سالها پیش، وقتی که اسپرانزا هنوز کوچک بود، مامان و پاپا دربارهٔ پسرانی از خانوادههای خوب حرف زده بودند که اسپرانزا روزی با آنها آشنا میشد. اسپرانزا نمیتوانست تصور کند که با کسی که تا آن موقع ندیده بود ازدواج کند. بنابراین اعلام کرده بود: «من با میگل ازدواج میکنم!»
مامان به او خندیده و گفته بود: «وقتی بزرگتر بشی نظرت عوض میشه.»
اسپرانزا با لجبازی جواب داده بود: «نه، نظرم عوض نمیشه.»
اما حالا او یک دختر جوان بود و میفهمید که میگل پسر خدمتکار خانه است و او دختر مرتعدار، و بین آنها به اندازهٔ یک رودخانهٔ عمیق فاصله است. اسپرانزا یک سوی رودخانه ایستاده بود و میگل سوی دیگر، و رد شدن از آن رودخانه هرگز ممکن نبود.