«احتمال داره گذر زمان راهحلی جلوی پامون بذاره، قربان.»
«خب به همون اندازه هم احتمال داره نذاره، هان؟»
lilmary
گاسی از وقتی پا به عالم بلوغ گذاشته بود، مدام دیوانهٔ این و آن میشد. همچین آدمی است این گاسی ما. اما از آنجاکه هیچکس دیوانهٔ گاسی نمیشد، قضیه هرگز به جای خاصی نمیرسید.
lilmary
او مردی بود که تمامی اعمالش با نیت خیر انجام میگرفت و از این انسانها هر دقیقه یکی به دنیا میآید.
lilmary
اگر بنشینی و بهش فکر کنی، به این نتیجه میرسی که این زندگی عجب چیز عجیبی است. به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد؛ ملتفت منظورم که هستید؟ دارید مسیر را در کمال آرامش برای خودتان طی میکنید، غافل از اینکه روزگار پشت دیوار کمین نشسته و منتظر است خفتتان را بچسبد.
lilmary
نگاه جورج با نگاهم گره خورد. گفت: «برو بمیر دیگه!»
و من رفتم که بمیرم.
lilmary
بینگو با لحنی ملامتگر گفت: «برتی... من یه بار جونتو نجات دادم.»
«کی؟!»
«ندادم؟ خب پس احتمالاً جون یه نفر دیگه بوده.
lilmary