عشق شاید انتظار دیدنت در هر خیابان است
جستجویت بین آدمهای تنها پشت فرمان است
با خیال اینکه میآیی به استقبال من با چتر
لذّت این روزهایم، راه رفتن زیر باران است
دستهایت را رها کردم مگر آزادتر باشم
بیخبر بودم دل خودخواه من پیشت گروگان است
از مرور خاطراتم خنده میپاشد به لبهایم
گرچه این یادآوریها قصّه زخم و نمکدان است
زندهام مانند دلقکماهی سرخی که افتادهست
با تنی مجروح در دریاچهای که حوض سلطان است
آه! با امّید میگویم به خود شاید خودت باشی
هر که را از دور میبینم که چشمانش درخشان است