جملات زیبا از متن کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد | طاقچه
تصویر جلد کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد

۴.۷(از ۱۷۵ امتیاز)
نوع کتاب

۲۸۵,۰۰۰

۲۰٪

قیمت:

۲۲۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

اگر به ترسم اجازه می‌دادم وارد شود، هیچ‌وقت نمی‌توانستم جلویش را بگیرم.
i_ihash
۷۵
«همه دارن. زخم‌های نامرئی.»
i_ihash
۴۵
کلمه‌ها می‌توانند خطرناک و نابودگر باشند، به اندازهٔ بمب‌ها.
i_ihash
۴۳
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، ولی لزوماً باورشان نداریم
نگین حاجی محمدی
۳۶
پایم هیچ‌وقت کاملاً خوب نمی‌شد، ولی می‌توانستم راه بروم، بدوم و از پله‌ها بالا بروم. شاید احساساتم هم هیچ‌وقت کاملاً خوب نمی‌شد، ولی به اندازهٔ کافی آرامش پیدا کرده بودم.
Elham jannesari
۲۵
«برای مسن‌ترها مرگِ راحت می‌تونه یه موهبت باشه.»
i_ihash
۲۳
سر تکان دادم. گفتم: «مواظب خودت باش.» لبخند محزونی زد. «نمی‌تونم. یادت رفته؟ جنگه.»
Elham jannesari
۲۲
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، و شاید روزی باورشان کنیم.
mehrsa
۲۲
رحم یعنی توانایی، و حق اینو داری که کسی رو اذیت کنی، یا عذاب بدی، ولی خودت انتخاب می‌کنی این کار رو نکنی.
Elham jannesari
۱۹
کلمه‌ها می‌توانند خطرناک و نابودگر باشند، به اندازهٔ بمب‌ها.
Hossein shiravand
۱۷
اوبان عاشق دویدن بود. من عاشق اوبانی بودم که می‌دوید.
Viana9393
۱۶
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، ولی لزوماً باورشان نداریم.
i_ihash
۱۵
بعد از چند پیچ، راه به جاده‌ای رسید که می‌رفت سمت خانهٔ تورتون‌ها و بعد اصطبل. برآمدگی بالای اصطبل را می‌دیدم. می‌دانستم کجا هستم. داد زدم: «فرِد!» و بعد دویدم. تا آن موقع خیلی ندویده بودم. سکندری می‌خوردم و تلوتلو می‌رفتم و نفسم داشت بند می‌آمد، ولی می‌دویدم، واقعاً داشتم می‌دویدم و آن‌قدر خوش می‌گذشت که بلندبلند خندیدم. از پیچی رد شدم و رسیدم به حیاط اصطبل‌ها و چشمم افتاد به فرِد، خدمتکار خانم تورتون، که داشت مثل همیشه کلاهش را برمی‌داشت تا سر کچلش را بخاراند.
جودی‌آبــوت
۱۴
بعضی وقت‌ها چیزی که درست است با چیزی که قانونی است فرق می‌کند.
Kara danvers
۱۲
«لابد با هم احساس بدبختی کردن بهتر از تنهایی بدبخت بودنه.»
Dayan
۱۱
برداشت سیب‌زمینی کسل‌کننده، کثیف، طاقت‌فرسا و سرد بود. خوشم آمد.
ژنرالیسم
۱۱
شاید همه‌مون بعد از مرگ بهتر از چیزی بشیم که بودیم. شاید همه بالاخره به بهشت برسیم.
فری‌‌با
۹
من دختر قوی‌ای شده بودم که می‌توانست ساعت‌ها سخت کار کند. دختر محکمی شده بودم که می‌توانست درد شانه‌ها و تاول‌های ظاهرشده کف دستش را ندیده بگیرد.
یاسمن
۸
اگر چیزی که ازش می‌ترسیدم جانم را نجات می‌داد چه؟
Moti
۸
کلمات را نمی‌توانستم ترجمه کنم ولی معنی‌شان را می‌دانستم.
یاسمن
۷
ما شاید خیلی چیزها بدانیم، ولی لزوماً باورشان نداریم.
mehrsa
۷
می‌خواستم فرار کنم. سوزان گفت: «تحمل کن. تنها کاری که می‌تونیم بکنیم.» «یعنی فقط حسش کنیم؟»
Javad Hosseini
۷
خیلی بستگی دارد که خوب را چطور تعریف کنی.
فری‌‌با
۷
«همه دارن. زخم‌های نامرئی.»
فری‌‌با
۷
«ادامه بده. تنها راه بیرون رفتن از این شرایط اینه که مستقیم راهت رو ادامه بدی.»
Eli
۷
همه دارن. زخم‌های نامرئی
vania
۶
«اگه بدونی مردم فکر می‌کنن چه چیزهایی لازم دارن تعجب می‌کنی.»
i_ihash
۶
«هیچی. احساس بدبختی می‌کردیم.» نفس عمیقی کشید. «لابد با هم احساس بدبختی کردن بهتر از تنهایی بدبخت بودنه.»
Javad Hosseini
۶
اگر چیزی که ازش می‌ترسیدم جانم را نجات می‌داد چه؟
Nrgs
۶
«فرض قشنگیه. شاید همه‌مون بعد از مرگ بهتر از چیزی بشیم که بودیم. شاید همه بالاخره به بهشت برسیم.»
HeLeN
۶