی بر آن نیستید.
و شما ای سِتانندگان ـ و شما همه ستانندهاید ـ هیچ بارِ منّتی را نپذیرید، مبادا که یوغی بر گردنِ خود، و بر گردنِ آن که میدهد بگذارید.
بلکه پا به پای دهنده با بالهای دهشهای او بلند شوید؛ زیرا اندیشناک ستانده بودن، تردید در گشادهدستی کسیست که زمینِ دلآسودهْ او را مادر، و خداوندْ او را پدر است.
کاربر ۱۹۰۷۳۱۷
۳
مردی دارا گفت: با ما از دادن بگو.
و او به پاسخ گفت:
آنگاه که از دارایی خود میدهید،
جز چیزکی نمیدهید.
تنها زمانی به راستی میدهید،
که از وجودتان میدهید.
زیرا دارایی شما جز چیزیست که آن را از ترسِ
نیازِ فردا میاندوزید، و نگهبانی میکنید؟
Martha'e Dark
۲
«کسی را به خاطر میگساریاش سرزنش مکن مبادا که او در تلاش برای فراموشی چیزی بدتر از میگساری به این کار پناه آورده است.»
DelAram
۲
«رنج شما شکافتن صدفیست که پیرامون فهم شما را گرفته است،»
DelAram
۲
آن کس که اخلاق را جز به عنوان برازندهترین جامهاش نمیپوشد،
همان بِهْ که عریان باشد.
کاربر ۷۲۸۵۱۸۰
۱
اگر در بیمِ خود تنها جویای آرامش عشق و
لذت آن هستید، آن بِه که عریانی خود بپوشید،
و از حریمِ خرمنْکوبی عشق پا به جهانی بیفصل بگذارید،
که در آن شما میخندید، اما نه با تمام خنده خود،
و در آن شما میگریید، اما نه با تمام اشکهاتان.
عشق چیزی جز خود نمیبخشد،
و چیزی جز خود نمیگیرد.
علی عامری
۱
و از آغاز چنین بوده است که مهر تا ساعت جدایی
ژرفای خود را نمیداند.
Martha'e Dark
۱
«وای بر ملتی که با ساز و دهل به پیشواز فاتحان خود میرود. وای بر ملتی که در خوابش از ستم بیزاری میجوید و در بیداریاش آن را میپذیرد. وای بر ملتی که صدایش را تنها در پس تابوتها بلند میکند و غرورش را تنها در قبرستانها به رخ میکشد. وای بر ملتی که تنها زمانی به فکر قیام میافتد که طناب دار را بر گردن دارد.»
DelAram
۱
«آنگاه که شاد هستید، ژرف در قلب خود بنگرید
تا دریابید که آنچه مایه اندوه شما بود،
اینک بساط شادی شماست.
و آنگاه که اندوهگین هستید،
باز در قلب خود بنگرید،
تا دریابید که به راستی از چیزی میگریید،
که مایه شادیتان بوده است.»
DelAram
۱
و آنگاه که سیبی را با دندانهای خویش
لِه میکنید، در دل خویش به آن بگویید:
«دانههای تو در جسم من زندگی میکنند،
و غنچههای فردای تو در قلب من
به گُل مینشینند،
و رایحه تو نَفَسِ من خواهد بود،
و ما، با هم، در تمام فصلها به
شادمانی خواهیم پرداخت.»
DelAram
۱
و که میداند که آنچه امروز از نظر افتاده در انتظار فردا نیست؟
DelAram
۱
زیبایی حیات است،
آنگاه که حجاب از چهره مقدساش میگشاید.
اما شما حیات و شما حجاب آنید.
زیبایی جاودانگیست که در آینهای به خود خیره است.
اما شما جاودانگی و شما آینهاید.
DelAram
۰
با انسان نه در مورد زاده شدنش و نه در مورد مردناش مشورت نمیشود، و با او در مورد جایگاه ابدیاش نیز رایزنی نخواهد شد. او شِکوهاش را از ورود به این جهان با گریهای به هنگام زاده شدن، و شکایتاش از ترک این جهان را نیز با ترس از مرگ بروز میدهد.
DelAram
۰
«مادر همه چیز این زندگیست. او تسلا در سوگواری، امید در نومیدی و توانایی در ناتوانیست. او سرچشمه شفقت، شکیبایی و بخشش است. کسی که مادر از دست میدهد آغوشی را گم میکند که میتوانست سرش را در آن بگذارد، دستی را که برکتش میداد، و چشمانی را که مراقبش بود.»
DelAram
۰
ای روح! زندگی تاریکیایست که چنان پایان مییابد که شب با برآمدن خورشید.
اشتیاق قلبم به من میگوید که در گور آرامش است.
ای روح! اگر نادانی به تو گفت که روح چون جسم تباه میشود و آنکه میمیرد هرگز باز نمیگردد، به او بگوی گل خزان میشود اما دانه میماند و در برابر ما چون راز حیات جاودانه میآرمد.
DelAram
۰
و از آغاز چنین بوده است که مهر تا ساعت جدایی
ژرفای خود را نمیداند.
DelAram
۰
آنگاه که عشق شما را دلالت میکند
از پی او روان شوید،
اگر چه راههایش سخت و شیبناکند.
و آنگاه که بالهایش شما را در میان میگیرند،
خود را به او واگذارید،
اگر چه شمشیر نهان در پرهایش
زخمی بر شما نهد.
