بانو میترسد یک روز صبح از خواب بیدار شود و پاسخ سؤالی را پیدا کند که از خودش دربارهٔ یورک پرسیده بود: از کجا میفهمی دلت میخواد بمیری؟
ای کاش میتوانستم با او صحبت کنم. اگر میتوانستم، به او میگفتم: «بانو، چنین چیزی رو ذرهذره نمیفهمیم. یکباره هم بهمون الهام نمیشه. نه، یهدفعه از خواب بیدار میشیم و میفهمیم که دیگه وقتی باقی نمونده.»