
:)
۸۵
من حتم دارم همهٔ ما یک روز از خواب عمیق این جهان بیدار میشویم و حتم دارم از شدت خنده دلهایمان را خواهیم گرفت که چرا همه چیز را تا این حد جدی گرفته ایم!...
°Mahdi°
۶۶
خدا عشق را آفرید، عشق کافی نبود، مادرم را صدا کرد...
مادرم آفریده شد...
او همیشه بود...
وقتی که هیچ دلیلی برای دوست داشتنم نبود...
یک مشکل لاینحل، sky
۶۵
خدا عشق را آفرید، عشق کافی نبود، مادرم را صدا کرد...
مادرم آفریده شد...
او همیشه بود...
وقتی که هیچ دلیلی برای دوست داشتنم نبود...
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۵۸
ما نه از انتظار مرده ایم، نه از دوری، نه از درد، نه از رنج، نه از فقر، نه از عشق...
ما جان سختیم!
| شکوفه |
۵۱
خدا عشق را آفرید، عشق کافی نبود، مادرم را صدا کرد...
مادرم آفریده شد...
او همیشه بود...
وقتی که هیچ دلیلی برای دوست داشتنم نبود...
(:Ne´gar:)
۴۲
کتاب میخوانم و نمی بینم چه بر سر شهرمان آمده!
کتاب میخوانم و در تخیلم راه میروم و در تخیلم سفر میکنم و در تخیلم لبخند میزنم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۴۱
نیازی به تظاهر به این همه قوی بودن نیست، ما میتوانیم بارها گریه کنیم و فریاد بزنیم...
ᶜʳᶻ
۳۸
لابه لای سطرهای کتابها میتوان صادق بود ...میتوان شجاع شد... میتوان انسان شد... میتوان ظهور کرد...
:)
۳۵
ما فقط یک راه برای در نور ماندن داریم...
ما باید روحمان را بزرگ کنیم تا سیاهی را نبیند...
saniya
۳۰
یک نفر باید بیاید و چیزهایی را به یادمان بیاورد، او باید بیاید و از نور با ما سخن بگوید...
او باید بیاید و یک تصویر از نقاشی کودکیمان از خدا را به ما نشان بدهد، او باید بیاید و تمام دروغ ها و کلیشه های درون مغزمان را به درک بفرستد، او باید بیاید و خدای ساختهٔ ذهن بشر را از ذهن ما محو کند، او باید بیاید و خدا را آنطور که هست به یادمان بیاورد...
او باید یک شب اینجا بیاید و از نور با من سخن بگوید تا من بتوانم چراغ خواب را خاموش کرده و یک دل سیر بخوابم...
فایدیم
۲۶
بدم می آید به این خیابان های سرد خاکستری زل بزنم، پس تمام طول راه کتاب میخوانم...
کتاب میخوانم و نمی بینم چه بر سر شهرمان آمده!
آفتاب
۲۵
کتاب ها دنیای واقعی را تا حدی قابل تحمل میکنند...
لابه لای سطرهای کتابها میتوان صادق بود ...میتوان شجاع شد... میتوان انسان شد...
ݥحَّدٽہ
۲۵
حالا یاد گرفته ایم که به ارزش های خود پایبند باشیم...
شَفَق؛
۲۵
دستانم آنقدر بزرگ نیست که خورشید را سر جایش نگه دارد تا غروب نکند...
پاهایم آنقدر بزرگ نیست که به محض غروب به جایی بروم که خورشید میرود...
فقط یک راه برایم مانده است!
باید روحم را بزرگ کنم تا سیاهی را نبیند...
ما فقط یک راه برای در نور ماندن داریم...
ما باید روحمان را بزرگ کنیم تا سیاهی را نبیند...
یك رهگذر
۲۳
او همیشه بود...
وقتی که هیچ دلیلی برای دوست داشتنم نبود...
یک مشکل لاینحل، sky
۲۲
ما از وقوع حوادث خسته ایم...
ما از دروغ خلایق خسته ایم...
ما از غافلگیری هر روز صبح...
ما از ماتم شب هایمان نیز خسته ایم...
