بعد چیزی که پدر به من گفته بود را به یاد آوردم، این که وقتی در شرایطی کاری از دست ما برنمی آید بهتر است آن را از ذهنمان بیرون کنیم. امتحانش کردم و فهمیدم خیلی آسانتر از آن چیزی بود که تصورش را میکردم. فقط به گذشتن این دنیا از پنجرهٔ شیشه قطار نگاه میکردم: اول شهرها، بعد خانهها، درختها و گاوها، بعد درختها و خانهها و همینطور دوباره پشت سر هم.