گای گفت: «چیزی که دارم میبینم خیلی بده. اربابت هر روز از کوه بالا و پایین میره تا برای وقتی که شاه میشه تمرین کنه. هر مارمولکی رو که سر راهش میبینه جمع میکنه. اوه... حالا اومدیم توی بازداشتگاه. خیلی کثیف و تاریکه. من میبینمت، ماتیلدآ، توی یه مخزنی، گشنهای، تشنهای. اینها همهش نقشهٔ اربابته. اونقدر مارمولکهاش رو گشنگی میده که برای زنده موندن همدیگه رو بخورن. تو اون گوشه نشستی و دُمت رو محکم دور سرت پیچوندی.»