ما از جهان عجیبی سردرآورده ایم...
ما از عجیب بودن اینجا نیز خسته ایم...
یک مشکل لاینحل، sky
۲۱
گاهی باید روح را درمان کرد...
گاهی باید خود را درآغوش گرفت و به خویشتن نزدیک شد...
(:Ne´gar:)
۲۰
چای پشت چای...
کتاب پشت کتاب...
آهنگ پشت آهنگ...
یک مشکل لاینحل، sky
۱۹
نیازی به این همه فکر کردن نیست، نیازی به تظاهر به این همه قوی بودن نیست، ما میتوانیم بارها گریه کنیم و فریاد بزنیم...
ݥحَّدٽہ
۱۹
ما چه مرگمان شده که سخت ترین کارمان خندیدن است؟!
ما آن رویِ قشنگِ دنیا را خواهیم دید، اگر کمی و فقط کمی به نور قلب هایمان ایمان داشته باشیم...
fateme
۱۸
ما آن رویِ قشنگِ دنیا را خواهیم دید، اگر کمی و فقط کمی به نور قلب هایمان ایمان داشته باشیم..
𝕄𝕖𝕧🍹🥢
۱۷
مادربزرگ روبه روی من نشسته بود...
من رو به روی مادربزرگ...
و خدا روبه روی هردومان...
مادربزرگ خسته بود...
من خسته بودم...
و خدا مهربان...
مادربزرگ چشمانش را بست...
من خوابیدم!!
و خدا مراقب هر دومان بود...
مادربزرگ در جای دیگری بیدار شده است...اما من دیگرهرگز چشم باز نکردم!!
گاهی صدایش را میشنوم که سعی میکند مرا بیدار کند وبه زندگی برگرداند، درحالیکه من احمقانه اصرار دارم که او زندگی را ترک گفته است!
💜
۱۶
روزهایی را که خیلی خوشبخت بودیم در جستجوی خوشبختی از دست دادیم!
آری ما خیلی خوشبخت بودیم تا اینکه مغزمان شروع کرد به حرف زدن با ما...
| شکوفه |
۱۶
خدا عشق را آفرید، عشق کافی نبود، مادرم را صدا کرد...
مادرم آفریده شد...
او همیشه بود...
وقتی که هیچ دلیلی برای دوست داشتنم نبود...
هدیهٔ دریا
۱۵
چای پشت چای...
کتاب پشت کتاب...
آهنگ پشت آهنگ...
یک مشکل لاینحل، sky
۱۴
تمام عمرت با سوال آنها چگونه هستند گذشته است در حالیکه تمام آنچه به تو مربوط میشود این است که من چگونه هستم...
saniya
۱۴
هیولا
من درون خود هیولایی دارم! نه آن چنان بزرگ و وحشتناک، بلکه آرام و خاموش...
او نمی تواند بخندد!...
پرده ها را میکشد...مگس ها را میکشد و عکس ها را دور می اندازد...
درون من هیولایی ست که آرام آرام وجودم را خواب میکند...
من حتم دارم همهٔ ما یک روز از خواب عمیق این جهان بیدار میشویم و حتم دارم از شدت خنده دلهایمان را خواهیم گرفت که چرا همه چیز را تا این حد جدی گرفته ایم!...
آن روز مادربزرگ کنارم خواهد بود، دختر همسایه دیگر رنگ پریده نیست...
:)
۱۴
ما تا زمانی که نفس میکشیم کاری از دستمان بر می آید حتی اگر گمان کنیم بی مصرف ترین موجود در این کرهٔ خاکی هستیم...
ما هستیم، چون باید باشیم ...چون هنوز کارمان به پایان نرسیده است... پس میتوانی لبخند بزنی، چرا که گوشه ای از جهان لنگ ماست...
𝘼𝙂𝘿`𝘚𝘶𝘨𝘢
۱۳
کتاب میخوانم و در تخیلم راه میروم و در تخیلم سفر میکنم و در تخیلم لبخند میزنم
юля
۱۳
که چرا ما ناگزیرهمیشه جنگ را انتخاب میکنیم؟!
ما فریفته شده ایم میان جنگ های زرگری شما...