
بریدههایی از کتاب زنان تروا
۴٫۰
(۲۰)
آندروماک: شد آنچه شد. او مُرده است. اما او که مُرده روزگارش بهتر از من است که هنوز زندهام.
هکوب: نه فرزند، اینکه میگویی خطاست. زندگی و مرگ یکسان نیستند. در زندگی امید هست، مرگ سراسر نیستیست.
garshasp1996
آه خدایان! شما که به گاهِ بینوایی به کاری نمیآیید، و با این حال آنگاه که گرفتار بلا میشویم، چارهای جز یاریخواستن از شما نداریم.
garshasp1996
آدمی را هر اندازه دارا باشد، تا روزی که از این جهان رخت برنبسته، سعادتمند مخوان.
garshasp1996
و آن کس که مُرده، گُل به چه کارش میآید؟
علی
ای وای بر سرزمینم، سرزمین ناشادم...
ELA K
وای، برای دردهایی که از یاد نخواهند رفت!
اَشک مآه
آه خدایان! شما که به گاهِ بینوایی به کاری نمیآیید، و با این حال آنگاه که گرفتار بلا میشویم، چارهای جز یاریخواستن از شما نداریم.
pejman
عشق، کوری میآورد و دلباخته تا پایانِ جهان نابینا میماند.
eln_pr
بنگر چگونه تنها به خاطر یک زن، یک طغیان شهوت، یونانیان به هلن دست یافتند و هزاران تن را از دم تیغ گذراندند.
garshasp1996
آفرودیت، نامیست که ما به شهوت میدهیم آنگاه که افسار میدرد. نادانیِ مردان، نامش آفرودیت است.
garshasp1996
مرگ بهمراتب از زندگیِ سرشار از رنج بهتر است. اما مردی که پس از خوشبختی گرفتار تیرهروزی میشود، دوچندان آزار میبیند. هم از اینکه به پستی افتاده است، هم از آن رو که آن شادی را که از کف داده است به یاد میآورد.
garshasp1996
آدمی را هر اندازه دارا باشد، تا روزی که از این جهان رخت برنبسته، سعادتمند مخوان.
eln_pr
احمق مَردا که دل در این جهان بندد. بخت همچون یکی مرد وحشی به هر سو میجهد و کس را یارای آن نیست که سعادت را دیرزمانی در آغوش کشد.
garshasp1996
احمق مَردا که دل در این جهان بندد. بخت همچون یکی مرد وحشی به هر سو میجهد و کس را یارای آن نیست که سعادت را دیرزمانی در آغوش کشد.
pejman
احمق مَردا که دل در این جهان بندد.
علی
احمق مَردا که دل در این جهان بندد. بخت همچون یکی مرد وحشی به هر سو میجهد و کس را یارای آن نیست که سعادت را دیرزمانی در آغوش کشد.
garshasp1996
در چشم من، مرگ و هرگززادهنشدن یکسان است، و مرگ بهمراتب از زندگیِ سرشار از رنج بهتر است. اما مردی که پس از خوشبختی گرفتار تیرهروزی میشود، دوچندان آزار میبیند. هم از اینکه به پستی افتاده است، هم از آن رو که آن شادی را که از کف داده است به یاد میآورد
*sunnǭ
این هولناک است که یکی گنهکار اینگونه خوب میتواند سخن بگوید.
Mika
خدای من، از تو میپرسم چه در سر داشتی آنگاه که از آن اورنگ ستارهگون به شهرِ رو به ویرانیای که خیزابهای آتش بر آن میکوفت، مینگریستی؟
mobinazhk
سرانجام خدایان به سود ما کاری نکردند. تمام آنچه آنها برای شهر من آوردند تنها هراس بود و هراس و بیش از آن بیزاری؛ و تمام قربانیهای ما به هیچ نیرزیدند؛ و با این حال اگر مُشت خدایان، ما را در هم نشکسته بود، از ما چه آوازهای بَر جا میماند؟ ناشناخته میزیستیم بیآنکه در سرودها برای آیندگان نامیاز ما بَرَند.
mobinazhk
وای، برای دردهایی که از یاد نخواهند رفت!
علی
در چشم من، مرگ و هرگززادهنشدن یکسان است، و مرگ بهمراتب از زندگیِ سرشار از رنج بهتر است. اما مردی که پس از خوشبختی گرفتار تیرهروزی میشود، دوچندان آزار میبیند.
eln_pr
آنگاه که فلاکتْ شهری را دربرمیگیرد، دینْ سست میگردد و خدایان را پاس نمیدارند.
ELA K
هکوب: سرانجام خدایان به سود ما کاری نکردند. تمام آنچه آنها برای شهر من آوردند تنها هراس بود و هراس و بیش از آن بیزاری؛ و تمام قربانیهای ما به هیچ نیرزیدند؛ و با این حال اگر مُشت خدایان، ما را در هم نشکسته بود، از ما چه آوازهای بَر جا میماند؟ ناشناخته میزیستیم بیآنکه در سرودها برای آیندگان نامیاز ما بَرَند.
میم
سرانجام خدایان به سود ما کاری نکردند. تمام آنچه آنها برای شهر من آوردند تنها هراس بود و هراس و بیش از آن بیزاری؛ و تمام قربانیهای ما به هیچ نیرزیدند؛ و با این حال اگر مُشت خدایان، ما را در هم نشکسته بود، از ما چه آوازهای بَر جا میماند؟ ناشناخته میزیستیم بیآنکه در سرودها برای آیندگان نامیاز ما بَرَند.
کاربر ۷۰۱۹۲۴۱
آنگاه که فلاکتْ شهری را دربرمیگیرد، دینْ سست میگردد و خدایان را پاس نمیدارند.
گنجشک
و تو، فرزند محبوب، چه اندوهبار از این جهان رفتهای. اگر به مردی رسیده بودی، و پیوند زناشویی بسته بودی، اگر به شاهی و جایگاهی همچون خدایان رسیده بودی، و پس از آن شَهرت را در برابر دشمن یاری کرده بودی و مُرده بودی، میتوانستیم بگوییم که سعادتمند زیستهای، یعنی خوشبختی در چیزهایی مانند این است. اما نه؛ اگر میدانستی مُردهریگَت چیست، هرگز نمیزیستی تا آن را بدانی، هرگز نمیزیستی تا آن را از آنِ خود کنی.
فریما
زیرا آنگاه که فلاکتْ شهری را دربرمیگیرد، دینْ سست میگردد و خدایان را پاس نمیدارند.
ftm
اکنون کاشانهمان اشکیست که میریزیم.
ali73
هکوب: نه فرزند، اینکه میگویی خطاست. زندگی و مرگ یکسان نیستند. در زندگی امید هست، مرگ سراسر نیستیست.
آندروماک: گوش کن مادر، بگذار کمی با تو بگومگو کنم، دستکم آن اندازه که تو را آرام کند. در چشم من، مرگ و هرگززادهنشدن یکسان است، و مرگ بهمراتب از زندگیِ سرشار از رنج بهتر است. اما مردی که پس از خوشبختی گرفتار تیرهروزی میشود، دوچندان آزار میبیند. هم از اینکه به پستی افتاده است، هم از آن رو که آن شادی را که از کف داده است به یاد میآورد.
☆Nostalgia☆
حجم
۶۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۷۶ صفحه
حجم
۶۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۷۶ صفحه
قیمت:
۶۰,۰۰۰
تومان