پوست جیسون به رنگ کاغذ سفید درآمده و لجن، شن و کف به آن پاشیده بود. آبِ دریا خون را شسته بود اما پیرهن رسمیِ مدرسهاش لکهای به رنگ ارغوانیِ حمایل امپراطوری داشت. تیرهایی از دست و پاهایش بیرون زده بود. دست راستش به حالت اشاره باقی مانده بود، انگار هنوز هم به ما میگفت که برویم. حالت چهرهاش دردمند یا وحشتزده نبود. آرام به نظر میرسید، انگار بعد از یک روز سخت تازه توانسته بخوابد. نمیخواستم بیدارش کنم.