
sepid sh
۳۶
با خودش فکر میکند چقدر ناراحتکننده است که ما قاتلها را به خاطر میسپاریم و قربانیها را فراموش میکنیم. چه میشد اگر جهان نام هیتلر را از یاد میبرد و در عوض نام تکتک قربانیان او را به خاطر میسپرد؟ چه میشد اگر میتوانستیم قربانیان را جاودانه کنیم؟
Kamyab Komaee
۷
چقدر عجیب است که مردهها از زندهها سنگینترند. قاعدتاً باید برعکس باشد، اما نیست. به عقیدهٔ من، دلیلش آن است که روح به جسم سبکی و بیوزنی میبخشد. وقتی روح جسم را ترک میکند، برای جسد چیزی باقی نمیماند و بیصبرانه میخواهد به خاک بازگردد؛ دلیل سنگینیاش نیز همین است.
Negin Nikbakht
۵
کتابها به زندگی من شکوه بخشیدند و باعث شدند چیزی را بفهمم: زندگی داستان است. هر اتفاقی که برایم رخ داده یا رخ خواهد داد، تمام رؤیاها و الهامات و شهودی که در این سلول سیاهچال به سراغم میآید، همهشان بخشی از قصهٔ این مکان افسونشده است.
Kamyab Komaee
۴
مسیح هم آخرین قدمهایش را به طرف مرگ طی کرد، هیتلر هم همینطور. نوبت همهمان میشود، ولی الان نوبت توست. من و تو فقط دلمان برای شیطان تنگ شده و وقتی او را ببینیم، کارمان تمام میشود.
کاربر ۱۹۲۲۸۴۰
۴
زندان داخل زندان، دیوار درون دیوار. در این مکان یاد میگیری ممکن است سیاهچالت همان اتاقی باشد که بیشمار پنجره دارد. اینجا وقتی از اولین دیوار میگذری، دیوار دیگری مقابلت میبینی و دیواری دیگر و دیواری دیگر و مثل کودکی که در هزارتویی گرفتار شده است تا ابد گم میشوی.
Kamyab Komaee
۳
بانو میترسد یک روز صبح از خواب بیدار شود و پاسخ سؤالی را پیدا کند که از خودش دربارهٔ یورک پرسیده بود: از کجا میفهمی دلت میخواد بمیری؟
ای کاش میتوانستم با او صحبت کنم. اگر میتوانستم، به او میگفتم: «بانو، چنین چیزی رو ذرهذره نمیفهمیم. یکباره هم بهمون الهام نمیشه. نه، یهدفعه از خواب بیدار میشیم و میفهمیم که دیگه وقتی باقی نمونده.»
moonchild
۳
حتی هیولاها هم به آرامش نیاز دارند. آنها هم کسی را لازم دارند که از ته دل به حرفهایشان گوش کند، حرفهایشان را بشنود تا شاید روزی برسد که واژهها دیگر معنای دردورنج نداشته باشند. شاید آن روز، دیگر آدمهایی مثل من به وجود نیایند.
Kamyab Komaee
۲
طوری دربارهٔ آینده حرف میزد که انگار آدمها میتوانند مثل مار پوست بیندازند و خودشان را از نو بسازند. کشیش میگفت: «شاید اینقدرها هم آسون نباشه.» اما دخترک طوری به او نگاه میکرد، گویی کسی که هیچچیز نمیفهمد کشیش است.
sepid sh
۲
«مشکل اینه که توی دنیا بیش از اندازه رنج وجود داره.»
AmirHossein
۲
قبلش نمیدونستم چقدر تنهاست، واقعاً نمیدونستم، اما بود. تنهای تنها بود و فقط من رو داشت. من هم ترکش کردم.
Kamyab Komaee
۱
رئیس از خود میپرسد: چرا مردم مرگی را که بهواسطهٔ کهولت سن یا سرطان یا خودکشی فرامیرسد به این راحتی میپذیرند، اما حاضر نیستند مرگ ناشی از اعدام را قبول کنند؟ چنین طرز فکری را غلط میشمارد. هیچکس به اندازهٔ یورک یا استرایکر یا بهخصوص آردن مستحق مرگ نیست، اما دیگران معتقدند چنین مرگی غیرطبیعی است، حال آنکه مرگ همسر مهربان و عزیزش را غیرطبیعی نمیدانند، زنی که سه بچه را بزرگ کرده و تاکنون آزارش به مورچهای هم نرسیده است.
