جملات زیبای کتاب واژگان واژگون | طاقچه
تصویر جلد کتاب واژگان واژگونsubscriptionAvailable

کتاب واژگان واژگون

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمدرضا طهماسبی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
M.M. SAFI
۵
ای عشق! ای تصوّر دیرینه از محال! ای قلعهٔ بنا شده بر قلّهٔ خیال!
M.M. SAFI
۳
غم سوی من می‌شتابد چون ابر امّا تو کوهی کوه یخی که گریزد همواره لبخند از تو کوهی ولی نه دماوند، تا کی تو را می‌سرایند؟ قاف محالی و سازند افسانه تا چند از تو؟
M.M. SAFI
۲
مدام عدل تو را سنگ می‌زنند این قوم مگر که سنگ بکاهد غم ترازو را
M.M. SAFI
۱
تو خود کردی به حکم خود مرا از خویشتن تبعید تو گفتی بشکنم، جاری شوم در خویشتن چون اشک تو گفتی راه دوری نیست از این ذرّه تا خورشید که با زاری مگر باز آری آن زیبای بازاری که یوسف حسن خود را بر کلافی اشک می بخشید
M.M. SAFI
۱
پیداست این‌که چون پریانی ز هر نظر ترسم که چون پری ز نظرها نهان شوی قسمت نشد که همره قند لبان تو هی چای داغ باشم و هی استکان شوی قسمت نشد که آخر قصّه کنار من با این دل شکسته، تو همداستان شوی
M.M. SAFI
۱
دیگر تو نیز عمر بلندت به سر شده ای آه! ای سلاح من! ای بی‌اثر شده! از خود به در شوم چو غم از در برون شود از در به در نمی‌شود این دربه‌در شده
M.M. SAFI
۱
به سوی چشم تو پَر می‌کشد دلش هر بار چه سود؟ راه ندارد گدا به این دربار
M.M. SAFI
۰
تو کوهی و بس باشکوهی، چه می‌شد اگر ببینم مرا «نازنینم» صدا می‌کنی من آن غار دلگیر و تاریکم، آیا تو باز ز عشق آتشی در دل من به پا می‌کنی؟ من آن چاهم، آیا ـ غریبه! ـ به امّید آب شبی تکه‌سنگی به عمقم رها می‌کنی؟ خودت هستی، آری، غریبه! خودت، شک نکن همان که مرا با خودم آشنا می‌کنی
M.M. SAFI
۰
یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم سرد است و نشد آتشی افروخته باشیم
M.M. SAFI
۰
دلم مثل دل صدپارهٔ شیخ خیابانی‌ست که می‌جوید به هر پس‌کوچه‌ای ستّارخانت را
M.M. SAFI
۰
انجم، تمام، بهر شما صف کشیده‌اند در آسمان نمانده ـ مَها! ـ دیگر اختری دنبال چشم‌های تو ناهید و زهره‌اند یا مشتری شده‌ست به چشمانت مشتری؟
Parsa
۰
تا در کف مردان دلیر تو کمان است بر دامن پاکت نرسد دست چپاول ای رابطهٔ نام تو با ذلّت و خواری بی‌ربط تر از رابطهٔ کوه و تزلزل بگذار که دیوار به دور تو بچینند کافی‌ست تو را پنجرهٔ باز توکل دریا نشود در هم و بر خویش ملرزد طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل از منحنی‌اش رقص‌کنان بگذرم، ایران! گر بین من و خاک تو شمشیر زند پل