وقتی چشمهایم بسته شد و توی سیاهی فرو رفتم، در رویای طلا و جواهرات درخشان غرق شدم. دنبال جاسپر میدویدم و قهقهه میزدم و هربار میپریدم تا بگیرمش جواهرات جرینگجرینگ همه جای غار پخش میشدند... گوشت تازه و خوشمزهای را که خانوادهام از شکار آورده بودند تکهپاره میکردم... بابابزرگ هم مثل من و جاسپر قهقهه میزد...