
:»
۲۷
پس تو باید خودت را محاکمه کنی. این دشوارترین کار است. محاکمهٔ خود سختتر از محاکمهٔ دیگران است. اگر بتوانی خودت را درست قضاوت کنی، معلوم میشود مرد خردمندی هستی.
:»
۲۴
خوب، من اگر بخواهم با پروانهها دوست شوم، باید حضور دو یا سه کرم را تحمل کنم.
:»
۱۶
اگر کسی تن به اهلی شدن بدهد، باید خودش را در معرض گریه و دلتنگی هم قرار دهد...
Ali Mtd
۹
روباه گفت: «آدمها این حقیقت رو فراموش کردهاند. اما تو نباید اونو فراموش کنی. تو همیشه مسئول اون چیزی هستی که اهلی کردهای. تو مسئول گل سُرخت هستی...»
arman mehdipor
۸
فراموش کردن یک دوست ناراحت کننده است. همه کس که دوست ندارند؛ و اگر من او را فراموش کنم، ممکن است مثل آدمبزرگها بشوم که دیگر علاقهای به چیزی جز اعداد و ارقام ندارند…
M.R.A
۴
شما مثل روباهه من هستین
Meleegirl
۳
وقتی یک راز بیش از حد قدرت داشته باشد، کسی جرات نمیکند نافرمانی کند.
Ava
۳
آدمبزرگها هیچگاه خودشان به تنهایی هیچ چیز را نمیفهمند، و برای بچهها خستهکننده است که همیشه و تا ابد همه چیز را برای آنان توضیح دهند.
M.R.A
۲
«اگر کسی گلی را دوست داشته باشه که در میان میلیونها میلیون ستاره تنها در یه ستاره رشد میکنه، و برای خوشحال شدن کافیه فقط ستارههارو تماشا کنه. اون میتونه به خودش بگه، گل من یه جایی توی یکی از این ستارههاست... اما اگه یه گوسفند گل رو بخوره، در یه لحظه تمام ستارههاش تاریک میشن... و تو باز فکر میکنی که این مهم نیست!»
مهران
۲
شازده کوچولو گفت: «انسانهای سیارهٔ تو، پنج هزار گل سُرخ در یک باغ پرورش میدن، بعد نمیتونن گُل سُرخی رو که در جستجوی اون هستن رو میان اون همه گُل پیدا کنن.» جواب دادم: «بله اون رو پیدا نمیکنن.»
«با این حال آنچه که اونا به دنبالش میگردن رو میشه در یه گُل سرخ یا در کمی آب پیدا کرد.»
گفتم: «بله، درسته.»
شازده کوچولو باز گفت: «اما چشمها کورن. باید با چشم دل نگاه کرد.»
Meleegirl
۲
و شازده کوچولو قهقههٔ مستانهای سر داد که مرا خیلی عصبانی کرد. آخر من دوست دارم همیشه بدبختیهایم جدی گرفته شود.
Meleegirl
۲
«چیزی که مهمه با چشم دیده نمیشه...»
Ali Mtd
۲
روباه گفت: «آدمها این حقیقت رو فراموش کردهاند. اما تو نباید اونو فراموش کنی. تو همیشه مسئول اون چیزی هستی که اهلی کردهای. تو مسئول گل سُرخت هستی...»
Ava
۲
اگر همهٔ این بهانهها کافی نیستند، این کتاب را به کودکی که روزی این آدم بزرگ بوده است پیشکش کنم. همهٔ آدم بزرگها زمانی کودک بودهاند
Meleegirl
۱
من مانند یک ملوانی غرق شده توی یک قایق شکسته، وسط اقیانوس منزوی بودم؛
Meleegirl
۱
«و هنگامی که اندوهت تسکین یابد، (زمان همهٔ اندوهها رو تسکین میده) از آشنایی با من خشنود خواهی شد.
..Nazanin..
۱
پادشاه پاسخ داد: «پس تو باید خودت را محاکمه کنی. این دشوارترین کار است. محاکمهٔ خود سختتر از محاکمهٔ دیگران است. اگر بتوانی خودت را درست قضاوت کنی، معلوم میشود مرد خردمندی هستی.»
Parsa
۱
«نباید به حرفهایش گوش میدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. باید فقط بهشون نگاه کرد و بویید. گل من تمام سیارهام را خوشبو میکرد؛ اما من نمیدونستم چطور از آن لذت ببرم. این مسئلهٔ چنگالهای ببر به جای این که مرا خیلی ناراحت کند، باید قلبم را نرم میکرد.»
