بعد از چند پیچ، راه به جادهای رسید که میرفت سمت خانهٔ تورتونها و بعد اصطبل. برآمدگی بالای اصطبل را میدیدم. میدانستم کجا هستم. داد زدم: «فرِد!» و بعد دویدم. تا آن موقع خیلی ندویده بودم. سکندری میخوردم و تلوتلو میرفتم و نفسم داشت بند میآمد، ولی میدویدم، واقعاً داشتم میدویدم و آنقدر خوش میگذشت که بلندبلند خندیدم. از پیچی رد شدم و رسیدم به حیاط اصطبلها و چشمم افتاد به فرِد، خدمتکار خانم تورتون، که داشت مثل همیشه کلاهش را برمیداشت تا سر کچلش را بخاراند.