
سقف پاره کن!
۱۷
زیبایی
حتی در سختترین شرایط زندگی نیز جاری است
و عشق تا ابد پابرجاست
ن. عادل
۷
چرا پیش تو میاد، پیش من نه؟
ن. عادل
۴
قیافهاش با آن حوله مسخره شده بود!
ن. عادل
۲
«بالای کوهی توی پاکستان ایستادیم. تو با اربابتی.
Fatemeh
۲
نه چوب جادویی در کار بود و نه هیچ پاککنی. هیچ دکمهٔ برگشت به عقبی هم نبود. نمیشد به عقب برگشت.
melik
۱
اما من از اینکه بردم خیلی کیف نکردم، چون مجبور بودم باخت گای را تماشا کنم.
شرلوک هلمز
۱
عشق در همهچیز صبر دارد، همهچیز را باور میکند، به همهچیز امیدوار است، همهچیز را تاب میآورد.
شرلوک هلمز
۱
ماشینی که نتوانست ترمز کند، صدای تصادف، ماشینی که مهمترین آدم برای من توی کل دنیا را کشت.
گای مُرد.
Fatemeh
۱
«اتاقم رو دوست دارم.»
Fatemeh
۱
اما حالا هیچکس آنجا نبود که کمکم کند.
Fatemeh
۱
خسته از تلاش برای ادامه دادن،
Fatemeh
۱
دارم تلاش میکنم. اما دقیقاً وقتی بلند میشم و شروع میکنم، دوباره میخورم زمین.
ن. عادل
۰
گای گفت: «چیزی که دارم میبینم خیلی بده. اربابت هر روز از کوه بالا و پایین میره تا برای وقتی که شاه میشه تمرین کنه. هر مارمولکی رو که سر راهش میبینه جمع میکنه. اوه... حالا اومدیم توی بازداشتگاه. خیلی کثیف و تاریکه. من میبینمت، ماتیلدآ، توی یه مخزنی، گشنهای، تشنهای. اینها همهش نقشهٔ اربابته. اونقدر مارمولکهاش رو گشنگی میده که برای زنده موندن همدیگه رو بخورن. تو اون گوشه نشستی و دُمت رو محکم دور سرت پیچوندی.»
شرلوک هلمز
۰
اما نمیتوانستم آنجا باشم، چون او آنجا بود و من اینجا. سوسی و گای دیگر با هم نبودند.
Fatemeh
۰
حرف برای گفتن زیاد بود و هیچ حرفی برای گفتن نبود
Fatemeh
۰
تنهای تنها بودم و نمیتوانستم گای را برگردانم.
