
کتاب لیلی آذر
مجموعهی غزل
پدیدآورندگان:
اعظم سعادتمندانتشارات:
انتشارات شهرستان ادب٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر ۴۵۶۲۶۹۳
۳
خسته در فکر شام سادهایام، در هیاهوی آشپزخانه
روی میزی نَشُسته مانده هنوز، استکانهای چای صبحانه
من زن زندگی نخواهم شد، تو ولی مرد زندگی هستی
سرِ سنگین دردهای مرا میگذاری همیشه بر شانه
یك رهگذر
۱
تا به حال از آشناییها ندیدم جز جدایی
ماندهام عبرت نمیگیرم چرا از اشتباهم
یك رهگذر
۱
سخت چون چاقوی کُندی میفشاری بر گلویم دست
آخر ای غم! یا رها کن یا بکُش قربانی خود را
یك رهگذر
۱
حلول کرده زنی در عروق عاشق من امشب
زنی که نقش نخست هزار قصّه غمگین بود
یك رهگذر
۱
زندگی اندوهگینتر از غم سهراب شد
آه! حتّی نوشدارو چاره دردم نبود
سالها پیغمبری کردم ولی مانند نوح
در صف یاران من طفلی که پروردم نبود
hawraasadat
۱
عشق شاید انتظار دیدنت در هر خیابان است
جستجویت بین آدمهای تنها پشت فرمان است
hawraasadat
۱
مرا ببر به زمانی که چشمهای تو را دیدم
هنوز دارم از آن دم، اشارههای گُمی در یاد
hawraasadat
۱
ببین! من زندهام، دارم برایت شعر میخوانم
و تا اکنون نمیدانستم این حس، اینقَدَر خوب است
یك رهگذر
۰
ستارهای ناشناختهام که سوخت
و بادهای کیهانی
غبارش را پراکندند
در خالیِ میان کهکشانها
این نقطه روشن
از میلیاردها سال پیش خاموش است
یك رهگذر
۰
کجاست روشنی آن چراغ بغدادی؟
که میرساندم از آن شام بیستاره به یار
یك رهگذر
۰
عشق شاید انتظار دیدنت در هر خیابان است
جستجویت بین آدمهای تنها پشت فرمان است
با خیال اینکه میآیی به استقبال من با چتر
لذّت این روزهایم، راه رفتن زیر باران است
دستهایت را رها کردم مگر آزادتر باشم
بیخبر بودم دل خودخواه من پیشت گروگان است
از مرور خاطراتم خنده میپاشد به لبهایم
گرچه این یادآوریها قصّه زخم و نمکدان است
زندهام مانند دلقکماهی سرخی که افتادهست
با تنی مجروح در دریاچهای که حوض سلطان است
آه! با امّید میگویم به خود شاید خودت باشی
هر که را از دور میبینم که چشمانش درخشان است
یك رهگذر
۰
من نمیگویم که آزادم کن امّا هر نگهبانی
لااقل لیوان آبی میدهد زندانی خود را
یك رهگذر
۰
خواستم تنها عبادتگاه من باشی ولی افسوس
مسجد جامع! دعا کن گاهگاهی بانی خود را
یك رهگذر
۰
آن کس که رفت با همه برگ و بار من
آورده است شاخهگلی بر مزار من
با یک دلیل ساده دلم را شکست داد
حتّی سلاح گریه نیامد به کار من
یادم نرفته است چه آورد بر سرم
میریخت بافهبافه به هر جا بهار من
چون روزنامهای شده بودم به دست باد
یک شهر پر شد از خبر انتشار من
خواندند روی نیمکت پارکهای عصر
مردم چهها از آن همه قول و قرار من
بر صندلی گذشت، چهل سال عمرشان
خواندند تا گزارشی از انتظار من
یك رهگذر
۰
آنقدر سنگین است اندوهم که انگار
من مصرم و جان داده بر دستم عزیزی
باور نمیکردم تو ای باد بهاری
پاییز را پای درختانم بریزی
دیگر نیا، از جنگلی که عاشقت بود
چیزی نمیبینی به جز دود غلیظی
یك رهگذر
۰
نخواهد دید هرگز لانه سیمرغ را گنجشک
غمانگیز است هدهد جان! بخوان افسانهای دیگر
یك رهگذر
۰
از خود نشان ندادم و از خود نشان نداد
حتّی اشارهای که بدانم مرا هنوز...
یك رهگذر
۰
کدام عشق؟ که حتّی نداشت در خاطر
کتابخانه این شهر، ویس و رامین را
یك رهگذر
۰
نیاز نیست به تعبیر، گفت میآیی
که خواب دیدهام این بار ابنسیرین را
یك رهگذر
۰
من سلیمان بودم و دنیا به فرمانم ولی
بی تو افتادهست زیر پای مردم، قالیام
یك رهگذر
۰
دربهدر عمری صدایش کردم و پاسخ نداد
دارد آیا عشق غیر از عشق نام دیگری؟
کاربر ۹۰۱۶۰۹۵
۰
هنوز آیا به استدلال خشک چتر میخندی؟
و آیا دوست داری راه رفتن زیر باران را؟
hawraasadat
۰
من زن زندگی نخواهم شد، تو ولی مرد زندگی هستی
سرِ سنگین دردهای مرا میگذاری همیشه بر شانه
hawraasadat
۰
نمنم رسیده از همه سو، سوز برف دی
رفتهست کمکم از سر ما داغی تموز
hawraasadat
۰
بگذار بنشینم کمی بر پلّهها، ای عشق!
نایی ندارم تا بیایم با تو بالاتر
hawraasadat
۰
هم عاشقم، هم شاعرم، اصلاً تعجّب ندارد
با یک نگاهت میگذارم کوه را روی شانه
از حفظ میخوانم تو را وقتی که دلتنگم، ای عشق!
وقتی که باران میزند بر بامها با ترانه
setayeshmadah
۰
حتّی چهل سال دیگر حس کن که ده ساله هستی
نمنم بخوان تا که هستی، باران و باران و باران
setayeshmadah
۰
زندهام مانند دلقکماهی سرخی که افتادهست
با تنی مجروح در دریاچهای که حوض سلطان است
setayeshmadah
۰
گفتی تمام قصّهها زیر سر ماه است
زیبای دور از دسترس! از دل چه میخواهی؟
setayeshmadah
۰
حالا برای من شده یک یار مهربان
حالا که نیست در بغلش جز غبار من
