وقتیکه میبینم جهان رنگِ عدم دارد
لبخندهای گل برایم بوی غم دارد
tadai
تویی پیداتر از پیدا نمییابیم پیدا را
چرا مانندِ ماهیها نمیبینیم دریا را
نشانت میدهد جنگل، بیابان، رود، کوهستان
گمانم یک نفر آیینهکاری کرده دنیا را
نسیمی میوزد وقتِ اذان از دورهای دور
بهآرامی نوازش میکند پلک سحرها را
تجلّی میکند حتّی همین بیدِ حیاطِ ما
اگر من هم بلد باشم تکلّمهای موسی را
تویی روشنترین مضمونِ بکرِ دفترِ هستی
ولی از زودیابیها نفهمیدیم معنا را
میم
در تنِ فرسودهام امّید رفتن مانده است
شوقِ پروازم ولی در بندِ قابِ کهنهای
درسِ عبرت بودم و از من کسی یادی نکرد
خاک خوردم سالها مثل کتابِ کهنهای
@_bo.ok_
سالها پختم شبیه کوزهای در کورهای
از ترکخوردن ندارم بعد از این دلشورهای
درد دارم، مثل تاکی پیر میپیچم به خویش
آنقدر مَردم که از چشمم نریزد غورهای
زندگی در سرگذشتم دشمنی سرسخت بود
من ولی با سختی از خود ساختم اسطورهای
ماندهام چشمانتظارِ اشتباهِ عابری
کلبهای متروکه هستم در دلِ دهکورهای
عاقبت از غار خود یک صبح بیرون میزنم
شاید از سوی خودم آورده باشم سورهای
▪︎Nazanin▪︎
آرامشِ دنیای ما با درد همراه است
ساحلنشینی سیلیِ امواج هم دارد
مَریچه
تهران
تهران هوای دودی و من شیمیاییام
عمریست زندهام به امید رهاییام
آدم ندیدهاند در این شهر یا که من
وقتی که ماسک میزنم آدمفضاییام؟
گفتند: دورهٔ تو به پایان رسیده است!
یعنی فسیلِ جنگ شدم مومیاییام
تنها کنار پنجره آرام میشوم
تنها کنار پنجره ازبس هواییام...
دارد تمام سینهٔ من تیر میکشد
تهران هوای دودی و من شیمیاییام!
مَریچه