جملات زیبای کتاب فروپاشی | طاقچه
تصویر جلد کتاب فروپاشیsubscriptionAvailable

کتاب فروپاشی

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۱۰۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
بی.ای پاریس، شهاب شکروی
انتشارات: 
انتشارات خوب

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ela
۸۳
وقتی به یاد می‌آورم که در این سه ماه چه‌ها کشیده‌ام و با وجود این هنوز هم سرپا مانده‌ام، به این نتیجه می‌رسم که قوی‌تر از آنی هستم که فکرش را می‌کردم.
ela
۷
احساس ترس و گناه به‌قدری در تاروپود زندگی من تنیده شده‌اند که حتی دیگر یادم رفته زندگی بدون آن‌ها چگونه است
sharareh
۵
اگر می‌خواهم شرایط را تغییر بدهم، نباید از حقیقت فرار کنم؛
𝓜𝓪𝓷𝓮𝓵𝓲
۵
«این‌قدری که دیگه فکر می‌کنم می‌خوام مادر بشم.» با خوشحالی به من نگاه می‌کند. «واقعاً؟» می‌گویم: «آره.» زیر لب می‌گوید: «پس نظرت چیه بریم بخوابیم؟»
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۴
اصلاً امیدوار نیستم همه‌چیز درست شود.
𝓜𝓪𝓷𝓮𝓵𝓲
۳
برای اولین بار در زندگی‌ام پری‌ها موجوداتی اهریمنی به نظر می‌رسیدند.
Phoenix
۳
به حدی احساس ضعف می‌کنم که می‌خواهم بنشینم و زار بزنم؛ اما می‌دانم که نباید تسلیم شوم.
sharareh
۲
ندیدن او دلیلی بر نبودنش نیست.
Phoenix
۲
فعلاً بی‌خیالی بهترین راهکار است.
sharareh
۱
متیو گفت: «چقدر هم خوشگله! واقعاً که دردناکه.» با ناراحتی پاسخ دادم: «یعنی اگه خوشگل نبود، دردناک نمی‌شد؟» با تعجب به من نگاه کرد و گفت: «منظورم این نیست. خودت هم خوب می‌دونی. کشته شدن هر آدمی ناراحت‌کننده‌ست. مخصوصاً این‌که مادر دوتا بچهٔ کوچیک باشی که یه روز قراره بفهمن مادرشون چقدر بی‌رحمانه کشته شده.»
sharareh
۱
اشک‌های ناشی از احساس تنهایی از چشم‌هایم جاری می‌شود.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۱
در تنهایی بهتر می‌توانستم به اتفاقاتی که افتاده فکر کنم. اتفاقاتی که به من نشان داد زندگی چقدر ارزشمند است و برای همین تصمیم گرفتم تا جایی که می‌توانم فرمان زندگی‌ام را رها نکنم.
لوبیای خوش خنده`
۱
دلم برای روزهای شیرین گذشته تنگ شده
لوبیای خوش خنده`
۱
به‌شدت احساس آرامش و اعتمادبه‌نفس دارم. حالتی که مدت‌ها برایم اتفاق نیفتاده؛ انگار تازه متولد شده‌ام.
لوبیای خوش خنده`
۱
از خودم بدم می‌آید.
لوبیای خوش خنده`
۱
به حدی احساس ضعف می‌کنم که می‌خواهم بنشینم و زار بزنم؛ اما می‌دانم که نباید تسلیم شوم.
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
۱
چقدر او را دوست دارم. اما از این‌که او این روزها شاهد چنین شخصیت متفاوتی از من است خیلی ناراحتم، و همچنین از این‌که مبادا با خودش فکر کند که ازدواج با من چه اشتباه بزرگی بوده است.
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
۱
سرم را روی پشتی صندلی می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم. صحنه‌ها را در ذهنم از نظر می‌گذرانم و سعی می‌کنم بفهمم که چرا نتوانستم همان بار اول ماشینم را پیدا کنم
