قبلاً از مردن میترسیدم. حالا از زندگینکردن میترسم. فرق دارند. زندگی آدم با برنامهریزی برای آینده پیش میرود، اما گاهی آن آینده هیچوقت پیدایش نمیشود. منظورم آیندههای شخصی است. اگر دقیق بخواهم بگویم، آیندهٔ خودم.
بعضی وقتها میتوانم تصور کنم کسانی که من را میشناسند، ده سال دیگر به الان فکر میکنند و یکچیزهایی میگویند شبیه اینکه «چهقدر توانایی داشت!» یا «چه حیف شد!».