جملات زیبای کتاب لیلی آذر | طاقچه
تصویر جلد کتاب لیلی آذر

بریده‌هایی از کتاب لیلی آذر

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۰از ۲ رأی
۴٫۰
(۲)
خسته در فکر شام ساده‌ای‌ام، در هیاهوی آشپزخانه روی میزی نَشُسته مانده هنوز، استکان‌های چای صبحانه من زن زندگی نخواهم شد، تو ولی مرد زندگی هستی سرِ سنگین دردهای مرا می‌گذاری همیشه بر شانه
کاربر ۴۵۶۲۶۹۳
سخت چون چاقوی کُندی می‌فشاری بر گلویم دست آخر ای غم! یا رها کن یا بکُش قربانی خود را
یك رهگذر
حلول کرده زنی در عروق عاشق من امشب زنی که نقش نخست هزار قصّه غمگین بود
یك رهگذر
زندگی اندوهگین‌تر از غم سهراب شد آه! حتّی نوشدارو چاره دردم نبود سال‌ها پیغمبری کردم ولی مانند نوح در صف یاران من طفلی که پروردم نبود
یك رهگذر
عشق شاید انتظار دیدنت در هر خیابان است جستجویت بین آدم‌های تنها پشت فرمان است
hawraasadat
مرا ببر به زمانی که چشم‌های تو را دیدم هنوز دارم از آن دم، اشاره‌های گُمی در یاد
hawraasadat
ببین! من زنده‌ام، دارم برایت شعر می‌خوانم و تا اکنون نمی‌دانستم این حس، این‌قَدَر خوب است
hawraasadat
ستاره‌ای ناشناخته‌ام که سوخت و بادهای کیهانی غبارش را پراکندند در خالیِ میان کهکشان‌ها این نقطه روشن از میلیاردها سال پیش خاموش است
یك رهگذر
کجاست روشنی آن چراغ بغدادی؟ که می‌رساندم از آن شام بی‌ستاره به یار
یك رهگذر
تا به حال از آشنایی‌ها ندیدم جز جدایی مانده‌ام عبرت نمی‌گیرم چرا از اشتباهم
یك رهگذر
عشق شاید انتظار دیدنت در هر خیابان است جستجویت بین آدم‌های تنها پشت فرمان است با خیال اینکه می‌آیی به استقبال من با چتر لذّت این روزهایم، راه رفتن زیر باران است دست‌هایت را رها کردم مگر آزادتر باشم بی‌خبر بودم دل خودخواه من پیشت گروگان است از مرور خاطراتم خنده می‌پاشد به لب‌هایم گرچه این یادآوری‌ها قصّه زخم و نمکدان است زنده‌ام مانند دلقک‌ماهی سرخی که افتاده‌ست با تنی مجروح در دریاچه‌ای که حوض سلطان است آه! با امّید می‌گویم به خود شاید خودت باشی هر که را از دور می‌بینم که چشمانش درخشان است
یك رهگذر
من نمی‌گویم که آزادم کن امّا هر نگهبانی لااقل لیوان آبی می‌دهد زندانی خود را
یك رهگذر
خواستم تنها عبادتگاه من باشی ولی افسوس مسجد جامع! دعا کن گاه‌گاهی بانی خود را
یك رهگذر
آن کس که رفت با همه برگ و بار من آورده است شاخه‌گلی بر مزار من با یک دلیل ساده دلم را شکست داد حتّی سلاح گریه نیامد به کار من یادم نرفته است چه آورد بر سرم می‌ریخت بافه‌بافه به هر جا بهار من چون روزنامه‌ای شده بودم به دست باد یک شهر پر شد از خبر انتشار من خواندند روی نیمکت پارک‌های عصر مردم چه‌ها از آن همه قول و قرار من بر صندلی گذشت، چهل سال عمرشان خواندند تا گزارشی از انتظار من
یك رهگذر
آن‌قدر سنگین است اندوهم که انگار من مصرم و جان داده بر دستم عزیزی باور نمی‌کردم تو ای باد بهاری پاییز را پای درختانم بریزی دیگر نیا، از جنگلی که عاشقت بود چیزی نمی‌بینی به جز دود غلیظی
یك رهگذر
نخواهد دید هرگز لانه سیمرغ را گنجشک غم‌انگیز است هدهد جان! بخوان افسانه‌ای دیگر
یك رهگذر
از خود نشان ندادم و از خود نشان نداد حتّی اشاره‌ای که بدانم مرا هنوز...
یك رهگذر
کدام عشق؟ که حتّی نداشت در خاطر کتابخانه این شهر، ویس و رامین را
یك رهگذر
نیاز نیست به تعبیر، گفت می‌آیی که خواب دیده‌ام این بار ابن‌سیرین را
یك رهگذر
من سلیمان بودم و دنیا به فرمانم ولی بی تو افتاده‌ست زیر پای مردم، قالی‌ام
یك رهگذر
دربه‌در عمری صدایش کردم و پاسخ نداد دارد آیا عشق غیر از عشق نام دیگری؟
یك رهگذر
هنوز آیا به استدلال خشک چتر می‌خندی؟ و آیا دوست داری راه رفتن زیر باران را؟
کاربر ۹۰۱۶۰۹۵
من زن زندگی نخواهم شد، تو ولی مرد زندگی هستی سرِ سنگین دردهای مرا می‌گذاری همیشه بر شانه
hawraasadat
نم‌نم رسیده از همه سو، سوز برف دی رفته‌ست کم‌کم از سر ما داغی تموز
hawraasadat
بگذار بنشینم کمی بر پلّه‌ها، ای عشق! نایی ندارم تا بیایم با تو بالاتر
hawraasadat
هم عاشقم، هم شاعرم، اصلاً تعجّب ندارد با یک نگاهت می‌گذارم کوه را روی شانه از حفظ می‌خوانم تو را وقتی که دلتنگم، ای عشق! وقتی که باران می‌زند بر بام‌ها با ترانه
hawraasadat
حتّی چهل سال دیگر حس کن که ده ساله هستی نم‌نم بخوان تا که هستی، باران و باران و باران
setayeshmadah
زنده‌ام مانند دلقک‌ماهی سرخی که افتاده‌ست با تنی مجروح در دریاچه‌ای که حوض سلطان است
setayeshmadah
گفتی تمام قصّه‌ها زیر سر ماه است زیبای دور از دسترس! از دل چه می‌خواهی؟
setayeshmadah
حالا برای من شده یک یار مهربان حالا که نیست در بغلش جز غبار من
setayeshmadah

حجم

۳۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۹۲ صفحه

حجم

۳۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۹۲ صفحه

قیمت:
۲۲,۰۰۰
تومان