
ati
۱۵
“کتاب مدرکی است برای اثبات اینکه انسانها میتوانند جادو کنند.”
Ela Goli
۶
شخصیتهای داستانی
توی صفحههای کتابها، آروم خوابیدن؛
و منتظرن...
که اگه یه روزی بهشون احتیاج داشتیم، فقط کتابها رو باز کنیم و قصهشون رو خوب بخونیم!
حتماً بیدار میشن
و به کمکمون میان؛
مثل همیشه!
Sea🫧Mind
۵
“کتاب مدرکی است برای اثبات اینکه انسانها میتوانند جادو کنند.”
Vvjvj v
۳
«جوابش هفت میشه! چون اگه خود عدد ۷ رو سَروته کنی، میشه ۸ که یه عدد زوجه.»
ش،ح
۲
همهٔ ما میتوانیم انتخاب کنیم که چه کسی باشیم یا چهکاره باشیم. هر کداممان داستان خودمان را مینویسیم جناب ویلیام. ما هر روز درحال نوشتن داستان شخصیمان هستیم.»
هرکول اضافه کرد: «و اگر با شجاعت تمام آن را بنویسی، دیگران هم درمورد تو مینویسند.»
☆...○●arty🎓☆
۲
“کتاب مدرکی است برای اثبات اینکه انسانها میتوانند جادو کنند.”
«کارل ساگان»
rozhin
۱
هرکول اضافه کرد: «ما انسانهای سرخوشی هستیم. هرچه را که از ثروتمندان میدُزدیم، به باد میدهیم.»
رابین گفت: «نه، هرچه را که از ثروتمندان میدُزدیم، به فقرا میدهیم.»
☆...○●arty🎓☆
۱
بعضی آدما محدودیتهایی رو که دیگران براشون میذارن، قبول نمیکنن.
Sea🫧Mind
۱
«بیلی! فکر میکنی بچهها قبلِ اختراع بازیهای کامپیوتری و تلویزیون و حتی برق، چیکار میکردن؟»
«نمیدونم... همهش گریه میکردن؟»
Sea🫧Mind
۱
دارتانیان پرسید: «جرئت میکنید که از ما دُزدی کنید؟»
رابین گفت: «بدون شک چنین خواهیم کرد!»
هرکول اضافه کرد: «ما انسانهای سرخوشی هستیم. هرچه را که از ثروتمندان میدُزدیم، به باد میدهیم.»
رابین گفت: «نه، هرچه را که از ثروتمندان میدُزدیم، به فقرا میدهیم.»
هرکول سرش را تکان داد و گفت: «درست است. متوجه شدم. معذرت میخواهم.»
𝐓𝐀𝐇𝐀
۱
بیلی درحالیکه عقبعقب میرفت تا موقعیت را بررسی کند، گفت: «شاید.»
«اسمت چیه؟»
«بیلی.»
«اسم من آلیساست. آلیسا اندروز. ما توی این خونه زندگی میکنیم. من، برادرم والتر و مامان بابام. البته همیشه نه، فقط تو تابستونا. خونه که نیست، یه کلبهست. من نمیتونم از درخت برم بالا. پنجسالمه، به خاطر همینم اجازه ندارم. والتر اجازه داره از درخت بره بالا، ولی دوست نداره، چون درختا گَرده دارن و گَرده هم آسمِش رو بدتر میکنه.»
Sea🫧Mind
۰
بیلی پرسید: «لوبیای سحرآمیزت کجاست؟»
«معلوم است! در باغ... درست در همان جایی که مادرِ بیچارهام لوبیاهای سحرآمیزم را بر زمین ریخت!»
«حالا باغ کجاست؟»
«درست پُشت پنجرهٔ آشپزخانهمان.»
«عالیه! آشپزخونه کجاست؟»
«در میانِ خانهٔ رعیتیِ کوچکمان!»
پولیانا گفت: «ای بابا! جَک! چرا اِنقد طفره میری؟! بیلی میخواد بدونه شما کجا زندگی میکنین!»
والتر گفت: «خیلهخُب بچهها. جَک از کتاب بچههای پیشدبستانی اومده، طفلی رو اذیت نکنین.»
جَک گفت: «گاو میگوید ما ما!»