جملات زیبای کتاب اژدهایی با قلب شکلاتی | طاقچه
تصویر جلد کتاب اژدهایی با قلب شکلاتیsubscriptionAvailable

کتاب اژدهایی با قلب شکلاتی

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۵۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
استفانی برجِس، ساره پیمان

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
غَزال_ک
۸
من می‌توانم تا ابد هر چیزی که می‌خواهم باشم.
sahar
۷
من باید لباس رنگارنگ بپوشم.» می‌دانستم اگر این لباس قهوه‌ای صاف‌وساده را بپوشم، هیچ اژدهایی در جهان من را جدی نمی‌گیرد. دلم نمی‌خواست مثل یک گوسفند بزدل خودم را توی گله قایم کنم و هم‌رنگ محیط دوروبرم شوم؛ می‌خواستم برای هر کس که من را می‌دید شاخ‌وشانه بکشم.
ن. عادل
۴
سیلکی با دست‌هایش شکل آن را توی هوا کشید. شکلات‌خانه‌ای که ناجی شهر شد! شکلات معرکه‌ای که دل یک اژدها را آب انداخت! مارینا چشم‌غره رفت و زیر لب گفت: «باز هم چرندوپرندهاش شروع شد.»
sahar
۴
وقتی چشم‌هایم بسته شد و توی سیاهی فرو رفتم، در رویای طلا و جواهرات درخشان غرق شدم. دنبال جاسپر می‌دویدم و قهقهه می‌زدم و هربار می‌پریدم تا بگیرمش جواهرات جرینگ‌جرینگ همه جای غار پخش می‌شدند... گوشت تازه و خوشمزه‌ای را که خانواده‌ام از شکار آورده بودند تکه‌پاره می‌کردم... بابابزرگ هم مثل من و جاسپر قهقهه می‌زد...
کتابخون
۳
باید خودت را به دست باد می‌سپردی تا تو را ببرد.
کتابخون
۳
من می‌توانم تا ابد هر چیزی که می‌خواهم باشم. و این یقین به من آرامش داد.
غَزال_ک
۳
«می‌خوام بهت بگم یه موقع‌هایی وقتی یه بار طعم شکست رو چشیدی، اون شکست محاله از جلوی چشمت دور بشه و وقتی اصلاً انتظارش رو نداری، جلوت سبز می‌شه.
کتابخون
۲
باید اجازه می‌دادم تا یقینی بی‌چون‌وچرا دلم را قرص‌ومحکم کند؛ چیزی که نمی‌شد انکارش کرد؛ چیزی قدرتمند. من. بالاخره قلب و ذهنم را باز کردم و گذاشتم تمام آن خاطراتی که در دو هفتهٔ گذشته تلاش می‌کردم فراموششان کنم مانند شعله‌های آتش بسوزند و به هوا بروند.
پروانه ای در باد
۲
این شادی آن‌قدر زیاد بود که نمی‌توانستم مهارش کنم.
کتابخون
۱
من آن موجود بی‌چاره‌ای نبودم که گرتا در چند روز گذشته از من ساخته بود. او همان بلایی را بر سرم آورده بود که از زمان تبدیل‌شدنم، ته دلم از آن می‌ترسیدم و فرار می‌کردم. کاری کرد از بدن انسانی‌ام شرمگین باشم و از ته دل باور کنم همان‌قدر که خانواده‌ام می‌گفتند ناتوان هستم. دیگر بس بود. من یک شاگرد شکلات‌ساز در بهترین شکلات‌خانهٔ دراشنبرگ بودم. هم‌زمان هم اژدها بودم و هم یک دختر آدمیزاد. بهتر از این نمی‌شد. این من بودم.
A.zainab
۰
راستش من هم از او خوشم می‌آمد. خیلی باحال بود که با پوشیدن لباس مردانه قوانین انسان‌ها را زیر پا می‌گذاشت. قوی و مصمم بودنش را هم دوست داشتم، حتی اگر سعی می‌کرد از این طریق سر من شیره بمالد. او به احتمال زیاد یک انسان بود، ولی مطمئنم یک رگ اژدهایی هم داشت، چون یک اژدهای واقعی برای اعضای خانواده‌اش با چنگ و دندان می‌جنگند. اگر دندان و چنگال درست‌وحسابی داشتیم، جنگ‌بازی حتماً کیف می‌داد. آن‌وقت چنان لبخندی بهش می‌زدم که همهٔ دندان‌هایم معلوم شود و تا جایی که می‌توانستم بال‌ها و فلس‌هایم را به رخش می‌کشیدم.
A.zainab
۰
بعضی چیزها مهم‌تر از هم‌رنگ‌شدن با جماعت است.
A.zainab
۰
من به قدر کافی قوی، صبور و پوست‌کلفت نبودم که در دنیای بیرون قابل اعتماد باشم. از پشت گوش انداختن درس‌هایم در غار خانوادگی‌مان گرفته تا لحظه‌ای که گول آن آشپزجادوگر پست‌فطرت را خوردم، هر وقت دست به هر کار مهمی می‌زدم شکست می‌خوردم. حالا حتی توی عشق هم شکست خورده بودم. عشقم تنها چیزی بود که فکر می‌کردم می‌توانم در آن بهترین باشم. اگر می‌ایستادم، مجبور بودم با تمام این‌ها مواجه شوم...
A.zainab
۰
هیچ اژدهایی فرار نمی‌کند. می‌دانستم. یک اژدها کاری به نتیجه ندارد همیشه می‌ایستد و تا آخرین نفس می‌جنگد، اما انگار حق با خانواده‌ام بود.
A.zainab
۰
من یک شاگرد شکلات‌ساز در بهترین شکلات‌خانهٔ دراشنبرگ بودم. هم‌زمان هم اژدها بودم و هم یک دختر آدمیزاد. بهتر از این نمی‌شد. این من بودم.
raziyeh
۰
برای لحظه‌ای کوتاه و زیبا همهٔ آرزوهایم برآورده شده بود. به عشقم رسیده بودم. غرق در شکلات بودم. خانه و گنج جدیدی پیدا کرده بودم و تازه، مارینا هم کنارم بود. اما وقتی به صورت پر از ترحم گرتا نگاه کردم، یاد بوی تارت‌های سوخته افتادم و فهمیدم حق با اوست، همان‌طور که حق با خانواده‌ام بود. تمام چیزهایی را که از بدن جدیدم می‌خواستم به من بخشیده شده بود، اما من با ضعف غیرقابل‌بخششم همه‌چیز را از دست داده بودم. صورت مارینا را وقتی دید من پشت میز خالی خانوادهٔ پادشاه نشسته‌ام به یاد آوردم... آخرین شعلهٔ کوچک آتش در درونم سوسو زد و خاموش شد. هر وقت سعی می‌کردم تنهایی کار مهمی بکنم، همین اتفاق می‌افتاد.
غَزال_ک
۰
برای این‌که از دست شکارچی‌ها جان سالم به در ببری بهتر است ترست را نشان ندهی.
yekgane
۰
«عیبی نداره، اصرار داری مرموز بمونی، اما بالاخره یه روز از همه‌چی سر درمی‌آرم، همون‌طور که از شکلات‌خونه سر درآوردم و ضمناً می‌تونی مشکلت رو به من بسپری.»
کاربر ۲۴۲۱۸۳۷
۰
اژدھایی با قلب شکلاتی نویسنده: استفانی برجِس مترجم: ساره پیمان انتشارات پرتقال