نیاز من به تو،
نیاز دشت تشنه، به باران
و آفتابِ سوخته به سایبان است
ایران
کار،
ـ فرسودهام میکند
عقل،
ـ بی حوصله
و عشق، زنده
ایران
از تو، در من
ستاره میبارد
آسمان دلم، چراغانی است
ایران
از من مخواه که آب را فراموش کنم
آفتاب را فراموش کنم
و تو را،
ـ که عصارهٔ آب و آفتابی
ایران
تو را آنقدر میخواهم،
که بید خسته، مجنون را
ایران
خستگیام را،
ـ با صدای تو میگیرم
و راه را،
ـ با چراغ چشمانت طی میکنم
ایران
نام تو را که میشنوم،
در خزانِ باغ،
- صدها بهار در دل من
- سبز میشود
ایران
نیاز من به تو،
نیاز دشت تشنه، به باران
و آفتابِ سوخته به سایبان است
ایران