او را خوب درک میکند. خودش هم یک بازماندهٔ تنهایی است. او هم خلأ و سکوت را میفهمد. آپارتمانهایی که در آنها گم میشویم چون کسی را نداریم که با او حرف بزنیم. اضطرابی که با فرارسیدن شب خفهمان میکند. آشفتگی و تشویشی که صبحها وقتی تنها از خواب بیدار میشویم به سراغمان میآید. دلشورهٔ آخر هفتهها و روزهای تعطیل که چیزی جز پیوستگی روزهای بلند تنهایی نیستند و در آنها فقط زمان را میکُشیم چون نمیتوانیم خودمان را بکشیم. این احساس که زمان مثل دانههای شن از میان انگشتانمان سُر میخورد. مثل قطاری که نمیخواستیم سوارش شویم و حالا نمیتوانیم آن را متوقف کنیم.