جملات زیبای کتاب سیاه‌مست سایه‌ی تاک | طاقچه
تصویر جلد کتاب سیاه‌مست سایه‌ی تاکsubscriptionAvailable

کتاب سیاه‌مست سایه‌ی تاک

قصیده‌واره‌های مرتضی امیری‌اسفندقه

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۳ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
khorasani
۴
بی‌تو یقینِ مؤمنِ من گردِ شک گرفت
M.M. SAFI
۳
چنانم که با من کسی هم‌زبان نیست زبانِ مرا، هیچ کس ترجمان نیست کسی این‌چنین کولیانه که من؟ کو؟ چنانم که هرگز کسی آن‌چنان نیست خودم هم ندیدم خودم را، کجایم؟ تو گویی که از من نشان در جهان نیست نشان در جهان نیست از من، درست است جهان، جایگاهِ منِ بی‌نشان نیست
M.M. SAFI
۲
از من چه به جا مانده به جز هیچ و به جز پوچ؟ آتش بزن ای عشق، به بودم، به نبودم مانندِ پرِ کاه که بادش ببرد آه بی تو چه امیدی به فرازم، به فرودم؟ دیری‌ست که دل داده‌ام ای عشق به دستت هرچند برایِ تو و تسبیحِ تو زودم سرشار شد از آمد و رفتِ تو به گرمی اوقاتِ غریبانهٔ بدرود و درودم تعریفِ من از عمر، تویی اوّل و آخر من با توام و بی‌خبر از حدّ و حدودم من با توام ای عشق، بگو با ملک‌المُوت وارد نشود تا نرسد اذنِ ورودم
khorasani
۲
امسال دارِ قالیِ ما بی‌شکوفه ماند
M.M. SAFI
۲
آسمان با زمین چه می‌گوید؟ چشم‌هایش دوباره گریان است می‌کند گریه تا بروید گل از زمینی که باز خندان است
Mehr
۲
انسان ببین چگونه سراسیمه می‌زند در منجلابِ جنگ و جنون دست و پا بهار انسان شبانه‌روز به دیوار می‌خورد حیران، میان این همه انسان‌نما بهار انسان رسیده است به بن‌بستِ انتحار بن‌بست انتحار، بدا، بد، بدا بهار چیزی نمانده است به پایانِ زندگی انسان رسیده است به مرز فنا بهار
M.M. SAFI
۲
گفتند که دوران قصیده سپری شد ما را خبری نیست از این قصّه که گفتند ما حوصلهٔ توبه از این شیوه نداریم ما دل نتوانیم از این زمزمه برکَند
khorasani
۱
بَدی! چگونه‌ات از نیک نامه بنویسم شَبی! چگونه‌ات آیینهٔ سحر بدهم؟ فرار می‌کنی از خود چنین که بی‌روحی تو را به آینه- پلکی- نشان اگر بدهم چه شد، عوض شدی ای شاعرِ بلندنظر! چگونه‌ات خبر از عامی دگر بدهم؟ چگونه‌ات خبر از سالکانِ صادقِ صبح چگونه‌ات خبر از سیر، از سفر بدهم؟
M.M. SAFI
۱
به غیرِ دینِ محمّد جهان نخواهد یافت در این سراچهٔ کهنه، پدیده‌ای تازه محمّدی و محامِد، ورای طورِ صفات محمّدی و خِصالِ حمیده‌ای تازه محمّدی و کمالی که هیچ کال نبود محمّدی و رسولِ رسیده‌ای تازه محمّدی که به رؤیت، میانِ آن همه شب اشاره کرد به صبحِ دمیده‌ای تازه
Mehr
۱
مانده بودم چه کنم دل بدهم یا ندهم پنجره باز شد و کار دلم یک‌سره شد پنجره باز شد و رفت دلم از کف و باز چشمم آیینهٔ زیبایی دشت و درِه شد
M.M. SAFI
۱
واژه در شعر تو از جوهرِ فریاد تهی‌ست چه بلایی به سرت آمده، الکن شده‌ای؟
M.M. SAFI
۰
به گردن دل من این قصیدهٔ بی‌تاب که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
M.M. SAFI
۰
زبان ناطقه در شرح درد من لال است چگونه باز بگویم، سکوت من گویاست
khorasani
۰
تو شاعری نه! شعرِ شعری تو شعری که از پیرار و پار آمد شعری که از پیرار و پار امّا نو بود و نوتر نونوار آمد شعری که مثلِ طبلهٔ نقّاش پُرنقش بود و پُرنگار آمد شعری که از سمت چگور و چنگ از ناحیه‌یْ تنبور و تار آمد شعری که اصل و نسب ما با اوست شعری که با ایل و تبار آمد
khorasani
۰
ما را کدام حادثه در انتظار بود؟!
M.M. SAFI
۰
هنرشناس و هنرمند هر دو در بندند کجاست شورِ جنون، تا نه آن، نه این باشم درخت شعر مرا بار جز تواضع نیست مرا کمال همین بس که خوشه‌چین باشم
میم حا یا الف
۰
گلایه‌مندم اگر زیستن به مزبله را خدا به پایِ من از عمرِ من حساب کند غ. ر. شکوهی