
i_ihash
۷۳
اگر به ترسم اجازه میدادم وارد شود، هیچوقت نمیتوانستم جلویش را بگیرم.
i_ihash
۴۳
«همه دارن. زخمهای نامرئی.»
i_ihash
۴۲
کلمهها میتوانند خطرناک و نابودگر باشند، به اندازهٔ بمبها.
نگین حاجی محمدی
۳۵
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، ولی لزوماً باورشان نداریم
Elham jannesari
۲۴
پایم هیچوقت کاملاً خوب نمیشد، ولی میتوانستم راه بروم، بدوم و از پلهها بالا بروم. شاید احساساتم هم هیچوقت کاملاً خوب نمیشد، ولی به اندازهٔ کافی آرامش پیدا کرده بودم.
i_ihash
۲۳
«برای مسنترها مرگِ راحت میتونه یه موهبت باشه.»
Elham jannesari
۲۲
سر تکان دادم. گفتم: «مواظب خودت باش.»
لبخند محزونی زد. «نمیتونم. یادت رفته؟ جنگه.»
mehrsa
۲۲
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، و شاید روزی باورشان کنیم.
Elham jannesari
۱۸
رحم یعنی توانایی، و حق اینو داری که کسی رو اذیت کنی، یا عذاب بدی، ولی خودت انتخاب میکنی این کار رو نکنی.
Hossein shiravand
۱۷
کلمهها میتوانند خطرناک و نابودگر باشند، به اندازهٔ بمبها.
i_ihash
۱۵
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، ولی لزوماً باورشان نداریم.
Viana9393
۱۵
اوبان عاشق دویدن بود. من عاشق اوبانی بودم که میدوید.
جودیآبــوت
۱۳
بعد از چند پیچ، راه به جادهای رسید که میرفت سمت خانهٔ تورتونها و بعد اصطبل. برآمدگی بالای اصطبل را میدیدم. میدانستم کجا هستم. داد زدم: «فرِد!» و بعد دویدم. تا آن موقع خیلی ندویده بودم. سکندری میخوردم و تلوتلو میرفتم و نفسم داشت بند میآمد، ولی میدویدم، واقعاً داشتم میدویدم و آنقدر خوش میگذشت که بلندبلند خندیدم. از پیچی رد شدم و رسیدم به حیاط اصطبلها و چشمم افتاد به فرِد، خدمتکار خانم تورتون، که داشت مثل همیشه کلاهش را برمیداشت تا سر کچلش را بخاراند.
Kara danvers
۱۲
بعضی وقتها چیزی که درست است با چیزی که قانونی است فرق میکند.
Dayan
۱۱
«لابد با هم احساس بدبختی کردن بهتر از تنهایی بدبخت بودنه.»
ژنرالیسم
۱۰
برداشت سیبزمینی کسلکننده، کثیف، طاقتفرسا و سرد بود. خوشم آمد.
فریبا
۹
شاید همهمون بعد از مرگ بهتر از چیزی بشیم که بودیم. شاید همه بالاخره به بهشت برسیم.
یاسمن
۸
من دختر قویای شده بودم که میتوانست ساعتها سخت کار کند. دختر محکمی شده بودم که میتوانست درد شانهها و تاولهای ظاهرشده کف دستش را ندیده بگیرد.
یاسمن
۷
کلمات را نمیتوانستم ترجمه کنم ولی معنیشان را میدانستم.
mehrsa
۷
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، ولی لزوماً باورشان نداریم.
Javad Hosseini
۷
میخواستم فرار کنم.
سوزان گفت: «تحمل کن. تنها کاری که میتونیم بکنیم.»
«یعنی فقط حسش کنیم؟»
Moti
۷
اگر چیزی که ازش میترسیدم جانم را نجات میداد چه؟
فریبا
۷
خیلی بستگی دارد که خوب را چطور تعریف کنی.
Nrgs
۶
اگر چیزی که ازش میترسیدم جانم را نجات میداد چه؟
HeLeN
۶
«فرض قشنگیه. شاید همهمون بعد از مرگ بهتر از چیزی بشیم که بودیم. شاید همه بالاخره به بهشت برسیم.»
فریبا
۶
هر کسی خودش انتخاب میکنه چی رو باور داشته باشه.
فریبا
۶
«همه دارن. زخمهای نامرئی.»
Eli
۶
«ادامه بده. تنها راه بیرون رفتن از این شرایط اینه که مستقیم راهت رو ادامه بدی.»
vania
۵
همه دارن. زخمهای نامرئی
i_ihash
۵
«اگه بدونی مردم فکر میکنن چه چیزهایی لازم دارن تعجب میکنی.»