جملات زیبای کتاب پسر آفتاب | طاقچه
تصویر جلد کتاب پسر آفتابsubscriptionAvailable

کتاب پسر آفتاب

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۳۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
لسلی کانر، آناهیتا حضرتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Book
۲۴
یخ را توی چشم‌هایشان می‌بینم و از همین می‌فهمم قلبشان برای کسی نمی‌تپد.
maneli1388
۱۰
«نمی‌تونی سرنوشتت رو از سر بنویسی.»
کوثر
۱۰
اگر بخوابی، شاید لحظه‌ای را که آفتاب از پشت پنجره‌های بلند این اتاق‌های کوچک طلوع می‌کند، از دست بدهی
Book
۹
اینجا... خُب، واسه اغلب ما چیزی نمونده که از دست بدیم... یا شایدم حس می‌کنیم که چیزی نمونده.
نور
۴
بُرد – بُرد؛ این یکی دیگر از شعارهای اِد گنده برای یک شهربند موفق شدن است. بُرد اول یعنی همهٔ اتفاق‌های خوبی را که هرروز برایت می‌افتد، می‌شماری
وردة الحمراء
۴
«تو فقط اون چیزی نیستی که به‌خاطرش افتادی این تو؛ حالا هر چیزی که بوده. تو اینجایی تا از جات بلند شی، کار کنی، توی جلسه‌ها شرکت کنی... روحت رو پاک کنی و دوباره آدم لایقی بشی. چه باور کنی چه نکنی، تو اینجا می‌تونی دوباره از زمین بلند شی.»
mrfarajian
۳
با لبخند رو به من می‌کند: «اینجا رو ببین، پری... طلای سبز!»
وردة الحمراء
۳
هیش‌کی واسه یه اتفاق نمی‌تونه برنامه‌ریزی کنه.»
وردة الحمراء
۳
همهٔ ما می‌تونیم بهتر باشیم...
وردة الحمراء
۳
خانواده فرد یا افرادی که با کسی نسبتی دارند و باید با وفاداری یا صمیمیت خاصی با آن‌ها برخورد شود: نمی‌توانستم دستِ رد به سینه‌اش بزنم، چون جزئی از خانواده‌ام بود. با تشکر از کل خانواده‌ام: آن کسی که بزرگم کرد و آن کسی که من بزرگش کردم؛ آن کسی که موقع نوشتن کنارم می‌نشیند، آن کسی که همراهم در جنگل قدم می‌زند و آن کسی که با دقت فوق‌العاده‌ای کارم را چاپ می‌کند.
maneli1388
۲
«بهت قول می‌دم هدفم کمک کردن به توئه.»
کوثر
۲
ارشد جو باید با شهربندها سخت بگیرد. او مسئولشان است، اما همیشه می‌شود فهمید که دوست دارد همهٔ زمین‌خورده‌ها سرِ پا شوند... همان‌طور که وقتی دوستت زمین می‌خورد و دلت می‌خواد سرِ پا شود.
mrfarajian
۲
خودم را مجبور می‌کنم که لبخند گَله‌گُشادی بزنم. امیدوارم همهٔ دندان‌هایم برق بزند. بعد، می‌روم...
Book
۲
او می‌گوید من هیچ‌وقت نمی‌خندم؛ من هم می‌گویم هیچ حرفی در این مورد ندارم.
وامبت بدعنق!
۲
«اولین هدفت هم این باشه؛ قبل از اینکه سعی کنی دیگران تو رو بفهمن، سعی کن تو اونا رو بفهمی. سرت رو بنداز پایین و سعی کن قبل از اینکه خودت رو به دیگران بشناسونی، خودت دیگران رو بشناسی.»
وامبت بدعنق!
۲
وقتی به جامعه‌مان خدمت می‌کنیم، انرژی‌اش در کل انسانیت حس خواهد شد.
