جملات زیبا از متن کتاب فروپاشی | طاقچه
تصویر جلد کتاب فروپاشیsubscriptionAvailable

کتاب فروپاشی

۳.۷(از ۱۰۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
بی.ای پاریس، شهاب شکروی
انتشارات: 
انتشارات خوب

قیمت:

۱۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

وقتی به یاد می‌آورم که در این سه ماه چه‌ها کشیده‌ام و با وجود این هنوز هم سرپا مانده‌ام، به این نتیجه می‌رسم که قوی‌تر از آنی هستم که فکرش را می‌کردم.
ela
۸۴
احساس ترس و گناه به‌قدری در تاروپود زندگی من تنیده شده‌اند که حتی دیگر یادم رفته زندگی بدون آن‌ها چگونه است
ela
۷
اگر می‌خواهم شرایط را تغییر بدهم، نباید از حقیقت فرار کنم؛
sharareh
۵
«این‌قدری که دیگه فکر می‌کنم می‌خوام مادر بشم.» با خوشحالی به من نگاه می‌کند. «واقعاً؟» می‌گویم: «آره.» زیر لب می‌گوید: «پس نظرت چیه بریم بخوابیم؟»
𝓜𝓪𝓷𝓮𝓵𝓲
۵
اصلاً امیدوار نیستم همه‌چیز درست شود.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۴
ندیدن او دلیلی بر نبودنش نیست.
sharareh
۳
برای اولین بار در زندگی‌ام پری‌ها موجوداتی اهریمنی به نظر می‌رسیدند.
𝓜𝓪𝓷𝓮𝓵𝓲
۳
به حدی احساس ضعف می‌کنم که می‌خواهم بنشینم و زار بزنم؛ اما می‌دانم که نباید تسلیم شوم.
Phoenix
۳
فعلاً بی‌خیالی بهترین راهکار است.
Phoenix
۲
مرگ و زندگی من به این بستگی دارد که امشب نقشم را چطور بازی کنم و چگونه ترسی از خود بروز ندهم.
شَبَحِ‌کِتابْخوار👻
۲
متیو گفت: «چقدر هم خوشگله! واقعاً که دردناکه.» با ناراحتی پاسخ دادم: «یعنی اگه خوشگل نبود، دردناک نمی‌شد؟» با تعجب به من نگاه کرد و گفت: «منظورم این نیست. خودت هم خوب می‌دونی. کشته شدن هر آدمی ناراحت‌کننده‌ست. مخصوصاً این‌که مادر دوتا بچهٔ کوچیک باشی که یه روز قراره بفهمن مادرشون چقدر بی‌رحمانه کشته شده.»
sharareh
۱
اشک‌های ناشی از احساس تنهایی از چشم‌هایم جاری می‌شود.
sharareh
۱
در تنهایی بهتر می‌توانستم به اتفاقاتی که افتاده فکر کنم. اتفاقاتی که به من نشان داد زندگی چقدر ارزشمند است و برای همین تصمیم گرفتم تا جایی که می‌توانم فرمان زندگی‌ام را رها نکنم.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۱
دلم برای روزهای شیرین گذشته تنگ شده
لوبیای خوش خنده`
۱
به‌شدت احساس آرامش و اعتمادبه‌نفس دارم. حالتی که مدت‌ها برایم اتفاق نیفتاده؛ انگار تازه متولد شده‌ام.
لوبیای خوش خنده`
۱
از خودم بدم می‌آید.
لوبیای خوش خنده`
۱
به حدی احساس ضعف می‌کنم که می‌خواهم بنشینم و زار بزنم؛ اما می‌دانم که نباید تسلیم شوم.
لوبیای خوش خنده`
۱
چقدر او را دوست دارم. اما از این‌که او این روزها شاهد چنین شخصیت متفاوتی از من است خیلی ناراحتم، و همچنین از این‌که مبادا با خودش فکر کند که ازدواج با من چه اشتباه بزرگی بوده است.
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
۱
سرم را روی پشتی صندلی می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم. صحنه‌ها را در ذهنم از نظر می‌گذرانم و سعی می‌کنم بفهمم که چرا نتوانستم همان بار اول ماشینم را پیدا کنم
