
٪۷۰
مروارید ابراهیمیان
۹
«وقتی به خاطر نیاری چه چیزهایی از دست دادی، به واقع چیزی هم از دست ندادی
مروارید ابراهیمیان
۹
ولی به تجربهٔ من زمان تسکیندهندهٔ همه چیزه. بعد از مدتی، آدم به یکجور خُنثایی و آرامش میرسه؛ زمان لبههای تیز رو سنباده میزنه. کمکم به خاطرِ تکرار و تکرارِ بیپایان درک میکنی که فلان تحقیر چیزِ خاصی هم نبود یا بهمان عشق فقط خیالاتِ خام بوده. ما این مزیت رو داریم که میتونیم زمانِ حال رو با خِرَدِ گذشته ببینیم و چنین شرافتی باعث میشه نتونی هیچ چیزی رو زیاده از حد جدی بگیری.»
shaz
۹
با من بیا. فقط امشب. دنیا باز هم میچرخد و همهچیز تمام میشود و مردم فراموش میکنند.
shaz
۷
ما نه چیزی وَرای ذهنمان هستیم و نه چیزی مادونِ آن.
Soh Bat
۳
اگر این رو فراموش کنی...» با انگشتش به پیشانیام اشاره کرد. «... یا این رو...» به قلبم اشاره کرد. «... حتا اگر همه رو هم نجات بدی، از درون مُرده به حساب میآی
Soh Bat
۳
این وضعیت یادآورِ آن حقیقتِ کهن بود که اگر ستمگری بخواهد جای پای خود را محکم کند به همدستیِ مردمانِ نیکنهاد نیاز دارد
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
۲
«فقط یک ثانیه بود. یک ثانیه دستهات رو لمس کردم، ولی اون یک ثانیه حالا مُرده؛ نه میشه دیدش و نه شنیدش و نه دیگه حسش کرد. این ثانیه هم رفت، این لحظهای هم که من کنارت نشستم و حرف زدم رفت. مُرده. بگذار بمیره.»
Soh Bat
۲
نمیدانستم در آن روزگار در چین چند میلیون انسانِ نیکنهاد در سکوت نظارهگر بودند تا این اقلیتِ پرسروصدای بدخُلق در خیابانها رژه بروند و آواز بخوانند و مملکت را به قحطی و نابودی بکشانند؟
Soh Bat
۲
ما از ایزدان نیستیم؛ نه من، نه تو.
ما در آن آینه نگاه نخواهیم کرد.
در عوض، در اندک روزهایی که برایت باقی مانده، بالاخره
فانی هستی.
Sajjad
۲
زمان خردمند نیست، خِرَد هوشمند نیست. من هنوز هم ممکن است مغلوب بشوم؛ او مغلوبم کرد.
shaz
۲
ما چیزهایی دیدهایم که بشر نامی بر آنها نگذاشته. ما، من و تو، یاد گرفتهایم به زبانِ خونریزی و خشونت حرف بزنیم؛ کلمه دیگر ژرف نیست، موسیقی دیگر چیزی نیست مگر صدایی مجوف و تهی، لبخندِ غریبهها دروغین است. ما باید حرف بزنیم و شهامتش را نداریم و نمیتوانیم حرف بزنیم، مگر آنکه در گِل و لای باشیم و در میانِ عربدهٔ مردان. ما هیچ قوم و خویشی نداریم مگر همدیگر، زیرا عشقِ ما به مادرانمان و همسرانمان ایجاب میکند که در برابرِ چیزهایی که میدانیم از آنها محافظت کنیم. ما هر دو درهمشکستهایم و خُرد شدهایم؛ تهی هستیم و تنها. ما فقط نزدِ آنان که دوست داریم باقی میمانیم؛ عروسکهایی زیبا هستیم در دستِ این زندگیِ لعبتباز. معنای حیاتمان را باید در همین اشخاص بجوییم. به همین اشخاص باید امید ببندیم. تردید ندارم شخصی که باید این معنا را به حیاتِ تو بدهد مییابی.
