از من چه به جا مانده به جز هیچ و به جز پوچ؟
آتش بزن ای عشق، به بودم، به نبودم
مانندِ پرِ کاه که بادش ببرد آه
بی تو چه امیدی به فرازم، به فرودم؟
دیریست که دل دادهام ای عشق به دستت
هرچند برایِ تو و تسبیحِ تو زودم
سرشار شد از آمد و رفتِ تو به گرمی
اوقاتِ غریبانهٔ بدرود و درودم
تعریفِ من از عمر، تویی اوّل و آخر
من با توام و بیخبر از حدّ و حدودم
من با توام ای عشق، بگو با ملکالمُوت
وارد نشود تا نرسد اذنِ ورودم