و آنگاه که با شما سخن میگوید به او ایمان بیاورید،
اگر چه صدایش رؤیاهای شما را بیاشوبد،
چنان که باد شمال باغ را میآشوبد.
چرا که عشق هم به شما تاج میدهد،
و هم به صلیبتان میکشد.
DelAram
۰
آنگاه که عشق میورزید مگویید: «خدا در قلب من است،»
بلکه بگویید: «من در قلب خدا هستم.»
و بر این گمان مباشید که میتوانید جریان عشق را راه نمایید،
چرا که عشق، اگر شما را از خود بداند، جریان شما را
راه مینماید.
DelAram
۰
آنگاه که از دارایی خود میدهید،
جز چیزکی نمیدهید.
تنها زمانی به راستی میدهید،
که از وجودتان میدهید.
زیرا دارایی شما جز چیزیست که آن را از ترسِ
نیازِ فردا میاندوزید، و نگهبانی میکنید؟
DelAram
۰
و ترسِ از نیاز آیا خودِ نیاز نیست؟
ترسِ از تشنگی آنگاه که چاهِتان پُر آب است،
آیا تشنگی بیپایان نیست؟
کسانی هستند که از بسیارِ خود اندک
میدهند، و آنها آن را برای آوازه میدهند، و این
تمنای نهانْ دهشِ آنها را ناگوار میکند.
و کسانی هستند که اندک دارند، و آن
را تمام میدهند.
اینها مؤمنانِ به حیات و سخاوتِ حیاتند، و گنجینههاشان هیچگاه تهی نیست.
DelAram
۰
و کیستید شما که آدمیان در برابرتان سینه چاک دهند، و غرورشان را به تماشا بگذارند، تا سزاواری آنها را عریان و سربلندیشان را بیحیا ببینید؟
نخست وارسید که خود آیا سزاوارید که بخشندهای،
و واسطهای برای بخشندگی باشید؟
DelAram
۰
و من میگویم که حیاتْ به راستی تاریکیست مگر که تمنایی باشد،
و تمنا همه کور است مگر که دانشی باشد،
و دانش همه یاوه است مگر که کاری باشد،
و کار همه تهیست مگر که عشقی باشد؛
و آنگاه که با عشق به کار میشوید
خود را به خویش، و به یکدیگر،
و به خداوند پیوند میزنید.
DelAram
۰
شادی اندوهِ روگشاده شماست.
و همان چاه که خنده شما از آن بر میآید،
بسا که با اشکهای شما پر میشد.
DelAram
۰
برخی از شما میگویید: «شادی بزرگتر از اندوه است،»
و برخی دیگر میگویید: «حاشا، اندوه بزرگتر است.»
اما من به شما میگویم: اندوه و شادی را جدایشی نیست.
آنها همراه میآیند، و آنگاه که یکی از آن دو با شما بر سفره مینشیند، به یاد آورید که دیگری در
بسترتان خواب است.
DelAram
۰
کاش میتوانستم خانههای شما را در مشت گیرم،
و چون دهقانی آنها را در جنگل و مرغزار بپاشم.
کاش درهها خیابانهای شما بودند، و راهکورههای
سبزْ کوچههاتان، و شما در تاکستانها به دنبال هم میگشتید،
و با رایحه خاک در جامههاتان میآمدید.
DelAram
۰
اندیشه مرغی آسمانیست،
که شاید به راستی در قفسی از کلمات بال بگشاید،
اما پرواز نمیتواند.
DelAram
۰
شما میخواهید زمانِ بیمعیار
و معیارناپذیر را به معیار در آورید.
می خواهید با ساعتها و فصلها
رفتار خود را سامان دهید،
و حتی سیر روحتان را به راه آورید.
می خواهید از زمان رودی بسازید،
تا بر کرانهاش بنشینید و جریان آن را تماشا کنید.
اما آن بیزمانْ که در شماست
از بیزمانی حیاتْ آگاه است،
و میداند دیروز جز یادی برای امروز،
و فردا جز رؤیای امروز نیست.
DelAram
۰
از نیکی درون شما توانم سخن گفت، اما از بدی نه.
زیرا بدی چیست، جز نیکی که در عذابِ
گرسنگی و تشنگی خود است؟
به راستی نیکی به گاهِ گرسنگی
حتی در غارهای تاریک به دنبال خوراک میگردد،
و به گاهِ تشنگی حتی از آبهای مرده مینوشد.
شما نیکاید، آنگاه که با خود یکی میشوید.
اما آنگاه که با خود یکی نمیشوید، بد نیستید.
زیرا خانه چندپاره کنامی برای دزدان نیست؛
تنها خانهای چندپاره است.
DelAram
۰
اگر میخواهید که خدا را بشناسید،
پس به دنبال حلِّ معما نباشید.
تنها به پیرامون خود بنگرید،
تا او را همبازی با کودکانتان ببینید.
و در فضا بنگرید تا او را گامزنان در ابرها ببینید،
که بازوان خود را در آذرخش باز میکند، و همراه باران میبارد.
و او را خواهید دید که در گلها تبسم مینماید،
و سپس اوج میگیرد، و دستان خود را در درختان تکان میدهد.
DelAram
۰
اگر به راستی میخواهید روح مرگ را ببینید،
قلبتان را تمام بر گستره حیات باز کنید.
زیرا حیات و مرگ یکی هستند، چنان که رود و دریا.
