بیلی درحالیکه عقبعقب میرفت تا موقعیت را بررسی کند، گفت: «شاید.»
«اسمت چیه؟»
«بیلی.»
«اسم من آلیساست. آلیسا اندروز. ما توی این خونه زندگی میکنیم. من، برادرم والتر و مامان بابام. البته همیشه نه، فقط تو تابستونا. خونه که نیست، یه کلبهست. من نمیتونم از درخت برم بالا. پنجسالمه، به خاطر همینم اجازه ندارم. والتر اجازه داره از درخت بره بالا، ولی دوست نداره، چون درختا گَرده دارن و گَرده هم آسمِش رو بدتر میکنه.»