
٪۶۰
garshasp1996
۱۴
آندروماک: شد آنچه شد. او مُرده است. اما او که مُرده روزگارش بهتر از من است که هنوز زندهام.
هکوب: نه فرزند، اینکه میگویی خطاست. زندگی و مرگ یکسان نیستند. در زندگی امید هست، مرگ سراسر نیستیست.
Nero
۸
ای وای بر سرزمینم، سرزمین ناشادم...
garshasp1996
۷
آه خدایان! شما که به گاهِ بینوایی به کاری نمیآیید، و با این حال آنگاه که گرفتار بلا میشویم، چارهای جز یاریخواستن از شما نداریم.
garshasp1996
۷
آدمی را هر اندازه دارا باشد، تا روزی که از این جهان رخت برنبسته، سعادتمند مخوان.
علی
۷
و آن کس که مُرده، گُل به چه کارش میآید؟
اَشک مآه
۷
وای، برای دردهایی که از یاد نخواهند رفت!
garshasp1996
۵
آفرودیت، نامیست که ما به شهوت میدهیم آنگاه که افسار میدرد. نادانیِ مردان، نامش آفرودیت است.
pejman
۵
آه خدایان! شما که به گاهِ بینوایی به کاری نمیآیید، و با این حال آنگاه که گرفتار بلا میشویم، چارهای جز یاریخواستن از شما نداریم.
eln_pr
۵
عشق، کوری میآورد و دلباخته تا پایانِ جهان نابینا میماند.
garshasp1996
۴
بنگر چگونه تنها به خاطر یک زن، یک طغیان شهوت، یونانیان به هلن دست یافتند و هزاران تن را از دم تیغ گذراندند.
garshasp1996
۳
مرگ بهمراتب از زندگیِ سرشار از رنج بهتر است. اما مردی که پس از خوشبختی گرفتار تیرهروزی میشود، دوچندان آزار میبیند. هم از اینکه به پستی افتاده است، هم از آن رو که آن شادی را که از کف داده است به یاد میآورد.
eln_pr
۳
آدمی را هر اندازه دارا باشد، تا روزی که از این جهان رخت برنبسته، سعادتمند مخوان.
Mostafa F
۳
اکنون بیشهزاران مقدس خالیاند، و از معابد خدایان خون میچکد.
garshasp1996
۲
احمق مَردا که دل در این جهان بندد. بخت همچون یکی مرد وحشی به هر سو میجهد و کس را یارای آن نیست که سعادت را دیرزمانی در آغوش کشد.
pejman
۲
احمق مَردا که دل در این جهان بندد. بخت همچون یکی مرد وحشی به هر سو میجهد و کس را یارای آن نیست که سعادت را دیرزمانی در آغوش کشد.
Mika
۲
این هولناک است که یکی گنهکار اینگونه خوب میتواند سخن بگوید.
mobinazhk
۲
خدای من، از تو میپرسم چه در سر داشتی آنگاه که از آن اورنگ ستارهگون به شهرِ رو به ویرانیای که خیزابهای آتش بر آن میکوفت، مینگریستی؟
علی
۲
احمق مَردا که دل در این جهان بندد.
علی
۲
وای، برای دردهایی که از یاد نخواهند رفت!
Neg
۲
وای، برای دردهایی که از یاد نخواهند رفت!
garshasp1996
۱
احمق مَردا که دل در این جهان بندد. بخت همچون یکی مرد وحشی به هر سو میجهد و کس را یارای آن نیست که سعادت را دیرزمانی در آغوش کشد.
*sunnǭ
۱
در چشم من، مرگ و هرگززادهنشدن یکسان است، و مرگ بهمراتب از زندگیِ سرشار از رنج بهتر است. اما مردی که پس از خوشبختی گرفتار تیرهروزی میشود، دوچندان آزار میبیند. هم از اینکه به پستی افتاده است، هم از آن رو که آن شادی را که از کف داده است به یاد میآورد
mobinazhk
۱
سرانجام خدایان به سود ما کاری نکردند. تمام آنچه آنها برای شهر من آوردند تنها هراس بود و هراس و بیش از آن بیزاری؛ و تمام قربانیهای ما به هیچ نیرزیدند؛ و با این حال اگر مُشت خدایان، ما را در هم نشکسته بود، از ما چه آوازهای بَر جا میماند؟ ناشناخته میزیستیم بیآنکه در سرودها برای آیندگان نامیاز ما بَرَند.
eln_pr
۱
در چشم من، مرگ و هرگززادهنشدن یکسان است، و مرگ بهمراتب از زندگیِ سرشار از رنج بهتر است. اما مردی که پس از خوشبختی گرفتار تیرهروزی میشود، دوچندان آزار میبیند.
Nero
۱
آنگاه که فلاکتْ شهری را دربرمیگیرد، دینْ سست میگردد و خدایان را پاس نمیدارند.
میم
۱
هکوب: سرانجام خدایان به سود ما کاری نکردند. تمام آنچه آنها برای شهر من آوردند تنها هراس بود و هراس و بیش از آن بیزاری؛ و تمام قربانیهای ما به هیچ نیرزیدند؛ و با این حال اگر مُشت خدایان، ما را در هم نشکسته بود، از ما چه آوازهای بَر جا میماند؟ ناشناخته میزیستیم بیآنکه در سرودها برای آیندگان نامیاز ما بَرَند.
کاربر ۷۰۱۹۲۴۱
۱
سرانجام خدایان به سود ما کاری نکردند. تمام آنچه آنها برای شهر من آوردند تنها هراس بود و هراس و بیش از آن بیزاری؛ و تمام قربانیهای ما به هیچ نیرزیدند؛ و با این حال اگر مُشت خدایان، ما را در هم نشکسته بود، از ما چه آوازهای بَر جا میماند؟ ناشناخته میزیستیم بیآنکه در سرودها برای آیندگان نامیاز ما بَرَند.
گنجشک
۱
آنگاه که فلاکتْ شهری را دربرمیگیرد، دینْ سست میگردد و خدایان را پاس نمیدارند.
فریما
۱
آنگاه که من به خانهٔ هکتور آمدم، هرگز گمان نبردم که آن پیمانها، آن بستر عروسی به تیرهبختی انجامد. پنداشتم شاهی به جهان آوردم که سَرِ همهٔ شاهانِ آسیای باروَر است. هرگز این پندار در سرم نبود که تو را زادهام تا یونانیان سلاخیات کنند. فرزند، برای همین است که تو نیز میگریی؟ تو هم میبینی که بهزودی چه خواهد شد و آنان با تو چه خواهند کرد؟ چرا اینگونه سخت مرا گرفتهای، چرا همچون جوجهٔ یکی پرنده در جستوجوی گوشهٔ امنی زیر بالها، بر پیراهنم چنگ زدهای؟
فریما
۱
و تو، فرزند محبوب، چه اندوهبار از این جهان رفتهای. اگر به مردی رسیده بودی، و پیوند زناشویی بسته بودی، اگر به شاهی و جایگاهی همچون خدایان رسیده بودی، و پس از آن شَهرت را در برابر دشمن یاری کرده بودی و مُرده بودی، میتوانستیم بگوییم که سعادتمند زیستهای، یعنی خوشبختی در چیزهایی مانند این است. اما نه؛ اگر میدانستی مُردهریگَت چیست، هرگز نمیزیستی تا آن را بدانی، هرگز نمیزیستی تا آن را از آنِ خود کنی.
