رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بهجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بیامید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پرحسرت ترا
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم که گم شوم چو قطره اشک گرم
در لابهلای دامن شبرنگ زندگی
(فروغ فرخزاد)
a lovinɡ