جملات زیبا از متن کتاب همه نت های نواخته شده | طاقچه
تصویر جلد کتاب همه نت های نواخته شدهsubscriptionAvailable

کتاب همه نت های نواخته شده

نوع کتاب
۳.۲ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
لیزا جنووا، شهناز رافعی
انتشارات: 
انتشارات خوب

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Yasaman Mozhdehbakhsh
۱
مسخره است که داستان زندگی آن‌ها، بسته به راوی‌اش، ممکن است ژانرهای کاملاً متفاوتی داشته باشد
•《زینب》•
۱
محل زندگی همان‌قدر که در ارزش املاک اهمیت دارد در سرنوشت آدم‌ها هم مؤثر است.
•《زینب》•
۱
گاهی زندگی به آدم فقط یک بار فرصت می‌دهد.
سُهاد
۱
مطمئن است اکثر مردم حاضر در سالن، اگر نه همه‌شان، آن‌قدرها هم حرفه‌ای نیستند که تفاوت را متوجه بشوند. لعنتی، بیشتر مردم تا حالا هیچ‌وقت فانتزی شومان در گام سی ماژور اپوس ۱۷ را یک‌بار هم نشنیده‌اند. این واقعیت قلبش را به درد می آورد که میلیون‌ها نفر صبح تا شب به آهنگ‌های جاستین بیبر گوش می‌دهند، زندگی می‌کنند و می‌میرند، ولی حتی یک‌بار هم موسیقی شومان، لیست یا شوپن را نمی‌شنوند.
سُهاد
۱
او مثل قلعه‌ای است که سنگ‌های زیربنایش را نمی‌شود به‌راحتی جابه‌جا کرد.
سُهاد
۰
درعین‌حالی که متعهد و سخت‌گیر بود، مشوق هم بود و مهم‌تر از هرچیز، به همهٔ شاگردانش نواختن سمفونی‌های شوپن را آموزش می‌داد. در لهستان، شوپن به‌اندازهٔ پاپ ژان پل دوم و خدا احترام دارد.
سُهاد
۰
پنج سالش بود. کلاویه‌های براق، صدای دلپذیر و داستانی که انگشتانش با نواختن نت‌ها می‌گفتند. بلافاصله عاشقش شد. برعکس بیشتر بچه‌ها، هیچ‌وقت نیازی نبود وادارش کنند تمرین کند. دقیقاً برعکس، باید به او می‌گفتند بس کند. پیانو رو ول کن، بیا برو تکلیفت رو انجام بده. بس کن، بیا برو میز شام رو بچین. دست بردار، وقت خوابه. نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. هنوز هم نمی‌تواند.
سُهاد
۰
البته کارینا آن‌ها را مقصر نمی‌داند. این بچه‌ها آن‌قدر سرشان شلوغ است و اضطراب دارند و روی وارد شدن به «بهترین» کالج تمرکز می‌کنند که فرصتی برای پرورش استعدادشان ندارند. یک دانهٔ گل بدون عشق مداوم آفتاب و آب شکوفا نمی‌شود.
سُهاد
۰
اما دلش برای ریچارد تنگ نمی‌شود. رفتن ریچارد از آن خانه بیشتر شبیه حضور یک فرد جدید بود تا کم شدن یکی از اعضای خانواده. سکوت دلپذیری که بعد از رفتن ریچارد خانه را فراگرفت بیشتر از حضورش به‌عنوان انسانی با آن‌همه خودخواهی فضا را پر کرد. دلش برای ریچارد تنگ نمی‌شد، نه آن موقع و نه حالا.
سُهاد
۰
در این مورد خاص دلش برای ریچارد تنگ می‌شود. برای حفظ تعادل. چهل‌وپنج‌ساله است و مطلقه. مجرد. در لهستان این آبروریزی محسوب می‌شود، ولی او بیشتر از نصف عمرش را در آمریکا سپری کرده. شرایطش در این کشور، با این فرهنگ مادی و غیرمذهبی، عادی است و مایهٔ خجالت نیست. اما به‌هرحال خجالت می‌کشد. می‌شود یک دختر را از لهستان بیرون برد، ولی نمی‌شود لهستان را از آن دختر بیرون کشید.