maha
۱
بنابراین، مفهوم اصلی درخت خانوادگی فقط درختی بیجان نیست، بلکه جان دارد. موجودی است زنده که ریشههایش زیر خاک است و شاخههای براق و تروتازهاش تشنهٔ نور است.
sara
۱
آدمها بهواسطهٔ معناست که با زمان همگام میشوند و معناست که گذشته را به یادشان میآورد و اینگونه است که میفهمند کجای این دنیا ایستادهاند.
sara
۱
حقیقت این است که ساعت زمان را نشان نمیدهد. زمان را باید با معنا اندازه گرفت؛
Mahta Imani
۱
چقدر عجیب است که مردهها از زندهها سنگینترند. قاعدتاً باید برعکس باشد، اما نیست. به عقیدهٔ من، دلیلش آن است که روح به جسم سبکی و بیوزنی میبخشد. وقتی روح جسم را ترک میکند، برای جسد چیزی باقی نمیماند و بیصبرانه میخواهد به خاک بازگردد؛ دلیل سنگینیاش نیز همین است.
سبزَک
۱
وقتی زمان وجود ندارد، دیگر بیدار شدن مهم نیست، دیگر به تولد کسی فکر نمیکنید و به یاد ازدسترفتگان نیز نمیافتید. آزاد و رها در جهان شناورید و به هیچکس و هیچچیز وابسته نیستند. قلبتان خالی است و به همین علت در این دنیا نه وقت دارید و نه جا.
Kamyab Komaee
۰
به پشت بدنش نگاه میکند: پیراهن قهوهای و جین ضخیم پوشیده و چکمههایش کهنه است. بازوهایش عضلانی است، اما انحنای شانههایش نشان میدهد مردی است صلحطلب. به یاد پروندهاش میافتد و با خودش فکر میکند: خندهدار است، چون گاهی آنهایی که پروندهٔ خلافکاریهایشان از همه قطورتر است قابلاعتمادترند. بانو بیشتر از آنهایی میترسد که با اتکا به هوش سرشارشان هرگز به دام قانون نمیافتند.
Negin Nikbakht
۰
بانو میترسد یک روز صبح از خواب بیدار شود و پاسخ سؤالی را پیدا کند که از خودش دربارهٔ یورک پرسیده بود: از کجا میفهمی دلت میخواد بمیری؟
ای کاش میتوانستم با او صحبت کنم. اگر میتوانستم، به او میگفتم: «بانو، چنین چیزی رو ذرهذره نمیفهمیم. یکباره هم بهمون الهام نمیشه. نه، یهدفعه از خواب بیدار میشیم و میفهمیم که دیگه وقتی باقی نمونده.»
کاربر ۱۹۲۲۸۴۰
۰
ساعتها به این فکر کردم چقدر عجیب است که بعضی حروف بیصدا هستند، درست مثل بعضی مراحل زندگیمان. آیا آنهایی که فرهنگ لغت را تألیف کردهاند بهعمد تصمیم گرفتهاند که زبان منعکسکنندهٔ زندگی باشد یا اتفاقی اینگونه شده است؟
maha
۰
در دنیای درون، دروغها ذات واقعی شخص را شکل میدهند. در دنیای بیرون، خورشید و حقیقت انسان را مچاله میکنند تا به اندازهٔ واقعیاش درآید، اما اینجا از انسانها فقط سایهشان باقی میماند.
sara
۰
در اعماق مخفی قلبش و در مکان بکری از وجودش که دور از چشم دیگران است. از این میترسد که تا ابد تنها بماند، میترسد مجبور شود بدون آنکه کسی درکش کند، از جریان زندگی عبور کند. طاقت این را ندارد
Mahta Imani
۰
یورک میداند اینجا دروغ اهمیتی ندارد. در دنیای درون، دروغها ذات واقعی شخص را شکل میدهند. در دنیای بیرون، خورشید و حقیقت انسان را مچاله میکنند تا به اندازهٔ واقعیاش درآید، اما اینجا از انسانها فقط سایهشان باقی میماند.
Mahta Imani
۰
آنها که هرگز مورد تعرض قرار نگرفتهاند نمیدانند حس شرم و ننگ چه معنایی دارد؛ وقتی بدن بُعد جسمانیاش را از دست میدهد، روح آواره میشود؛ پس، از اولین پنجرهای که میبیند پا به فرار میگذارد.