آن روز میفهمی مرا وقتی که چون ابر
دار وندارت را به غم بخشیده باشی
یك رهگذر
شهرزادِ قصهگویم، خسته از راویگری
یك رهگذر
گریه های ابر پایانی ندارد بگذریم
آسمان تکلیف داده، ابر میبیند جزا!
یك رهگذر
حسرت وحیرت، جدا از حالِ زارم نیستند
حالِ من ازکوچهٔ بیرهگذر هم زارتر
یك رهگذر
کوهم! فرو میریزم ازدردِ جدایی
یك رهگذر
دراین شبهای تلخِ انتظارم
فقط عکسیست از تو یادگارم
یك رهگذر
دریا همیشه عاشق وشیدا نبوده است
اینگونه بیکرانه وتنها نبوده است
ناگفتههای غصهاش را درد میکشد
هرگز سکوت، این قَدَر گویا نبوده است
یك رهگذر