
کتاب معلم پیانو
پدیدآورندگان:
چیستا یثربیانتشارات:
کتاب کوله پشتی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Nika
۵۷
گاهی سادهترین چیزهای زندگی ضروریترین آنها میشود...
Maryam Bagheri
۳۲
گاهی سادهترین چیزهای زندگی ضروریترین آنها میشود...
Melika_SA
۲۵
همانطور روی نیمکت نشسته بودم که ناگهان احساس کردم صدای رکوییم موتسارت در ذهنم پخش میشود. نشانهی خوبی نبود، این آهنگ عزا بود. آهنگی که موتسارت برای ساخت آن پول گرفته بود و میگفت اگر این آهنگ را بسازم میمیرم و مُرد.
Melika_SA
۲۳
گاهی سادهترین چیزهای زندگی ضروریترین آنها میشود... وقتش رسیده بود.
Melika_SA
۱۳
"گاهی وقتا باید تظاهر کنی که نمیترسی"
Maryam Bagheri
۱۱
چیزی به نام اعتماد که صدها ساعت حرف و دلیل هم آن را زنده نمیکرد.
Romina
۱۰
انگار روحش را به برگها، درختان و حتی طوفان پشت پنجره بخشیده بود.
zeinab☆
۷
طوفان بود، حتماً همه میخندیدند که در آن طوفان نوح که داشت همهی گردوغبار جهان را به سروصورتم میریخت
سپیده
۵
منشی ناخن دورنگ به ناخنهای سهرنگ من نگاه کرد و به سر و ظاهرم، اول نشناخت؛ لحظهای جا خورد و بعد نمیدانم چرا ناگهان رفتارش تغییر کرد، شاید هم میدانم... این رسم روزگار است. کافیست لباس مارکدار بپوشی، چکمهی مارکدار دو، سه میلیونی به پا کنی، کیف گرانقیمت روی شانهات باشد و ناخنهایت را سهرنگ کنی... مو یادت نرود! مو خیلی مهم است، باید آخرین مدل و رنگ باشد. اولین چیزی که مردم نگاه میکنند کفشها و موهایت است.
رفتارش آنچنان تغییر کرد که مرا خارج از نوبت داخل کلاس فرستاد.
parva
۱
"گاهی وقتا باید تظاهر کنی که نمیترسی"
غربت نشین
۱
بوی لباسهای مادربزرگ را که در کیسه آویزان میکرد و همیشه ذوق داشت که بالاخره آنها را جایی میپوشد. ولی زمان گذشت، مادربزرگ پیر شد و هرگز جایی پیدا نکرد که آن لباسها را بپوشد.
پریزاد~
۰
حتماً همه میخندیدند که در آن طوفان نوح که داشت همهی گردوغبار جهان را به سروصورتم میریخت، با کفشهای پاشنهبلند، دربهدر دنبال آدرسی میگشتم که کسی تا حالا اسمش را نشنیده بود
parva
۰
صندلی نشستم. نشست. لحظهای مکث. انگار نفس میگرفت و بعد شروع به نواختن کرد. نرم و آرام. مثل اینکه کلیدهای پیانو را نوازش میکرد و من با موسیقی، چهرهی کیمیا را میدیدم... و حس میکردم این دستها روی صورت معصوم دختر من نواخته میشوند. دختری که شیرش داده بودم، اولین لبخندش را دیده بودم، اولین بوسهاش مال من بود، گریههایش روی شانهی من بود. موسیقی بینظیر بود. مرا میبرد بالا و بالاتر... آن را شنیده بودم
parva
۰
وقتی هفت ساعت بعد، از آن آرایشگاه لعنتی بیرون آمدم، شبیه هر کسی بودم به جز خودم. فقط چشمهایم غمگین و بیتوجه هنوز مال خودم بود. انگار دست قهار هیچ آرایشگری نمیتوانست برای این چشمهای غمگین کاری کند...
parva
۰
اولین چیزی که مردم نگاه میکنند کفشها و موهایت است.