مدتها بود دلم یک جاده میخواست و یک روز برفی. یک اتومبیل و من که تنها مسافر آن باشم. برف نمنم ببارد و از میانِ شیارهای شیشهٔ بخار گرفته زُل بزنم به بیرون. فقط چندساعت خودم باشم و خودم!
n re
۲
پروازش به سمت آسمان غربت اوج گرفت.
n re
۰
با یادت ای بهشت من، آتش دوزخ کجاست؟
n re
۰
«هی کافهچی! برایم یک فنجان قهوهٔ شیرین بیاور، آن روزها که قهوه را تلخ میخوردم، کامم شیرین بود!»