جملات زیبای کتاب هنوز سالم است | طاقچه
تصویر جلد کتاب هنوز سالم استsubscriptionAvailable

کتاب هنوز سالم است

مجموعه‌ی از او؛ کتاب چهارم

نوع کتاب
۴.۷ امتیاز(از ۱۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
نرجس شکوریان فرد
انتشارات: 
عهد مانا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
farnaz
۲
«السلام علیک یا اباعبدالله الحسین. حسین‌جان، ارباب من، سلام!»
Sajede
۰
کف اتاق سنگ و خاک بود. زن پارچهٔ کهنه‌ای روی زمین پهن کرد و وسایل را با حوصله در گوشه‌وکنار اتاق و روی تاقچه‌ها چید. کارش که تمام شد، نگاهی به دورتادور اتاق انداخت. چه‌قدر وسایلش کهنه بودند! چند سال پیش که عروس شده بود، پدرش با هزار زحمت این جهاز را برایش خریده بود؛ وسایلی زیبا و نو که حالا کهنه شده بودند. باز سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا شکرت!»
Sajede
۰
بعدها یک قالی دیگر بافت و دیوارها و سقف خانه را گچ‌وخاک کردند. قالی بعدی، خرج سفیدکاری اتاق‌ها شد. قالی پنجمش را که پایین آورد، حیاط را موزاییک کردند و یک حوض نُقلی ساختند. با قالی دیگر، برای خانه لولهٔ آب کشیدند. پول قالی بعدی خرج برق‌کشی خانه شد و قالی دیگر...
Sajede
۰
ای تشنه‌لب، حسین وای! صدپاره‌تن، حسین وای! خونین‌جگر، حسین وای! حسین وای، حسین وای!
Sajede
۰
چهارده‌ساله بود که شیپور جنگ به گوش محمدرضا هم رسید. رفت برای ثبت‌نام اعزام به جبهه. قبولش نکردند. گفته بودند که باید پانزده سالت تمام شود. بهش برخورده بود. دمغ و ناراحت رفته بود خانه.
Sajede
۰
شب تا صبح خواب به چشمش نرفت. صبح نشست و با دقت تاریخ تولد شناسنامه‌اش را یک سال عقب کشید و بزرگ‌تر کرد. هزار صلوات هم نذر امام زمان کرد و دوباره رفت به پایگاه ثبت‌نام. مسئول ثبت‌نام، شناسنامه‌اش را که دید، گفت: «دیروز چهارده‌ساله بودی و امروز پانزده‌ساله شدی!» بعد نگاهی به چهرهٔ نگران محمدرضا کرد و اسمش را توی دفتر نوشت.
Sajede
۰
تقسیم‌بندی نیروها، قرعهٔ «تخریب«به‌نام محمدرضا افتاد. گردان تخریب، جدای از لشکر بود. محمدرضا چیزی از کار تخریب نمی‌دانست. فقط اطلاعات گنگ و کمی داشت. فرمانده تخریب آمد و از فضا و کار سخت تخریب گفت؛ این‌که در عملیات‌ها باید جانشان را کف دستشان بگیرند و جلو بروند؛ این‌که باید برای رسیدن به پیروزی، پیش‌مرگ رزمنده‌ها بشوند و این‌که...
Sajede
۰
مادر با دلی نگران و حالی آشفته گفت: «سلام! بله! پسرم زخمی شده و این‌جا بستری است.» محمدرضا فهمید که مادر او را نشناخته است. گفت: «مادر! اگر پسرتان را ببینید، می‌شناسید؟» مادر با تعجب گفت: «خُب معلوم است، پسرم است. چرا نشناسم؟» محمدرضا بغض کرد؛ نه به‌خاطر خودش، به‌خاطر مادر که مظلوم بود. اما خندید و گفت: «مامان! من محمدرضا هستم دیگر. دیدی نشناختی؟»
Sajede
۰
مادر مبهوت مانده بود. این جوان نحیف و لاغر که صورتش از ضعف، زرد شده بود و گونه‌هایش بیرون زده بود، محمدرضا بود؟! بیش‌تر که دقت کرد، اشک از چشمانش جاری شد. محمدرضا شوخی می‌کرد تا مادر را بخنداند. مادر هم آب دهانش را سخت فرومی‌داد و به‌زور می‌خندید تا محمدرضا راضی شود.
Sajede
۰
شب که می‌شد، چند ساعتی استراحت می‌کرد و بعد خیلی آهسته بیدار می‌شد، اورکتش را می‌پوشید، کلاهش را بر سر می‌کشید و آهسته می‌رفت تا وضو بگیرد. تقریباً همهٔ بچه‌های تخریب برای خودشان یک قبر اختصاصی داشتند که کسی حق تصرفش را نداشت؛ مگر این‌که شهید می‌شد و قبرش می‌ماند برای نزدیک‌ترین دوستش. قانون ارث آن‌جا متفاوت بود. نماز محمدرضا بدون اشک سر نمی‌گرفت. به سجده که می‌رفت، سر از خاک برنمی‌داشت تا وقتی‌که خاک را با باران چشم‌هایش گِل کرده باشد.
Sajede
۰
«محمدرضا! تو که همه‌اش به جبهه می‌روی؛ پس کی می‌خواهی دنبال کار بروی؟ می‌خواهیم برایت زن بگیریم. بالاخره باید سروسامانی بگیری، خانه و زندگی‌ای داشته باشی یا نه؟ تازه تو که موهایت به دو طرف موج دارد، باید دوتا زن بگیری.»