سُهاد
۰
آمدنش را حس می‌کند، حضور نامرئی خزنده‌اش را، مثل یون‌های باردار که قبل از رعدوبرق و طوفان در هوا می‌غرند و تنها کاری که می‌تواند بکند این است که بی‌حرکت دراز بکشد و منتظر بماند تا از بدنش عبور کند.
سُهاد
۰
در بعضی روزهای خاص وقتی دارد چیزی می‌خواند یا فنجانی قهوه می‌نوشد، خیلی وقت‌ها اثری از علائم بیماری‌اش نیست و او احساس می‌کند کاملاً طبیعی است و آن‌وقت یا اتفاقات چندین ماه اخیر را فراموش می‌کند یا ناگهان آشوبی واقعی به راه می‌افتد.
سُهاد
۰
و بعد وقتی دارد قطعهٔ پرلود در جی‌شارپ مینور اثر راخمانینف را می‌نوازد دست راستش ریتم را همراهی نمی‌کند، گام‌های موسیقی را دنبال می‌کند ولی ضرب را درست نمی‌گیرد. یا فنجان نیمه‌پر قهوه از دستش می‌افتد چون برایش خیلی سنگین است. یا اینکه نمی‌تواند از ناخن‌گیر استفاده کند. به ناخن‌های بلند و بی‌تناسب دست چپش و ناخن‌های مرتب دست راستش نگاهی می‌اندازد.
سُهاد
۰
تمام سیستم نورون‌های حرکتی‌اش در سراشیبی سقوط قرار گرفته است. نورون‌هایش دارند می‌میرند و عضلاتی که نورون‌ها تغذیه‌شان می‌کنند به‌معنی واقعی کلمه گرسنه‌اند. هر لرزش عضله‌ای است که من‌من می‌کند، نفس‌نفس می‌زند و التماس می‌کند که نجاتش دهند. نمی‌شود نجاتشان داد.
سُهاد
۰
او دقیقاً همان جایی است که ریچارد ترکش کرد، هنوز در همان خانه زندگی می‌کند، ولی خاطراتش مثل لکه‌ای قرمز روی بلوز ساتن سفید، با قوت تمام باقی مانده است. حتی اگر هزار بار بشویی‌اش، باز هم جایش باقی می‌ماند.
سُهاد
۰
ولی کجا باید می‌رفت؟ که چه‌کار کند؟ با لجاجت و شخصیت نفوذناپذیرش این مسائل را کاملاً مزخرف می‌داند. بنابراین همان جا می‌ماند، از خانهٔ سه‌خوابه‌ای که موزه‌ای از زندگی مشترک ویرانه‌اش است تکان نمی‌خورد.
سُهاد
۰
چشم‌توچشم می‌شوند. ریچارد از آن چیزی که کارینا به خاطر می‌آورد کمی شکسته‌تر شده است. شاید شکسته‌تر نه، ولی غمگین‌تر شده. خوش‌قیافه‌تر به نظر می‌رسد. گرچه همیشه لاغر بوده، قطعاً وزن هم کم کرده و ریش گذاشته.
سُهاد
۰
پوزخندی می‌زند و جرعه‌ای دیگر می‌نوشد با انگشت به لبهٔ لیوانش ضربه‌ای می‌زند و هیچ نمی‌گوید. کارینا نمی‌داند که او دارد تصمیم می‌گیرد چطور حرصش را درآورد یا می‌خواهد جلوی خودش را بگیرد. خویشتن‌داری ازش بعید است. «پس سفرت رو کنسل کردی.» «از کجا شنیدی؟»
سُهاد
۰
دوباره نگاهشان درهم قفل می‌شود و تبادل انرژی‌شان هم صمیمیت و هم رو کردن دست همدیگر را نشان می‌دهد.
