کف اتاق سنگ و خاک بود. زن پارچهٔ کهنهای روی زمین پهن کرد و وسایل را با حوصله در گوشهوکنار اتاق و روی تاقچهها چید. کارش که تمام شد، نگاهی به دورتادور اتاق انداخت. چهقدر وسایلش کهنه بودند! چند سال پیش که عروس شده بود، پدرش با هزار زحمت این جهاز را برایش خریده بود؛ وسایلی زیبا و نو که حالا کهنه شده بودند. باز سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا شکرت!»