
کتاب آتش بدون دود (جلد سوم از مجموعه سه جلدی)
هرگز آرام نخواهی گرفت؛ هر سرانجام، سرآغازیست
پدیدآورندگان:
نادر ابراهیمیانتشارات:
انتشارات امیرکبیر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۶
بزرگان، دشوار زندگی میکنند، آسان میمیرند…
Ziba
۵
بمیرم الهی! بمیرم الهی! عجب جوانی بود! اینها چطور میتوانند به تاریخ جواب پسبدهند؟
__ اینها اصلاً تاریخ را نمیدانند. فقط در زمان حال زندگی میکنند، و زمان حال را هم نمیفهمند __مثل کرمها، انگلها، مگسها.
sahar...💙
۴
«عیب جهان ما این است که هنوز، در برابر هر مرد راستین، دستکم یک نامرد وجود دارد و در برابر هر زن راستین، یک نازن. جهان، هنوز جهانیست که بسیاری از انسانها، با احترامی وافر به حیوانیت خویش، خوبترین آرمانها را با لذّتهای تن تاخت میزنند و شرم هم نمیکنند
Ziba
۴
دست در مقابل دست
چشم در برابر چشم
تن در برابر تن
امّا نه دل در برابر دل
چراکه دشمنان ما هرگز قلبی نداشتهاند تا ما بتوانیم در مقابل قلبهای شکستهٔ خود قلبهایشان را بشکنیم…
Ziba
۳
قلب، خاک خوبی دارد. تو میتوانی، در زمان واحدی، هزارانهزار درخت در آن بنشانی و همهٔ آنها را هم بپایی، عزیز بداری، و بهدرستی برویانی. در قلب، همانطور که دوستداشتن، جای نفرت را تنگ نمیکند، دوستداشتن، جای دوستداشتن را هم تنگ نمیکند.
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۳
مرا ببوس!
مرا ببوس!
برای آخرین بار، خدا تو را نگهدار، که میروم به سوی سرنوشت.
بهار ما گذشته، گذشتهها گذشته، منم به جستوجوی سرنوشت.
در… میان توفان، هم پیمان با قایقرانها.
گذشته از جان، باید بگذشت از توفانها.
به نیمهشبها، دارم با یارم پیمانها.
که برفروزم، آتشها در کوهستانها.
آه…
شب سیاه، سفر کنم.
ز تیرِ راه، حذر کنم.
نگه کن ای گل من
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۳
آلنی: پالاز! مشکل اساسی تو این است که گمان میکنی اگر تو کاری به کار دنیا نداشتهباشی، دنیا هم کاری به کار تو ندارد. تو باور داری که ابتدا، عدالتخواهان به خشونت اقدام میکنند، بعد ستمگران پاسخ این خشونت را با خشونت میدهند…
در نظریهٔ زیبای تو، برادر من پالاز، نقصی بنیادی وجود دارد که از عدم شناخت سرچشمه میگیرد…
Ziba
۱
«آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست.»
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۱
«شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکیست. پوشیده است پست و بلند زمین در آب.»
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۱
میدانید آقا؟ فرق مبارز مؤمن با ظالم بیایمان در این است که زندگی و مرگ، هردو، موهبتیست برای مبارز مؤمن؛ امّا زندگی و مرگ، هر دو، عذابیست برای ظالمِ بیایمان… من، روی خاک آسودهام، زیر خاک نیز آسوده خواهمبود…
sahar...💙
۱
آلنی گفت: استبداد، اوج بلاهتش در این است که گمان میکند، خیلی باهوش است؛ حال آنکه هوشمندان یک جامعه، مثل آدمهای باشرف آن جامعه، هرگز به خدمت استبداد درنمیآیند.
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۱
«به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها. چه شد یارب در این شبهای غم، تأثیر یاربها؟»
Ziba
۰
آری… بهار میرسد از راه؛ امّا در آن زمان که، من و تو، پاییز کردهییم.
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۰
گداخت جان که شود کارِ دلْ تمام و، نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و، نشد
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۰
عصر متوسّطها، عصر مذاکره است و مصالحه و مُعانقه؛ دور هم نشستن و گپزدن و برخاستن و دستدادن و عکسانداختن و لبخندزدن. با وجود این، دورهٔ بدی هم نخواهدبود. بگذار میانهروها و محافظهکارها، یک بار و برای مدّتها، بختشان را بیازمایند. به شما بگویم: لحظهیی در راه است و از راه میرسد که تُندروها زیر دستوپای میانهروها لِه میشوند. عجیب است امّا چنین خواهدشد
sahar...💙
۰
مارالبانو گفتهبود: هر کس که شرفی دارد، ممکن نیست که بتواند نسبت به آنچه در وطنش میگذرد بیاعتنا باشد، و هر کس که نسبت به مسائل جاری در وطنش حسّاس است و هشیار، اهل سیاست است و مرد میدان. بنابراین، انسان، یا شریف است یا بیطرف.
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۰
آلنیاوجا میگوید: اجزای تاریخ را لحظههای بسیار کوتاه میسازند؛ لحظههایی که حادثهیی میبایست اتّفاق بیفتد و به دلیلی یا به تصادفی، اتّفاق نمیافتد؛ لحظههایی که نمیبایست اتّفاقی بیفتد، و به دلیلی یا به تصادفی، آن اتّفاقی که نمیبایست بیفتد، میافتد. با وجود این، و با اینکه تصادف و اتّفاق و لحظههای خاص، نقشی اساسی در ساخت اجزای تاریخ دارند، درکل، این ارادهٔ ملّتهاست که تاریخ را میسازد. درواقع، اجزاء، در حکم کلماتاند، و این ارادهٔ ملّتهاست که به مدد کلمات، نابترین جملهها را مینویسد…
کاربر ۹۷۰۱۰۰
۰
«ما، زندگی را عاشقیم؛ امّا اگر بهخاطر ترس از مرگ شرافتمندانه، زندهماندن را انتخاب کنیم، این انتخابی واقعاً شرمآور و ننگین است»
hodabedi
۰
خلق عشق مسألهیی نیست؛ حفظ عشق مسأله است. عاشقشدن مهم نیست؛ عاشقماندن مهم است. عاشقشدن حرفهٔ بچّههاست؛ عاشقماندن هنر مردان و دلاوران. سستعهدیهای عشّاق باعث شده که بسیاری از داستانهای عاشقانهٔ مبتذل در جایی تمام شود که عاشق به معشوق میرسد؛ حال آنکه مهم، از این لحظه به بعد است. مهم، پنجاه سال بعد است: دوام عشق… دوام زیبایی و شکوهِ عشق… عشق، مثل یک کاسهٔ سفالیست که سفالگری آن را ساختهباشد. این کاسه را زمان اعتبار میبخشد. هرچه از عمر این سفال بگذرد بر ارزشش افزوده میشود. اگر صدساله شود با احترام به آن نگاه میکنند و اگر دوهزارساله شود، حتّی شکستهٔ بندخوردهاش را هم با تحسین و حیرت نگاه میکنند