و یک بار دیگر با من درد دل کرد که:
«حقیقتش اینه که اون موقع نتونستم چیزی بفهمم! من باید اونو با عملش قضاوت میکردم نه با گفتارش. او مرا معطر میکرد و دلم را روشنی میداد... . هیچوقت نباید ازش فرار میکردم. من باید به محبتی که پشت رفتارهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها خیلی متناقض هستن. اما من خیلی بیتجربهتر از آن بودم که بدونم چطور باید دوستش داشته باشم.»
Parsa
۱
روباه گفت: «آدمها این حقیقت رو فراموش کردهاند. اما تو نباید اونو فراموش کنی. تو همیشه مسئول اون چیزی هستی که اهلی کردهای. تو مسئول گل سُرخت هستی...»
Ehsan
۰
«سلام. چرا فانوست رو خاموش کردی؟»
فانوسبان جواب داد: «دستور اینه، سلام، صبح بخیر.»
«دستور چیه؟»
«دستور اینه که من چراغم رو خاموش کنم. سلام، عصر بخیر؛» و دوباره فانوس خود را روشن کرد.
«اما چرا دوباره روشنش کردی؟»
فانوسبان جواب داد: «دستور اینه.»
شازده کوچولو گفت: «اصلاً نمیفهمم.»
فانوسبان گفت: «فهمیدن نداره. دستور دستوره. صبح بخیر.»
Ehsan
۰
سپس با دستمالی که مزین به مربعهای قرمز بود، عرق پیشانیاش را پاک کرد.
«من کارم خیلی طاقتفرساست. قبلاً خیلی بهتر بود. چراغو صبح خاموش میکردم و شامگاهان باز روشنش میکردم. بقیهٔ روز رو استراحت میکردم و شب رو میخوابیدم.»
«و بعد از آن دستورها تغییر کرد؟»
فانوسبان گفت: «دستورات تغییر نکرد. مصیبت من هم همینه! هر سال سرعت سیارک سریعتر و سریعتر شد ولی دستورات تغییر نکرده.»
شازده کوچولو پرسید: «بعدش چی؟»
«پس از آن سیارک هر دقیقه یه بار دور خودش میچرخه و من دیگه حتی یه ثانیه هم وقتی برای استراحت ندارم. هر دقیقه یه بار باید فانوس رو خاموش و روشنش کنم!»
Ehsan
۰
شازده کوچولو گفت: «سیارک شما خیلی زیباست، آیا اقیانوس هم داره؟
جغرافیدان گفت: «من از کجا بدونم.»
شازده کوچولو که مأیوس شده بود گفت: «آه! - آیا کوه داره؟» جغرافیدان گفت: «من از کجا بدونم.»
«شهر و رودخانه و بیابان چی؟»
«این را هم نمیدونم.»
«ولی شما جغرافیدانید.»
جغرافیدان گفت: «دقیقاً.» اما من کاشف نیستم. من حتی یه کاشف هم تو سیارهم ندارم. این وظیفهٔ جغرافیدان نیست که بِرِه شهرها، رودخونهها، کوهها، دریاها، اقیانوسها و بیابونها رو بِشمارِه. شأن جغرافیدان بالاتر از اونه که دورهگردی کنه.
Ehsan
۰
«قشنگی ستارهها به خاطر گُلیه که نمیشه دید.»
Ehsan
۰
«چیزی که صحرا را زیبا کرده؛ اینه که در جایی، چاهی را پنهان کرده...»
Ehsan
۰
فردا عصر برگرد.»
اما من خاطرجمع نبودم. حرفهای روباه را به یاد آوردم. اگر کسی تن به اهلی شدن بدهد، باید خودش را در معرض گریه و دلتنگی هم قرار دهد...
younes
۰
«من به غروب خیلی علاقه دارم. بیا بریم غروب آفتاب رو تماشا کنیم.»
younes
۰
پرسیدم: «پس آن روز که چهل و چهار مرتبه غروب آفتاب رو نگاه کردی، خیلی دلت گرفته بود؟»
اما شازده کوچولو هیچ پاسخی نداد.
younes
۰
پس واقعاً فکر میکنی که گلها...
Ali Mtd
۰
روباه گفت: «آدمها این حقیقت رو فراموش کردهاند. اما تو نباید اونو فراموش کنی. تو همیشه مسئول اون چیزی هستی که اهلی کردهای. تو مسئول گل سُرخت هستی...»
nazanin mehrbakhsh
۰
قدمهای دیگه منو به سوراخم در زیر زمین میفرسته. ولی صدای قدمهای تو مثل موسیقی، منو از سوراخم بیرون میکشه؛