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
۱
با قدرت به خودم یادآوری می‌کنم که امروز یک روز جدید است و تو هم انسانی جدید که دیگر قرار نیست مثل قبل با هر زنگ تلفن هول کند.
mahsaSh-u2b
۱
اگرچه اصلاً تمایلی به باز کردن نامه ندارم، حس کنجکاوی دست از سرم برنمی‌دارد. دانستن آنچه در نامه نوشته شده بهتر از ندانستن آن است.
mahsaSh-u2b
۱
با خودم فکر می‌کنم که اگر من تهدید را در آن‌طرف خط احساس می‌کنم، پس قطعاً او هم متوجه ترس من در این سوی خط خواهد شد.
mahsaSh-u2b
۱
۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۳ نمی‌دونستم با اون زن بیچاره جروبحث کرده بودی. کاس بهم گفت. ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۴ آخه جای پارک ماشینم رو گرفته بود. ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۴ پس حقش بوده بکشنش! ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۵ تو یه عوضی سنگ‌دلی! ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۵ واسهٔ تو نه! می‌دونی که تو برای من یه دونه‌ای! نمی‌دونی؟
Phoenix
۱
فکرش را هم نمی‌کردم که آن تصمیم لحظه‌ای برای رفتن از آن راه جنگلی لعنتی در آن جمعهٔ شوم چه تأثیر بدی بر زندگی من خواهد گذاشت. جین هم درست مثل من، در زمانی نادرست در مکانی نادرست بوده... درست مثل من.
شَبَحِ‌کِتابْخوار👻
۱
ابرها خورشید را پوشانده‌اند و هوا گرفته است؛ درست مثل حال‌وهوای من.
sharareh
۰
آن‌قدر خسته و درمانده‌ام که دوست دارم همین‌جا روی تخت بخوابم تا هر چه زودتر این روز وحشتناک تمام شود.
sharareh
۰
فکر این‌که دوباره باید به خانه برگردم و با افکار خودم تنها باشم آزارم می‌دهد
sharareh
۰
«واقعیتش رو بخوای احساس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. مادرم چند سال پیش از فوتش فراموشی گرفته بود. می‌ترسم برای من هم همین اتفاق بیفته.» دستش را جلو می‌آورد. لحظه‌ای احساس می‌کنم که می‌خواهد دستم را بگیرد، اما خوشبختانه این‌طور نیست. گیلاسش را برمی‌دارد، جرعه‌ای می‌نوشد و می‌گوید: «فراموشی با دیوونگی فرق داره. این‌ها اصلاً به هم ارتباطی ندارن.»
Elaheh Dalirian
۰
«واقعیتش رو بخوای احساس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. مادرم چند سال پیش از فوتش فراموشی گرفته بود. می‌ترسم برای من هم همین اتفاق بیفته.» دستش را جلو می‌آورد. لحظه‌ای احساس می‌کنم که می‌خواهد دستم را بگیرد، اما خوشبختانه این‌طور نیست. گیلاسش را برمی‌دارد، جرعه‌ای می‌نوشد و می‌گوید: «فراموشی با دیوونگی فرق داره. این‌ها اصلاً به هم ارتباطی ندارن.» «آره. می‌دونم.» «تشخیص پزشک این بوده که داری فراموشی می‌گیری؟» «هنوز نه. می‌خوام پیش یه متخصص برم. البته اگه فراموش نکنم!»
Elaheh Dalirian
۰
خیلی تلاش می‌کنم تا به صدایی که مدام در ذهنم می‌چرخد بی‌توجه باشم: داری دیوونه می‌شی! داری دیوونه می‌شی! داری دیوونه می‌شی!
لوبیای خوش خنده`
۰