وردة الحمراء
۲
بُرد – بُرد؛ این یکی دیگر از شعارهای اِد گنده برای یک شهربند موفق شدن است. بُرد اول یعنی همهٔ اتفاق‌های خوبی را که هرروز برایت می‌افتد، می‌شماری. برای من این کار فقط یک لحظه طول می‌کشد. بعد به خانم مایا فکر می‌کنم که به‌خاطر من به خانه زنگ زد؛ و همین‌طور خانم جنریک با آن کد بالونی؛ زوئی و آن لیوان شیرکاکائو و خانم ساموئلز که جلوی در کمد سَروکله‌اش پیدا شد و آن تشک را برایم آورد. پس، یک تماس تلفنی، یک کد، یک لیوان شیرکاکائو و تشک مسافرتی؛ چهار چیزِ خیلی خوب. بُرد دوم یعنی تو کارهایی بکنی که دیگران پیروز شوند. تا الان حداقل صدبار شنیده‌ام که اِد گنده این را می‌گوید. «فرقی نمی‌کنه کجا زندگی کنی؛ هرجا باشی، توی یه جامعه‌ای و می‌تونی سهمی توی اون داشته باشی.»
وردة الحمراء
۲
«نمی‌تونی سرنوشتت رو از سر بنویسی.»
وردة الحمراء
۲
رئیس هیئت می‌گوید. «خانم کوک، ما متأسفیم...» این را که می‌گوید، چشم‌هایم گشاد می‌شود. زانوهایم که تا لحظه‌ای پیش تکان‌تکان می‌خورد، درجا خشک می‌شود. «متأسفیم برای همهٔ این هفته‌ها که دادرسی شما به تأخیر افتاد. این هیئت برای شما و پسرتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کند. با آزادی مشروط شما موافقت می‌شود.»
وردة الحمراء
۲
برای این داستان از خودم پرسیدم: چه می‌شود اگر پسر بچه‌ای در مهدکودک یک زندان به دنیا بیاید؟ درک او از خانه چه خواهد بود؟ خانواده‌اش چه کسانی می‌شوند؟ مرکز مختلط حرفه‌آموزی و اشتغالِ بلوریور ساختگی است؛ همین‌طور بندی‌ها و داستان‌های آن‌ها. هرچند، همهٔ این‌ها با الهام از داستان‌های واقعی نوشته شده است.
☆nika☆
۲
برنامهٔ هر روزت رو مشخص کن؛ هدف‌گذاری کن.
maneli1388
۱
می‌گوید: بعضی چیزها را سریع می‌گیرم. بقیهٔ چیزها کمی وقت می‌برد.
Book
۱
«آره. پری... پیروزی خیلی حس خوبی داره.»
وامبت بدعنق!
۱
بُرد اول یعنی همهٔ اتفاق‌های خوبی را که هرروز برایت می‌افتد، می‌شماری.
وامبت بدعنق!
۱
بُرد دوم یعنی تو کارهایی بکنی که دیگران پیروز شوند. تا الان حداقل صدبار شنیده‌ام که اِد گنده این را می‌گوید. «فرقی نمی‌کنه کجا زندگی کنی؛ هرجا باشی، توی یه جامعه‌ای و می‌تونی سهمی توی اون داشته باشی.»
آوا~
۱
«فرقی نمی‌کنه کجا زندگی کنی؛ هرجا باشی، توی یه جامعه‌ای و می‌تونی سهمی توی اون داشته باشی.»
آوا~
۱
مگه پول چیزی غیر از یه مُشت کاغذِ سبز و خاکستریه و یه مُشت سکهٔ کَروکثیف؟!
maneli1388
۰
«هیچ‌کدوم از ما واسه خاطر کِش رفتن یه پاکت شکر از کافه، نیفتادیم اینجا.»
maneli1388
۰
«کاشکی یه‌کم عسل بود، چاشنی گوشت می‌کردم؛ یه شام خوب و عالی، امشب درست می‌کردم!»
maneli1388
۰
«راز خیلی مخفیم هم اینه که... به تام افتخار می‌کنم، چون سخت کار می‌کنه؛ واقعاً سخت.»