Soh Bat
۱
آگاهی جانشینِ نبوغ نیست و صرفاً شتابدهندهٔ آن است
Soh Bat
۱
این بار محکمتر روی قلبم فشار داد و بعد آه کشید. «آدمایی که ناخودآگاه مهربونند، از روی غریزه مهربونند؛ نه اینکه به زور مهربون باشند
amir_aa42
۱
ما هر دو درهمشکستهایم و خُرد شدهایم؛ تهی هستیم و تنها. ما فقط نزدِ آنان که دوست داریم باقی میمانیم؛
Sajjad
۱
پیچیدگیِ امور باید دستآویزِ شما باشد برای انفعال
Elina Asg
۱
وقتی هیچکسی نمیخواد بجنگه، پیروزیای هم در کار نیست!
Elina Asg
۱
انسان باید اول محترم باشه و بعد نابغه؛ وگرنه به بشر خدمت نمیکنی. داری به دستگاه و ماشین خدمت میکنی.
کتابخوان شماره ۷۷۰۷۲۲
۱
«نمیدونم چی داره عذابت میده. نمیدونم کجا بهش مبتلا شدی. ولی هری...» دستش را روی پایم حرکت داد. «گذشتهها گذشته. الان زندهای. همین مهمه فقط. نباید فراموشش کنی چون همین کسی هستی که هستی؛ ولی چون چنین آدمی هستی نباید هیچوقت پشیمونی به دلت راه بدی. پشیمونی از گذشتهت یعنی پشیمونی از روحت.»
Sajjad
۰
میگویند ذهنِ آدمی درد را نمیتواند به خاطر بسپرد؛ من میگویم اهمیتِ چندانی ندارد، زیرا حتا اگر حسِ جسمانی از میان برود خاطرهٔ ما از وحشتِ پیرامونش نقص ندارد.
Sajjad
۰
ذهن همان چیزی است که در زمان سفر میکند و تن جایی برای خود میپوسد
Sajjad
۰
پیچیدگیِ امور باید دستآویزِ شما باشد برای انفعال.
شعارِ باشگاهِ کرونوس همیشه این بوده
Elina Asg
۰
ما چیزهایی دیدهایم که بشر نامی بر آنها نگذاشته. ما، من و تو، یاد گرفتهایم به زبانِ خونریزی و خشونت حرف بزنیم؛ کلمه دیگر ژرف نیست، موسیقی دیگر چیزی نیست مگر صدایی مجوف و تهی، لبخندِ غریبهها دروغین است. ما باید حرف بزنیم و شهامتش را نداریم و نمیتوانیم حرف بزنیم، مگر آنکه در گِل و لای باشیم و در میانِ عربدهٔ مردان.
Elina Asg
۰
شاید منظرهٔ لباسِ کودکی که انفجار به آسمان پرتش کرده و بعد روی شومینهای افتاده کافی باشد تا چیزی در روحت بجنبد که هیچ نامی ندارد، یا شاید مادری که دخترش را نمییابد، یا چهرهٔ افرادی که بیخانمان شدهاند و صورتِ خود را به پنجرهٔ قطارِ در حالِ گذران چسباندهاند. این چیزها مرگِ روح است با یک هزار جراحت.
Elina Asg
۰
مرگ ترسِ چندانی در آدمی برنمیانگیزد؛ مرگ بر چیزی اثر نمیکند مگر تن. ذهن منشأ کیستیِ ماست و ذهن است که مصمم به کشتن است.
Elina Asg
۰
زمان تسکیندهندهٔ همه چیزه. بعد از مدتی، آدم به یکجور خُنثایی و آرامش میرسه؛ زمان لبههای تیز رو سنباده میزنه. کمکم به خاطرِ تکرار و تکرارِ بیپایان درک میکنی که فلان تحقیر چیزِ خاصی هم نبود یا بهمان عشق فقط خیالاتِ خام بوده.
Elina Asg
۰
تفنگ چیزی نیست مگر تفنگ؛ انسانه که از تفنگ استفادهٔ بد میکنه...»
fatima1998
۰
انکار را میتوان به واکنشهای کلیشهای و باسمهایِ گوناگونی تقسیمبندی کرد، نظیر: خودکشی، دلمردگی،