سُهاد
۰
«دیگه نمی‌تونم پیانو بزنم، نه به‌خوبی قبل و بعداً هم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم. برای همین هم سفرم کنسل شد، کارینا. این چیزی بود که می‌خواستی بشنوی؟» «نه.» کارینا به چشم‌هایش خیره می‌شود و درست در دریچهٔ چشمان خشمگینش ترس محض می‌بیند. «پس برای چی اومدی؟»
سُهاد
۰
«اوه، بفرما، ببین چی می‌گه. هیچ‌کس بهت بدوبیراه نمی‌گه. بس کن. تو مغز گریس رو شست‌وشو دادی. برای همین با من حرف نمی‌زنه.» «گناه کار اون رو گردن من ننداز. اگه باهات حرف نمی‌زنه شاید برای اینه که تو آدم مزخرفی هستی.»
سُهاد
۰
کارینا بطری‌ای را که او نتوانسته بود بازش کند از گردن می‌گیرد و به لبهٔ پیشخان می‌کوبد. بعد بطری شکسته را روی زمین می‌اندازد و از آنچه روی زمین پخش می‌شود فاصله می‌گیرد. با صدای لرزان می‌گوید: «این یکی بوی گیلاس می‌ده.» «گم شو. همین الان.» «متأسفم که اصلاً اومدم.» کارینا در را محکم می‌کوبد و انگار دنبالش کرده باشند، از سه طبقه پایین می‌دود. قصد خیر داشت. چطور شد که خراب شد؟ چطور همه‌چیز خراب شد؟ خشم و ناراحتی وجودش را پر می‌کند و ناگهان پاهایش سست و ناتوان می‌شود، آن‌قدر ضعیف که نمی‌تواند ادامه دهد.
سُهاد
۰
هوای اتاق سنگین می‌شود، آن‌قدر که نمی‌شود نفس کشید و انگار یادش رفته چطور تنفس کند. موجی از درد در بدنش می‌پیچد. انگشتان دست چپش را روی کلیدها می‌گذارد، دست‌هایش را دراز می‌کند، مچ دستش را بالا می‌گیرد و انگشتانش را خم می‌کند. انگشتانش عاشق دکمه‌هایی هستند که لمس می‌کنند، و نفس عمیقی می‌کشد. طوری ریه‌هایش را از هوا پر می‌کند که انگار برای نجات جانش دارد می‌دود، درحالی‌که چشمان ناامیدش دنبال کلیدها و دست‌هایش می‌گردند تا ببیند باید چه‌کار بکند. چه غلطی می‌تواند بکند؟ شروع به زدن برامس یک می‌کند، نت‌های واقعی را فقط با دست چپ می‌زند و نت‌های دست راست را در ذهنش گوش می‌دهد.
سُهاد
۰
از غم برامس یک، وقار و متانت آن، اشتیاق و گم‌گشتگی و تقلا در موومان پرآشوب اول که مثل رفتن به جنگ است، استفاده می‌کند. تک‌نوازی حزن‌انگیز دست چپش. خاطرهٔ غریب ملودی که در ذهنش به صدا درمی‌آید. درد جانکاهی که روی شانه‌اش حس می‌کند. از دست دادن دست راستش.
سُهاد
۰
نبود نت‌هایی که با دست راست نواخته می‌شوند مثل مرگ می‌مانند، مثل از دست دادن عشقی واقعی، مثل پایان تلخ یک رابطه، مثل طلاق.
سُهاد
۰
در سکوت ناگهانی آهنگ ناتمام و زندگی تکه‌پاره‌اش، قلبش در شانه‌اش می‌کوبد. انگشتان دست چپش را مشت می‌کند و انگار که درگیر دعوایی خیابانی شده، تا آنجا که می‌تواند محکم روی کلیدها می‌کوبد و سرخورده با قلبی شکسته اشک می‌ریزد.