mahsaSh-u2b
۱
با قدرت به خودم یادآوری می‌کنم که امروز یک روز جدید است و تو هم انسانی جدید که دیگر قرار نیست مثل قبل با هر زنگ تلفن هول کند.
mahsaSh-u2b
۱
اگرچه اصلاً تمایلی به باز کردن نامه ندارم، حس کنجکاوی دست از سرم برنمی‌دارد. دانستن آنچه در نامه نوشته شده بهتر از ندانستن آن است.
mahsaSh-u2b
۱
با خودم فکر می‌کنم که اگر من تهدید را در آن‌طرف خط احساس می‌کنم، پس قطعاً او هم متوجه ترس من در این سوی خط خواهد شد.
Phoenix
۱
۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۳ نمی‌دونستم با اون زن بیچاره جروبحث کرده بودی. کاس بهم گفت. ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۴ آخه جای پارک ماشینم رو گرفته بود. ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۴ پس حقش بوده بکشنش! ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۵ تو یه عوضی سنگ‌دلی! ۱۸ ژوئیه، ۲۳: ۳۵ واسهٔ تو نه! می‌دونی که تو برای من یه دونه‌ای! نمی‌دونی؟
sharareh
۰
ابرها خورشید را پوشانده‌اند و هوا گرفته است؛ درست مثل حال‌وهوای من.
sharareh
۰
آن‌قدر خسته و درمانده‌ام که دوست دارم همین‌جا روی تخت بخوابم تا هر چه زودتر این روز وحشتناک تمام شود.
sharareh
۰
فکر این‌که دوباره باید به خانه برگردم و با افکار خودم تنها باشم آزارم می‌دهد
Elaheh Dalirian
۰
«واقعیتش رو بخوای احساس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. مادرم چند سال پیش از فوتش فراموشی گرفته بود. می‌ترسم برای من هم همین اتفاق بیفته.» دستش را جلو می‌آورد. لحظه‌ای احساس می‌کنم که می‌خواهد دستم را بگیرد، اما خوشبختانه این‌طور نیست. گیلاسش را برمی‌دارد، جرعه‌ای می‌نوشد و می‌گوید: «فراموشی با دیوونگی فرق داره. این‌ها اصلاً به هم ارتباطی ندارن.»
Elaheh Dalirian
۰
«واقعیتش رو بخوای احساس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم. مادرم چند سال پیش از فوتش فراموشی گرفته بود. می‌ترسم برای من هم همین اتفاق بیفته.» دستش را جلو می‌آورد. لحظه‌ای احساس می‌کنم که می‌خواهد دستم را بگیرد، اما خوشبختانه این‌طور نیست. گیلاسش را برمی‌دارد، جرعه‌ای می‌نوشد و می‌گوید: «فراموشی با دیوونگی فرق داره. این‌ها اصلاً به هم ارتباطی ندارن.» «آره. می‌دونم.» «تشخیص پزشک این بوده که داری فراموشی می‌گیری؟» «هنوز نه. می‌خوام پیش یه متخصص برم. البته اگه فراموش نکنم!»
لوبیای خوش خنده`
۰
خیلی تلاش می‌کنم تا به صدایی که مدام در ذهنم می‌چرخد بی‌توجه باشم: داری دیوونه می‌شی! داری دیوونه می‌شی! داری دیوونه می‌شی!
لوبیای خوش خنده`
۰
کدوم آدمی راجع به قتل یه نفر این‌جوری فکر می‌کنه؟!» با آرامش می‌گوید: «کسی که همچین فکری می‌کنه دلیل نمی‌شه آدم بدی باشه. فقط آدمه!»
mahsaSh-u2b
۰
فکرش را هم نمی‌کردم که آن تصمیم لحظه‌ای برای رفتن از آن راه جنگلی لعنتی در آن جمعهٔ شوم چه تأثیر بدی بر زندگی من خواهد گذاشت. جین هم درست مثل من، در زمانی نادرست در مکانی نادرست بوده... درست مثل من.